28, 2005
روي بوم من بشين
ته دلم حسابي درد ميكنه.نيست.اينور..اونور...همه جا رو ديدم...خوب نگاه كردم...اما نبود.پس كجاست.انتظار نداشتم منو ضجر بده.باورش سخته اما ناخودآگاه داره اينكارو ميكنه.اگه دستم بهش برسه...يه سيلي محكم ...
براي كسي كه از اون چيزي كه صداش ميكنم(خواهر) بهم خيلي نزديكتره.كسي كه حتي يكبارم نديدمش
ستاره:
من از صداي گريه ي تو به غربت بارون رسيدم،تو چشات باغ بارون زده ديدم.....چشم تو هم رنگ يه باغه،تو غربت غروب پاييز مثل من از يه درد كهنه لبريز....با تو بوي كاهگل و خاك،عطر كوچه باغه نمناك زنده ميشه....با تو بوي خاك و بارون،عطر پير يه گلابدون، زنده ميشه....تو مثل شهر كوچك من هنوز برام خاطره سازي،هنوزم قبله ي معصوم نيازي...تو مثل ياد بازي من تو كوچه هاي پير و خاكي،هنوزم براي من عزيز و پاكي....
چشمات ادامه ي غروبه،غروبه شهر خسته ي من...تو چشات كهنه ها رو تازه كردم...تو مثل يك پل عبوري،طلوع قله هاي دوري...مثل گل عاشق شبنم و نوري...

Posted by nima at
11:35
|
Comments (10)
26, 2005
بدون عنوان

خواب بودم.اينو احساس ميكردم.مثل هر روز دست كشيدم روي صورتم تا حرارتش رو كاهش بدم...توي خواب حس كردم...خوب هوا ديگه داغ نبود.به خودم زحمت ندادم كه چشامو باز كنم.خواب بود و رويا ملازمش.بوي خنكي مي اومد.از اون عجيبتر انگار باران مي باريد.انگار...
چند دقيقه بعد روي بالكن ديدم كه بيدارم.و داشت باران ميباريد.اوه.چند وقت بود كه باد و بارون همديگرو نديده بودند.من نگاه كردم و خوشحال از اينكه اين دو همدم هميشگي باز هم دست تو دست هم دارند...امروز اينجا باران باريد.كم اما واقعي!.
اگه هوا ابري باشه و نشه غروب رو واضح ديد اصلا ناراحت نميشم كه شايدم خوشحال.آخه ارزش يه قطره بارون از صد تا غروب بيشتره.
عصرهاي دلتنگ تابستان همه جا رو پر كرده.براي رها شدن ازش به كوچه و خيابون رو بايد آورد و يا به صفحه كليد كوچيكي كه زيادم مال من نيست.ميشه نشست و نوشت و ميشه كتابي رو باز كرد و نگاهش كرد و يا درختي گير آورد و ساده بودن رو ازش ياد گرفت.ولي چقدر خوب ميشد اگه تا اون پهنه وسيعِ آبي رفت و رفت و رفت.و وقتي رسيد تن رو از رنج پوشش رها كرد و به تصوير آسمون دادش.دلم حسابي تنگ شده براش.عصرهاي تابستون كاش ميشد غروب دريا رو تماشا كرد.دريا...

Posted by nima at
02:12
|
Comments (2)
19, 2005
پسري كه مَرد شد
اشك هاش آروم آروم از روي گونه هاي برنزَش مي اومدند پايين.آروم...فقط از صداي تند نفس هاش ميشد فهميد كه داره گريه ميكنه توي يك اتاق تاريك...چقدر دل من گرفت و در يك آن از همه دنيا به جز خودم و اون پسرك متنفر شدم.از همه و از همه.سرش رو بالا نمي آورد.غرور مردانش اجازه نمي داد كه قطره هاي اشكش رو كسي ببينه.دلم حسابي گرفته بود.نه از اشك هاش كه اونا وسيله اي بودند براي سبك شدنش،نه از اين كه تو تاريكي براي اين كه كسي نبينتش داشت آروم ميگريست نه...براي اين حس ترحم كثافتي كه اطرافيانش در حقش خرج ميكردند و با افتخار به وجدانشون رجوع ميكردند و برچسب يه آدم خوب رو ،اهدايي از خدا،روي سينشون نصب ميكردند.حالم به هم ميخورد حتي حاضر نبودند يك ريال از آينده خرج كنند و يه تلفن بدند دستش تا با
مادرش حرف بزنه.زندگي اين بود...
پدرش ديشب به اتاق عمل جراحي رفته بود تا از عادتي كه خودش رو بهش مبتلا كرده بود و شده بود ويران كننده زندگيش،رها بشه.مادرش،يك زن تنها،با اون يكي پسر 19 سالش به تنهايي تو يه شهر غريب داشتند براي بقاي پدر عرق ميريختند و نهايتا تصميم به تعويض كامل خون بدن سرپرست خونواده گرفته بودند.احتمال مرگ بود اما زندگي قبلي هم دست كمي نداشت از مردن. ...
