30, 2005
نيايش
لحظه اي پيش مياد كه مدت هاست "زهير" رو خوندي..ديگه با تمام وجود،خودت رو حس ميكني...ميخواي كه ديگران رو كنار بذاري...ميخواي دنياي نشانه ها با با تمام بزرگيشون بهت رو كنند...حالا وقتش ميرسه...اون وقت بزرگي كه هميشه منتظرش بودم...وقت نيايش.نيايشي سرشار از اون چيزيايي كه بايد باشه...نه دولا بشي و نه راست بشي و نه الفاظ عجيب وغريب عربي به زبون بياري كه نفهمي چي بگي....نيايشي از جنس فطرت...با يكي از ميليون ها خدايي كه هست...با خداي خودم...با كودك درون.
خدايا!كمكم كن تا آزادي خودم رو ارج بذارم...كمكم كن تمام باورها وبايد ها و نبايد هاي جامعه كه از سال ها پيش به من ديكته شده رو،در هم بشكنم....خداي خوبم!..كمكم كن تا ديگراني كه 22 سال در من زندگي كرده است را از خودم دور كنم...كمكم كن عشق و نيروي آن تمام وجودم را پركند..نيروي عشق را از تن تشنه من عبور بده....خداي مهربان من!كمك كن تا از بندي به نام دين رهايي پيدا كنم.كمكم كن كه آني كه سكولاريسم مي نامندش در من رشد كند...به من توانايي بده تا نيروي فطرت،ديگران را از من برهاند و قدرت خودِ آزادم را به من برگرداند...من را از قيد هر ديني رها كن...خداي من!...دلم براي آزادي هايي كه كنترل چي درونم به يغما برد،حسابي،تنگ شده است...دلم قطره اي عطيه ميخواهد...خداي من!توانايي آن را ميخواهم كه با بي توجهي با عرف مردم از قيد ديگران آزاد شوم...درونم را از ديدگاه عقل كل بودن،به آتش منزه كن...خدايا!هيچگاه دلم نميخواهد پسرِخوب باشم...نميخواهم بزرگ شوم...مهندس الكي خوش بشوم..نميخواهم بي تفاوت از بقيه،همانند آن ها زندگي كنم.نميخواهم تن به ازدواجي دهم كه 99 درصد مردم اسيرش ميشوند....نيروي عشق را در دل من پرورش بده...خداي من!خوب ميداني كه آزادي مهمترين چيز پس از عشق است پس نگذار تا ديگران،كنترلچي درونم و آدم هاي دور و برم مرا از آن برحذر دارند....خداي من تو خوب ميداني....مرا در مسير تحقق افسانه شخصيم با آن نشانه هاي لايتناهيت ياري ده....متنفرم از اينكه ترا با زبان ديگري كه كسي ميداند بخوانم....خدايا ميداني كه دوست دارم بر اساس فطرت و دل زندگي كنم...خدايا!نگذار تا نيروي عقل مرا در بگيرد..دل...دل...دل و فقط دل....
و وقتي تموم شد...اشك چشمان آدم رو پر ميكنه....و اون حسي...يك روز گفتم خيلي ها رو ميشناسم كه نشانه ها در زندگيشان، رو نشان داده...خيلي ها خوندند....و خيلي ها...پس چرا متاثر نميشند؟....حالا خوشحالم...كه همه تاثير نميپذيرند....من به گفتش ايمان دارم...وقتي تعداد معيني از افراد نوع بشر به درك والا دست پيدا كنند،خدا تمام نوع بشر رو تغيير خواهد داد...عجب تابستاني...

Posted by nima at
06:46
|
Comments (3)
27, 2005
دور بشيم از همه مردم
دلم برات تنگ شده جونم…ميخوام ببينمت نميتونم….بين ما ديواراي سنگي..فاصله يه عمر ميدونم…بغض ترانمو شكستم …ميخوام بگم عاشقت هستم…تو عين ناباوري يه شب…خالي گذاشتي هر دو دستم….تو بودي تمام هستي و مستي و راستي وتموم قصه ي من…تو بودي سنگ صبورمو و نگاه دورموم ولبهاي بسته ي من….عصر دلتنگ جمعه…فقط كسي كه رضا صادقي گوش ميده ميدونه چه قدر اين عصرها دلتنگند….پاييزه نزديكه و هنوز نميدونم كه ..كه …كه هيچي.داشتم فكر ميكردم اگه ماركز،صد سال تنهايي رو ننوشته بود من حتما اينكار رو ميكردم…رضا صادقي گوش بدي و پائولوكوئليو بخوني اصلا جور در نمياد…اما يه چيزي هست كه اينارو بهم مربوط ميكنه…چند نخ وينستون الترا لايت…

بده دستاتو به دستم،تا با هم كلبه بسازيم...
