زندگي در جريانه
وقتي كه دور باشي و بياي شايد بهتر باشه يه كمي نيگا كني،ببيني و بو بكشي.تو اين مدت مدام اين رسم خوشايند منو با خودش اينور و اون ور برد.حس غريبي دارم.يه حس از نوع ششم.از اون نوعش كه هيچ دليلي براش نيست.نميدونم چرا اما انگار بايد بنويسم.مثه آدمي كه براي زنده موندن تلاش ميكنه.يه حسي كه منو به آينده،كمي، اميدوار ميكنه.يه سال هيچي ننوشتن حتي توي يه تيكه كاغذ غير از كنترل خيز تيرها،كمانش ستون ها،پروفيل ها،بار باد.....
چه لذتي داره وقتي اون نوشته هاي قديمي رو ميخونم.مال خودمو.فكر ميكنم دست نوشته هام ماشين زمان منه.منو ميتونه بلندم كنه،ميتونه بال هامو بهم برگردونه.دنياي عجيبيه.خيلي بيشتر از اوني كه فكرشو ميكنم...امسال ارديبهشت بوي خوبي مي داد.بوي توتون.بوي گوگرد.بوي خشونت يه تيكه مقواي قهوه اي...حتي ششمين روزش..يه بسته كه درش رو باز كنم و نگاش كنم...يه قاب عكس...يه زنجير...زندگي در جريانه....
زندگي در جريانه.كي ميتونه متوقفش كنه..چه قدر ياد گرفتيم.چه قدر ديديم،شنيديم.اين يه سال نميدونم دير گذشت يا زود.عقربه ها اما هر روز مثل دستاي من بودند.گاهي ميرم توي حياط.واميسم و آب رو با فشار ميريزم رو برگا.فقط رو برگا.اين هواي آلوده واسه برگاي درختا طاقت نفس كشيدن رو نذاشته.منم مي خوام نفس بكشم.يه نفس عميق.يه نفس عميق
Posted by nima at
07:00
|
Comments (5)
من مي نويسم.
من برگشتم.من برگشتم.من برگشتم.من برگشتم.من برگشتم.من برگشتم.از امروز مثه سابق مي نويسم....يه حسي بهم ميگه........
hdadfarma@gmail.com