افيون مدت كوتاهي به آدم آرامش ميده.ولي خوب آدم رو به خودش معتاد ميكنه.عادت ميشه.من اينو از زبان خودشون خوندم...اميدوارم كسي كه تعهد به يه عالمه آدم داره و از همه مهمتر عشقش دنبالش نره...نره....
شب، آروم همه جا رو فرا گرفته بود.احساس خوبي داشتم.پسر خالم،
بهزاد، كنارم نبود و من شب در كنارش نبودم.خدا آشكارا داشت با زبان نشانه ها با من حرف ميزد.همين امروز چند جمله.و من حس خوبي داشتم كه گريه آروم يه آدم،يه آدم فوق العاده،رو از دور شنيده بودم و تونسته بودم به حس درونم اجازه بدم كه دركش كنه و راجع بهش بنويسه.و اين چيزي بود كه هيچكدوم از شما كه اين نوشته رو خواهيد خوند
نخواهيد فهميد.....

چقدر امشب آرومه.بوي خنكي باد مياد و آرامش خدا منو نوازش ميكنه.سبكي تنم رو حس ميكنم.امشب شب خوبي براي گريه كردنه.آغوش زمين براي اشك بازه و آسمان هم با تمام ستاره ها هستند.و من و روياهاي نيمه شب اينجا به پسري فكر ميكنيم كه
مَرد شد.
Posted by nima at
02:06
|
Comments (2)
14, 2005
كيمياگر

كيمياگر...
يه روز توي يه مغازه كوچك براي كسي كه يك عمر رو توي رويا سپري كرده بود داستان عجيبي آغاز شد.داستاني كه يه كتاب آتش آن را شعله ور ساخت و او را در مسير تحقق بخشيدن به افسانه شخصيش قرار داد.نام جوانك نيما بود.هماني كه اين نوشته ها را مينويسد.همه چيز از كتابي كوچك و جيبي شروع شد.كتابي كه نويسنده آن همچون پيامبري در عصر ما نداي درون را به مي نماياند...نام كتاب كيمياگر بود و آن پيامبر كسي جز پائولو كوئليو نبود...
نشسته بودم.اون روبرو صندلي ايي بود كه 4 سال تمام كسي كه ديگر بين ما نبود روش مينشست.اون پشت محوطه اي بود كه اين پيرمرد به كار تعمير سمپاش هاي قديمي ،عمري رو طي كرده بود.مي ترسيدم برم و محل كارش رو ببينم.اما حالا هر صبح 3 تا 4 ساعت رو اون جا ميگذروندم.نگاه ميكردم.كفشاي قديميش رو،لباس كاري كه به روغن آغشته بود و آينه اي كه گويي بعد از رفتنش صد سال غبار روش نشسته بود.هوا چقدر گرم بود.از دو روز پيش همون جا كيمياگر رو شروع كرده بود...چه حرفاي آشنايي.دنياي نشانه ها.زباني كه خدا با آن ها حرف ميزند.مكتوب...
شب اول كتاب رو گذاشتم بمونه رو همون ميز كه شيشه هاي تكه تكه شده روش رو پوشونده بودند و براي اين كه اين شلختگي معلوم نشه پدر يكي از اون پوستر هاي بزرگ معين رو برعكسي روش گذاشته بود...شب كه صبح شد و بعد ظهر و كتاب تموم شد اشكام دوباره سرازير شدند.شايد اون پيرمرد نتوسته بود كه افسانه شخصيش رو تحقق ببخشه.و ميدونيد شايد 90 در صد مردم.براي اين چند ميليارد نفر و خودم گريه كردم.يه دفعه نگاهم افتاد به ابزار كارش...اون جا عينكش بيرون از قاب مونده بود.تا حالا نديده بودمش.پس اون ديشب كتاب رو خونده بود.احساسش كردم.از جهان مردگان آمد و از كنار من گذشت.نه جاي هيچ درنگ نبود.
براي زنده بودن يه كار هست.افسانه شخصي.زيستن افسانه شخصي.خوب كه فكر كردم همونطور كه اون پيامبر گفته بود مدت هاي مديدي رو طي كرده بودم.سال ها بود با زبان نشانه ها بدرود گفته بودم و قلبم مالامال از روزمرگي ها شده بود.من بايد افسانه شخصيم را تحقق بخشم و جهان و روح جهان به زبان هاي بيشمار و پنهاني مي تواند با ما سخن بگويد.مهمترين اون ها هم عشقه.توي كتاب خوندم و در حقيقت دريافتم كه اگر به عشق راستين رسيدي،هيچگاه او مانع تحقق زيستن افسانه شخصيت نمي شود.موهاي تنم راست شد.وقتي كه ميروي او ميداند كه باز ميگردي و اون غروب ها براي اين زيبا ميشه كه يه روز با هم تماشاش كنند و گرنه...افسانه شخصي..؟؟؟به راستي افسانه شخصي من چه بود.آه.از دورنم آتش افكار مي سوزاندم.اما من با اشك به خودم قدرت تحمل دادم و ادامه دادم.كجاست؟؟اوني كه براش به دنيا اومدم؟؟؟سال ها گذشته بود و من اجازه داده بودم زندگي جور ديگري مرا در بر خود بگيرد.اما دير شده بود ولي نه خيلي...