كلبه اي پر از من و تو،از من و تو ما بسازيم....
دور بشيم از همه مردم،واسه درد هم بميريم...
با ستاره ها بخوابيم،با ترانه جون بگيريم....
كلبه اي اندازه عشق،باغچه اي وحوض وگلدون...
سرتو باشه رو شونم ،مثه ليلا مثه مجنون....
تو بشي مادر گلها،من بشم باباي بارون....
من واسه تو،تو واسه من،كلبه اي ميخوام كه باغچش پر باشه از ياسمن....
حياطشم سرتاسرش باشه چمن،فقط واسه تو واسه من....
تو كلبمون خدا باشه،خوشبختيمون قد تموم آسمون صاف و بي انتها باشه....
http://www.danceage.com/listen/296-Reza-Sadeghi.php
Posted by nima at
08:27
|
Comments (1)
21, 2005
عشق به ناشناخته ها
گاهي اندوهي ژرف ما را فرا ميگيرد كه نمي توانيم مهارش كنيم.مي فهميم كه لحظه جادويي آن روز گذشته،و ما هيچ نكرده ايم.سپس زندگي هنر و جادويش را پنهان ميكند.
بايد به آوايي كه روزگاري بوده ايم،گوش بسپريم،كودكي كه هنوز درون ماست.اين كودك لحظه هاي جادويي را ميفهمد.ميتوانيم فريادش را خفه كنيم اما نميتوانيم آوايش را بخوابانيم.
كودكي كه روزي بوده ايم ،همچنان حاضر است.خجسته باشند كودكان،چرا كه ملكوت آسمان از آنِ آنان است.
اگر تولد دوباره نيابيم،اگر بار ديگر با معصوميت و شيفتگي كودكي به زندگي ننگريم،ديگر معنايي در زندگي نخواهد ماند.
روش هاي بسياري براي خودكشي هست.كساني كه ميكوشند جسمشان را بكشند،قانون خدا را زير پا ميگذارند.آنان كه ميكوشند روح خود را بكشند نيز قانون خدا را زير پا ميگذارند،هر چند گناهشان در ديدگاه آدميان كمتر است.
به آنچه كودك درون سينه مان ميگويد گوش بسپريم.از اين شرمنده نشويم.نگذاريم بترسد،كه تنهاست و شايد هرگز صدايش را نشنوند.
بگذاريم كه او كمي مهار هستي مان را در دست بگيرد.اين كودك ميداند كه هر روز با روز ديگر متفاوت است.كاري كنيم كه احساس محبوب بودن بكند.اين كودك را راضي كنيم.حتي اگر مستلزم رفتاري نامانوس باشد.حتي اگر از نظر ديگران احمقانه بنمايد.
فراموش نكنيد كه خرد آدميان در برابر خداوند جهالت است.اگر به كودكي كه در روح خود داريم،گوش كنيم،چشم هامان به درخشش در مي آيند.اگر رابطه مان را با اين كودك از دست ندهيم،رابطه مان با زندگي را از دست نميدهيم.
"پائولو كوئليو- كنار رود پيدرا نشستم و گريستم".
Posted by nima at
02:58
|
Comments (5)
17, 2005
لبخند
چه شبي تمومي نداشت.خودم رو روي تشكم اينور اون ور ميكردم و فايده نداشت.هر چند تا گوسفند بود و كلي ستاره شمرده بودم اما افكار ذهن آشفتم اجازه نميداد تا به بپرم توي سياهي ذهنم.داشتم به لبخندش فكر ميكردم و به دندون هاي سفيدش.بلند شدم و خودم رو رسوندم به تنها چيزي كه ازش مونده بود.داشتم نگاه ميكردم.انگار همين ديروز بود..."ميدوني بذار اين يه عكس رو ازت بگيرم...هيچ ميدوني چقدر دلم برات تنگ ميشه؟...ماهي يكبار....اونم اينجوري..منو آخرش ديوونه ميكني...شايد نتونم تحمل كنم..."وقتي كه صداي كليك الكي دوربين ديجيتال رو شنيدم انگار دنيا رو بهم داده بودند.....چقدر روزا گذشتند..امسال درست همون جايي كه توي عكسش واساده بود بودم.ارديبهشت...نمايشگاه..و هرچي نگاه كردم نبود...دونه هاي گرم اشك آروم آروم روي گونه هام سرازير شده بودند....خيلي وقت بود به خودم صدا خفه كن وصل كرده بودم....