بايد به قلبم رجوع ميكردم يگانه تكه اي از خداوندگي او.قلبي كه پر از تيرگي شده بود و خود را با من وفق داده بود.به قول آن پيامبر قلب ها در كودكي به انسان كمك بسياري ميكنند.اما به مرور زمان آدم ها اسير چيزي غير از انديشيدن به افسانه شخصيشان و زيستن آن ميشوند و آنگاه است كه قلب براي انسان ميسوزد و ديگر چيزي نمي گويد جز همان خواسته هاي سطحي و اين براي اين است كه ما كمتر رنج ببريم.فقط براي اين كه ما كمتر رنج ببريم.خدا چه آفريده.زندگي پر از رمز و رازست.آكنده از اسرار و اين قلب است كه رمز گشاست...
حالا كه قلب من در مورد افسانه شخصي سكوت كرده بود من به مراقبه احتياج داشتم.ميدانم كه پيامبر راست گفته بود.زبان روح جهان زبان نشانه هاست.نشانه ها.بايد آن ها را دوباره برميگرداندم.نشانه ها.تمام چيزهايي كه پيرامون ما اتفاق مي افتد همه نشانه اند.اگر بخواهيم و بدانيم ما را به تحقق بخشيدن به افسانه شخصيمان هدايت ميكنند.وقتي پايمان به چيزي گير ميكند،وقتي تصادفي(به قول خودمان) چيزي اتفاق مي افتد اگر به كيمياگري علاقه داشته باشي اين ها نشانه است....خداوند با زبان نشانه ها با ما سخن ميگويد.بايد به كمك آنها و قلبم دوباره راه تحقق بخشيدن به افسانه شخصيم را پيدا كنم....كاش كه كس ديگري هم اين كتاب را ميخواند و من اين را داد زدم....
داستان شروع شده.از اين به بعد كه ميدانم چگونه بنويسم و ندانم؟؟؟.اين واژه ها و حروف با روح من بيگانه اند.چگونه؟و بعد از خواندن يك كتاب فرسخ ها راه هست.من براي خودم مينويسم.براي خودم.چگونه؟......
وقتي تصميم ميگيري كه به افسانه شخصيت تحقق بخشي تمام كيهان همدست ميشوند و يگانه تا افسانه شخصي ترا تحقق بخشند.همه چيز در واقع يك چيز است.يك چيز.
Posted by nima at
09:14
|
Comments (7)
13, 2005
روز هاي داغ
روزاي گرم تابستون امسال با هر سال يه فرق مهم دارند.خورشيد با اون حرارتش تا نزديكاي شب گرما رو همه جا پخش ميكنه.زندگي داغ.روزا براي من مثل بقيه دارند سپري ميشن.فرقي با هم ندارند.يكنواخت و خسته كننده.پارسال اين موقع ها دستم تو جيب خودم بود.اما امسال بازم روزگار به زور دست منو كرده تو جيب بابام.چند تا كتاب قديمي و تعدادي موسيقي كه هر روز ميخونم و گوششون ميكنم دور و برم رو پر كردند و حس دلتنگي بعد از سال ها ديگه يه درد مزمن اما لذت بخش براي من شده.يه حس زير خاكي.تنها چيزي كه از گذشته براي من به ارث رسيده.از اين حرفا گذشته تو برّ تابستون دلم عجيب هوس باران كرده.سرم درد ميكنه براي بوي خيسي برگها.هر چي نگاه ميكنم..حتي وقتي دستم رو ميذارم رو پيشونيم و به اون دور دست ها خيره ميشم كسي رو نميبينم.جايي براي قايم شدن نيست پس چه زود رفتند.
قوي ترين(و بدترين) نيرويي كه توي وجود آدم هاست،به نظر من،كله شقيه.اين كه هر چقدر توضيح بدي و بگي نفهمند.يعني كلافه شدن.بايد گذاشت و رفت..اما اگه اون كسي كه اين حس رفته زير پوستش كسي باشه كه براش مي ميري..؟(اينجا بود كه برق ما رفت)..!اون موقع مي خواي چي كني؟؟؟اگه حتي مجبور باش به خاطر دوست داشتن؛احترام بذاري و خودت بشي وسيله اجرا؟؟من گرفتارش بودم.و اونقد دست و پا زدم كه نگو.داد زدم.فرياد كشيدم اما بعضي كله شق ها هستند كه اولين حرف تو الفباشون يه جملست:"من عقل كل هستم."...مثه اون...
داشتم مينوشتم كه خاموش..خاموش..خاموش...تو آسمون ديگه هيچ ستاره اي نيست كه همه جا رو تاريكي فرا گرفت(يعني برق رفت).رفتم روي بالكن.تا نگاه ميكردي اون نقطه هاي نوراني و اون نورهايي كه از ميليون ها سال قدمت گذشته بودند،آسمون رو پر كرده بودند.پس چي؟من چه مرگم بود؟خوبتر كه فكر كردم و بعد بيشتر نگاه؛ديدم كه اون ستاره،اون ستاره اي كه مثه من ديوونه بود،اون،اون نبود.پس كجا بود؟من خواستم تا روشنش كنم اما دستام سوختن...
كجا رفته بود...رد نگاهش همه جاي اين گنبد نيلگون رو پر كرده بود اما اون منبع الهي...؟باروني كه خواسته بودم از چشمام شروع شده بود و اون تموم خاطره هاي خشكيده قديمي رو بازم به راه انداخته بود.دل و چشم يه قنات قديميند.به هم راه دارند.از زير احساس...دلم تنگه من ستاره ي خودم رو روشن ميخوام...روشن.
انگشتام به دنبال حروف به سرعت از اين ور كيبورد تا اون ورش رو سير ميكردند.سردرگم بودند..يكيشون ميخواست كلمه نفرت رو تايپ كنه اما ديگري داشت دنبال عين و شين وقاف ميگذاشت.همه مسير ها به ذهن ختم ميشد.ذهن من.آشفته و خسته از گرماي طاقت فرساي زندگي.اما همه منتظر تصميم بودند.طرف چپ مغزم به راستي گفت(و منم با گوشام متحيرانه گوش مي دادم):"خسته اي نه؟دلت هم كه گرفته پس بيا نفرت رو انتخاب كنيم.كلمه وزين و قشنگ تريه".راستيه اما گفت:"آره خستم اما...اما بذار تا انگشت ها هم كه خسته اند كمتر كار كنند"."يعني چي؟".چپيه گفت.راست جواب داد:"ببين عشق سه حرف داره.تو دو رديف كيبوردم جا ميشه!.حالا فهميدي من چه قدر به فكر انگشت ها هستم"."كاش هميشه همينطوري خوب كار كني".

دلم تنگ شده.
Posted by nima at
01:05
|
Comments (3)
07, 2005
ديوانگي
ديوانه بمانيد اما مانند عاقلان رفتار كنيد.خطر متفاوت بودن را بپذيريد،اما بياموزيد كه بدون جلب توجه متفاوت باشيد."پائولو كووئليو"
اولين بار بود كه از از پائولو كوئليو،كتاب ميخوندم.در طول خوندن كتابش،ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد،به يه سفر اثيري شايد رفتم.يه چيزي مثه شوك انسولين...يه چيز كه هوشياري آدم رو كاهش ميده.يه چيزي كه "پرسرن"،مشهورترين شاعر اسلونيايي،رو تا ابد خيره نگه داشته به خونه اي در گوشه شهر ليوبليانا ،پايتخت اسلوني.دوست داشتم بدونم بهاي متفاوت بودن،بهاي ديوانگي چيه؟.دنياي ما جاي عجيبيه.هميشه كتاب هايي رو ميخونيم ،فيلم هايي رو ميبينيم،حوادثي رو نظاره گر هستيم و جملاتي رو مي شنويم كه مدتها ،مدت ها ما رو تحت تاثير خودشون قرار ميده و زندگيمون رو به قول خودمون از روال عاديش خارج ميكنه.اما دنياي ديونگي يه عالم تازست.جايي كه مجبور نيستي مجبور باشي.چرا هميشه اين تحت تاثير قرار گرفتن ها دوام پيدا نميكنه؟چرا دو سه ساعت بعد ديدن يه فيلم مثل مالناو ...چرا چند روز بعد از خوندن كتابي مثل كيمياگر و .....ديگه اون حس رو نداريم.ديونگي عالمي داره.
بايد قلم رو بدست بگيرم.بايد صفحات كاغذ رو بو بكشم.چرا هميشه بايد چيزاي مهم رو يكرو توي يه كاغذ A4 نوشت؟من عاشق بوي كاغذاي كاهيم.كتابايي كه قديميه رو به خاطر همين دوست دارم.بايد بنويسم تا بدونم ديوونگي چه حسي داره.بايد كسي ندونه ولي ديوونه بشم.ميدونم كه لذتش وصف نشدنيه وقتي كه ،تنها، يه دوربين بذاري روي كولتو و راه بيافتي از عالم ديوونه ها تصوير بگيري.كسي اما نيمتونه بفهمه.لذتش توي شريك نبودن معني پيدا ميكنه.يا شايد يه روز منم بايد 3 بسته قرص خواب بخورم تا مثل ورونيكا بفهمم مرگ چه بويي ميده.و كسي ...
بعضي وقتا فكر ميكنيم داريم مبارزه ميكنيم.داريم ميجنگيم.اين وقتاست كه ميخوايم يه بهانه درست كنيم.بايدهايي كه براي خودمون درست كرديم.اون وقت كه به يه چيزي احتياج داريم كه مارو ببره بالا.اون جا كه ميشه از بالا نگاه كرد.و من يك روز رفتم و لبخند،لبخند تنها چيزي بود كه با خودم آوردم...
"سروتونين".دكترها ميگن كه كمبود اين ماده شيميايي باعث ميشه آدم كم كم فكر كنه كه هيچ خوشي اي نداره.كسي به فكرش نيست و تنها ملحفه سفيدشه كه شبها اونو به دور خودش ميپيچونه.من هم يه روز سروتونينم كم شد.رو به افول گذاشت.و تلاش كردم تا بنويسم.وبلاگ بنويسم.توي خانه دوست...بعد رفتم اون بالاها.زندگي خوبي بود.قشنگترين جايي كه از اون بالا معلوم بود تيمارستان ها بودند.جايي كه قانون بي قانوني به آدم قدرت ميده تا خودش خودش رو بفهمه.يه ذهن خلاق حتما بايد و نبايد...
"آدم ها هيچ چيز را باشنيدنش نمي آموزند.بايد خودشان آن را كشف كنند."پس تنها قانون ديوانگان اينه كه نمي تونن از اون دنياي خوب چيز به من بگندوبه تو بگند.خودمون بايد كشفش كنيم."ديوانگي ناتواني در برقرار كردن عقايد با ديگران است.درست مثل اينكه در كشور بيگانه اي باشي.مي تواني همه چيز را ببيني و تمام حوادث اطرافت را بفهمي اما نمي تواني توضيح بدهي كه چه ميخواهي بداني و نمي توان به تو كمك كرد،چون زبان آنجا را نميداني._همه ي ما اين احساس را تجربه كرده ايم._و همه ي ما به شكلي ديوانه ايم."
وقتي مي خواستم خودم رو بكشم از خودم متنفر بودم.نمي دانستم درونم خودم هاي ديگري زنده هستند كه مي توانم دوستشان داشته باشم.نميدانستم كه ميتوانم يك ديوانه ي خوشبخت باشم.نميدانستم دنياي بالا تر از ما يعني دنياي ديوانگان قانون هايي به اين خوبي دارد كه قانون ندارد.چي باعث مي شود انسان از خودش متنفر باشد؟شايد ترس.ترس از اين كه يك وقت آنطور نشوي كه ديگران از تو انتظار ندارند.ترس.
يه روز به خودم گفتم هر تصميمي بگيرم چون در مورد من قانوني صادق نيست پس ميتونم پاش واستام.مثلا مردن.يا تلفن نزدن به كسي كه دوستش دارم.بعدتر فهميدم كه تمام نيروي خودم رو صرف به تثبيت رساندن تصويري كه از خودم براي ديگران ساخته بودم، كردم.نه اين كه خودم باشم و زود دريافتم كه اين خلاف آنچه ديوانگي مي پنداشتمش بود.پس فهميدم ميشه تو زندگي هر جايي دست از هر كاري برداشت و يه كار تازه رو شروع كرد.يادم اومد تو چقدر سخت گيري كرده بودي و همه چيز رو به خاطر يه تلفن از هم پاشونده بودي و بعد خودت رو صرف اين كرده بودي كه به من نشون بدي كه وفاداري و عاشق.پس تو هم شايد در دنياي ديوانگان نبودي.شايد تو هم از جنس باقي مردم بودي و توي اين اشتباه مونده بودي.تو ميتونستي افراد زيادي رو با قدرت و ارادت تحت تاثير قرار بدهي."اما اين قدرت به كجا رسيده بود؟به خلاء.به تنهايي مطلق.چرا به خودت اجازه ندادي تا وجود هاي ديگه ات حرف بزنند.مثلا اوني كه ميگفت شايد موندن بهتر باشه.اشتباه كردي.اشتباه.بايد اون گلوريا هاي ديگرت رو كشف مي كردي.بايد در نفرت رو به روي قلبت باز ميكردي.ميشد با كوبيدن انگش روي پيانو نفرت رو رها كرد بره.باز نكردي تا برند.
حتما ميدونيد كراوات چيه؟به چه دردي ميخوره؟تزيينيه؟نشان بردگيه؟لباس رو رسمي ميكنه؟غرب زدگيه.به نظر منم كراوات يه فايده ي خيلي خوب داره.فايدش اونه كه وقتي ميري خونه از گردنت بازش كني و بگي آخيش راحت شدم.عقل براي من حكم كراوات رو داره.دارم ميگردم.صفحات بيشتري رو مي خونم.بخون.تو هم حتما بخون.كتاب فوق العاده اييه.برو و بخرش.حتما.همين فردا.اون موقع كه رسيدي به سطر هاي آخر كتاب من مطمئنم اتفاقاتي مي افته.براي خود تو كه عادت داري به روتين ها.بخونش و اون موقع حس منو درك خواهي كرد.
ديوانه بمانيد اما مانند عاقلان رفتار كنيد.خطر متفاوت بودن را بپذيريد،اما بياموزيد كه بدون جلب توجه متفاوت باشيد
Posted by nima at
02:09
|
Comments (6)
05, 2005
دردهاي زندگي
وقتي قسمت اول بوف كور صادق هدايت رو ميخونم ميفهمم كه چرا صادق هدايت خودش رو كشت.
در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خوردو میتراشد.اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارندو اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشانسعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسطشراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوسکه تاثیر این گونه دارو هاموقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبيعی ، این انعکاس سایهء روح که در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداری جلوه می کند کسی پیخواهد برد؟من فقط بشرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاقافتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شومآن تا زنده ام، ازروز ازل تا ابد تا آنجن که خارج از فهم و ادراک بشر استزندگی مرا زهرآلود خواهد کرد- زهرآلود نوشتم، ولی می خواستم بگویم داغ آنرا هميشه با خودم داشته و خواهم داشت.منسعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقايعدر نظرم مانده بنويسم، شايد بتوانم راجع بآن یک قضاوت کلی بکنم ؛ نه،فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم - چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند-فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم- زیرا در طی تجربیات زندگیباین مطلب برخوردم که چه ورطهء هولناکی میان من و دیگران وجود داردو فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است بايد افکار خودمرا برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم - سایه ای که روی ديوار خميده و مثل اين است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد -برای اوست که می خواهم آزمايشی بکنم: ببینم شايد بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسيم. چون از زمانی که همهء روابط خودم را با ديگران بريده ام می خواهمخودم را بهتر بشناسم.افکار پوچ!-باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند - آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدنمن بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم، می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟من فقط برای سایهء خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.
Posted by nima at
02:38
|
Comments (2)
02, 2005
خورشيد...خوب شو
تابستون خورشيد مدت زيادي رو به ما ميده.از اون بالا نگامون ميكنه.به زندگي هاي ما لبخند ميزنه.اون روزايي يادش مياد كه غير از خودش و خدا كسي نبود و خدا بيشتر دوستش داشت اما دلش بزرگتر از اين حرف هاست.از خدا كينه ايي به دل نداره.خورشيد صبح ها وقتي از اون ور دنيا به من سر ميزنه،من توي خوابم.اما اون مياد و در اتاقم رو باز ميكنه.آروم از كنار گلدونا رد ميشه،بوي اطلسي ها رو پخش مي كنه،زندگي رو در من ميدمهو گاهي هم واميسته تا من از خوب پاشمو ببينم روي كاناپه لم داده..بعضي وقتا هم كه اعصابش خورده يا بر عكس حسابي شنگوله خودش ميره سر بسته سيگاراي من..منم كه ميدونم بر خلاف ظاهر خشنش سينه ضعيفي داره ، هميشه چند نخ ultra light وينستون براش كنار ميذارم...اون روز به من گفت اگه دوباره نوشتي از منم بنويس....و اينم خلف وعده.ايندفعه كه بياد كامپيوتر رو روشن ميذارم تا خودش ببينه..اين روزا آخه حرف منو هيچكس باور نداره...
اين روزا دو تا خواسته ، دو تا آرزو دارم.از خود خدا.يكي خوب شدن حال وحيد و دومي هم نمره هام خوب شه...دلم ميگيره وقتي ميبينم صدايي كه بهش عشق ميورزم گرفتست.خيلي.خيلي.
Posted by nima at
11:08
|
Comments (3)
01, 2005
only you
اون جا بود.واساده بود دم در.داشت نگام ميكرد.دستاشو زده بود زير چونش.با شيطنت تمام.من داشتم اشك مي ريختم.اشكام رو گونه هام مي غلتيد و پايين ميرفت.اون داشت زير لبش زمزمه مي كرد.گوشامو دادم به اون.آره طبق معمول كريس بود.اشكام بيشتر شد.خيلي وقت بود نديده بودمش.من كه زمان رو ديگه احساس نميكردم.اما مادر ميدونست 1 سال و 2 ماهه.خودش ديشب گفته بود.اومد جلو.با همون چشاي تيره.عكسش تنها تصوير ذهنم بود كه هر شب ميذاشتم بمونه تو ذهنم.نگاش كردم.عجيب بود.كفش پاش بود.يه كفش كه آرم يه پا روش بود.آره مال هنگ تن بود.عين همون كه تو زمستون پوشيده بود.دهنم رو باز كردم خواستم داد بزنم.خواستم داد بزنم...بگم تو اين مدت داشتم ديوونه ميشدم...واي نمي تونستم...اشكام بيشتر و بيشتر شده بود.هق هق...دستاشو گذاشت روي شونم و گفت:"كجا بودي پسر،اونقده نيومدي غروب رو با هم ببينيم كه فكر كردم منو از ياد بردي...داشتم ديوونه ميشدم اما آهنگ كلماتش مي نشت روي ذهنم..روي وجودم.من تنها من تنها...من ديوونت بودم...آخ...نمي تونستم حرف بزنم حتي يه كلمه...آروم ميشدم.داشتم آروم ميشدم...دستم رو گرفت و ديگه هيچي حس نكردم...چشامو كه باز كردم يه پل قديمي بود.
به قول خودش گرد نارنجي رنگ غروب اون نوك كوه ها رو پوشونده بود.داستان عجيب من و اون.من مال اون..اما اون نه.خواستم اينم بگم كه اشاره كرد به اون پل قديمي...يه روزي چه عكس قشنگي ازش واسم گرفته بود.و من هر وقت بهش نگاه كرده بودم خيس شده بود...گفت روزهاست كه اين پل رنگ قدم هام رو گرفته..اما هر چي گشتم جاي پات رو نديدم.كجا بودي...اما من بودم ..من بودم...فرياد من تو گلوم خفه شد...شايد من اشتباه كرده بودم..من عاشق اون.من عشق اون...آه خدا....نگاش كردم.آه خدايا..رفته بود...
چشامو باز كردم.هوا گرم گرم بود.من تو تختم بودم.آه خواب بود...خواب..رويا بود.چشامو بستم و به خودم فشار آوردم.اون رويا ديگه رفته بود.صداي اون خواننده قديمي تو گوشم.اين يه سال چه قدر گوشش كرده بودم و باهاش اشك ريخته بودم.اندازه تمام كودكي هام اين يه سال اشك ريخته بودم.آه اون رفته بود.تو خواب من.خواستم از قاب كلمات بيام بيرون.فرياد بزنم..بگم كه هر شب...يادم اومد كه اون ترم كه همش درس خونده بودم و كار و كار و قولي كه داده بوديم.آه خدايا..خوب نميدونم چي شد.كجا رفت...تو غبار ها..توي اون گرد طلاي گم شد.شايد توي عكس غروبي كه روي قلبم گذاشته بودم ناپديد شده بود.
يادم اومده بود كه منم بد كرده بودم.يادم اومد وقتي اون ديگه جوابمو نداد من مردم.وقتي از عالم مردگان خدا منو پس زد و گفت هنوز نه من براش بد و بيراه نوشتم..آه خدايا مي خواستم كه تحريك بشه..يه دفعه جوابمو بده...آخه دلم برا تك تك ارتعاشات اون حنجره ي طلاييش يه ذره شده بود...اما نه اون نميدونم چرا حتي اين حس هم براش وجود نداشت.بعدش فكر كردم.داشتم داغون ميشدم.بازم نوشتم كه دوسش دارم.يكي گفت اگه چيزي به يادگار بهش دادي بهش بگو من مي خوامش..اون حتما عصباني ميشه و حرف ميزنه..منم كردم.منم براش نوشتم كه ...چه قدر از خودم بدم ميومد وقتي اون كارارو...اما حتي به اين هم جواب نداد.من...
درس درس درس.....وقتي بعد از يه سال رفتم اون جايي كه پارسال براي آخرين بار با هم قدم زده بوديم بيشتر از چند لحظه دوام نياوردمو برگشتم...ياد اون افتادم كه اون با هواپيما رفت و منم چند قدم اينورترش از ترمينال چشاي اشك آلودم رو پاك كردم....ياد تمام زندگيم...
خوابش مثه آب بود.مثه خود خود پاييز......نميدونم كجاي اين دنيا ست.يادمه اون وقتي كه مقاله داده بود براي يه همايش تو مشهد.اون موقع ها هي من توي گوگل تايپ مي كردم اسم و فاميلش رو...تا اون مقالش رو توي سايت اون همايش ديدم.به انگليسي بود...پس اون داشت زندگيشو ميكرد...يعني ديگه تو خاطراتشم...اما نه...اون نمي تونست عوض بشه...نمي تونست..دارم جيبسي كينگز گوش ميدم همون آهنگ معروفش...نمي دونم بدون اون مي تونم طاقت بيارم..؟؟؟من به يه نيرو احتياج دارم...يعني الان كجاست...
وقتي از جلوي پارك ساعي رد مي شدم،رستوران ديدنيهارو نگاه كردم.واسادم درش رو باز كردم و واردش شدم.كسي منو نمي ديد.آروم پله هاشو بالا رفتم.به ميز خالي نگاه كردم.ياد مسخره بازي هايي كه در آورده بودم افتادم.لبخند روي لبهام رو گرفت...يادم اومد كه رستورانم به چشم وبلاگ ديده بوديم و براش به انگليسي كامنت گذاشته بوديم...نيشستم و ليوان خالي رو از تو ذهنم آوردم بيرون...رو برو خالي بود...اون ور يه دختره داشت پك عميقي به سيگارش مي زد...يادم اومد كه اون شب جلو پارك لاله شاكي شده بوديم از اين كارا...همون شب كه خيلي اسپرت بود.ميز خالي رو نگاه كردم.دونه هاي خوشرنگ كه تو دستاش چرخونده شد يادم اومد و اين كه گفت اين مال منه..اينم مال تو...و من باز هم آروم خنديدم..يادم اومد كه وقتي نگاش ميكردم پلك هام تند تند ميزد...چشام داغ ميشدند و زود خيس.آخه من يه عاشق دروغگو بودم.و چشام اينو طاقت نمي اوردن..به خودمون نگاه كرديم..من داشتم به اون روزا فكر ميكردم كه توي يه اتاق دور افتاده به هم وصل شديم و من اونقد اصرار كردم كه به موندن مصر شد...شايد اون روز اون دروغ اونو واسم نگه داشته بود...حالا ديگه درونم ميسوخت.واقعا و بي تا دوسش داشتم...
وقتي اون بيرون واسه اولين بار سردي دستاشو تو دستام احساس كرده بودم رفتم خونه و دستامو نگاه كردم.خيره به دستام بودم."دوست دارم تا آخر عمر صدام كني :......"...
داشتم ميسو ختم.كاش كه ميشد بنويسي و ببينه.كاش..كاش...وقتي داشتم براش از حسم مينوشتم نميدونستم اون ور خط اونه؟؟؟برا من هميشه اونه...هميشه.بارها سعي كردم اما نشد..من به او تعلق پيدا كردم....با تمام وجود...يادمه اون روز كه اون اتفاق افتاد...اون روز كه من اونقد گريه كردم...و چند روز بعد كه مردم....و زمستون بار دومي بود كه من مردم.چه حس خوبي بود اما هنوز جاگير نشده بودم كه برم گردوندند.اون شب كه فيلم
what dreams may come
رو ديده بودم با خودم گفته بودم كه من تو اون دنيا ميتونم ببينمش..با اين تفاوت كه من از جهنم فرار ميكنم و و ميرم تو بهشت پيشش...كاش ميتونستم ..يكبار..يكبار ديگه صداشو بشنفم...كسي چه ميدونه تو وجود من چه خبره....من بازم مي خوام بميرم.اما اين بار واقعي....فقط يه دعا شايد بتونه نجاتم بده....
گونه هام رو پاك كرد..گفت ديگه بايد برم..آخه مي دوني كلي كار دارم.آن كالم.گفتم نه نرو.من يه مردم.ببين همه ازم حساب ميبرند.اينور اون ور.تو دانشگاه تو خونه.همه فكر ميكنند بي احساس ترين آدم دنيام...گفتم ببين وقتي ميرم بيرون از خونه انگار همه ي دنيا برام اندازه هيچي ارزش نداره.ببين من چقدر تنهام...گفتم نگاه كن...گفت روزاي خوبي در پيش مگه نشنيدي شكسپير چي گفته..ما دوباره يه روز با يه دست ميريم و گم ميشيم تو اون گرد نارنجي رنگ....گفت...غروب..هر عصر.... دستاشو محكم گرفتم ..گفتم هر عصر نگاش ميكني...سرت بالاست..غروب رو مي بيني؟گفت آره...گفتم فكر ميكنم ديگه قدرت نوشتن ندارم...گفت نه اين بارم اشتباه مي كني....گفتم مي خوام بنويسم اما تو كه نمي خوني..حتي نگاشم نمي كني...گفت از كجا مي دوني.آخرين لحظه نگاش كردم...گفتم بابت حرفام يه بار ديگه منو ببخش.برا بار دوم...نگاهي به آسمون كرد و گفت هوا امروزم ابريه..بازم تو بردي....
وقتي رفت ديدم كه سقفي بالاي سرم نبود..آره...آسمون ابري بود....پس مي نويسم.حتي اگه نبيبني.تو عجيب ترين حس دنيا غرق ميشم...اگه حتي نبيني.يه حس عجيب به من ميگه ما تا ابد براي هم مي مونيم...يه حس عجيب..خداي من كمكم كن.اگه اين دفعه زنده بمونم...

Posted by nima at
11:37
|
Comments (2)