"نميشه نه؟"..نميدونم!وقتي خودمون رو با كتابا مقايسه ميكنم ميبينم نميتونستيم مثه اونا باشيم...با اينكه خيلي دوست داشت...همه ميخندند اما داستان ما از همه داستان ها غريب تر و باورنكردني تر بود.الان حتما ديگه حسابي بزرگ شده و كودكي هاش رو فراموش كرده...اما نميدونم چرا اين بچگي لعنتي منو رها نميكنه؟اين عشق ديوانه كننده.هيچجوري نميتونم از دستش خلاص شم...خودمم يه جورايي از اسير بودن توي اين ماجرا لذت ميبرم.نديدن از يكسال گذشته.مدت هاست...شنيدن چي؟...داره وقتش ميرسه.هواي داغ داره بازم همه جا رو پر ميكنه.وقتشه كه باد بياد و همه جا رو پر كنه.
خواب داشت چشامو ميپوشوند...صداي قدم هاي رويا مي اومد كه داشت آروم آروم نزديكم ميشد و من فكر كردم توي لبخندش چي داشت كه منو با خودش برد...

Posted by nima at
06:48
|
Comments (5)
14, 2005
باران
چه صدايي مي اومد.به ساعتم نگاه كردم.از نيمه تابستان سه روز گذشته بود.يه تابستان با حرارت فوق العاده.البته فقط در معيار درجه گرما و گرنه براي من يكي مثل بقيه...نه باورم نميشد.تو بر تابستون بارون سيل آسا ميباريد.و جالبتر شد وقتي يه هفته گذشت و هر روز عصر دو،سه ساعت بارون ميباريد.مثه الان كه بوي خنكيش و صداي زيباييش منو نوازش ميده و من هرچي پنجره توي خونه داشتيم رو باز گذاشتم تا...
كنار آتش نشسته بودم و ترق ترق چوب ها و بازي ارغواني شعله ها رو براي بقا با قطرات باران،نگاه ميكردم.عجب جمعه اي بود.اولين بار بود كه حس دلتنگي توش نداشتم.عصر جمعه بود اما همه ي اون دلتنگيها رفته بودند.و همهش به خاطر آتش و باران بود و البته پدر كه مثه قديما كه با هم زياد كوه ميرفتيم داشت منو نگاه ميكرد.دوست داشتم تو آغوشش باشم اما ...آخرش رفتم.وقتي بند اومد رفتم زير درختا.بهانه ي بود واسه پيدا كردن عينك.عينك بابا.عمدا خودم رو به درختا ميزدم تا باروني كه روشون بود رو به من بدند.وقتي پيدا شد و خوشحاليش رو ديدم يكي از بهترين لحظات عمرم بود.
يه دفتر.كه توش همه چيز رو نوشت.روزنوشت.همه چيز.من به اون احتياج دارم.كه فقط خودم بخونمش.ميخوام توي چيزي كه بوي كاغذ بده بنويسم.ميخوام وقتي بارون اومد مثه قديما ببرم بذارمش تو تراس و خيس شدنش رو تماشا كنم.من ميخوام از اين به بعد بيشتر زندگيم رو توي اون جور ورق ها بنويسم.شايد يه روز كسي خوندش.
باران چه حالي ميداد.بند نميامد.جون ميداد واسه سيگار كشيدن.جاي من توي خونه نبود و من حاضر شدم و به صداي كفشام روي بركه هاي كوچك آبي كه توي خيابان درست شده بود گوش ميكردم.به تصوير ناقص خودم توي آب.صداي رعد مي اومد و تصوير برق.باران ديوانه كننده بود.و منم كه يه ديوانه ي بالقوه!.همه خنديدند و زندگي باز هم در جريان بود.

دو تاش رو پر كن.از آب باران.زلال و سبز.به سلامتي تمام نامردا كه هميشه خوبي رو زنده نگه داشتند...
Posted by nima at
11:11
|
Comments (3)
دو نوشته اي كه منتشر نشده بود
16 مرداد:
زندگي با شباي آرومش جاي كه من توش زندگي ميكنم.تابلوي نيمه تمومي كه من از وقتي كه كتاب كيمياگر رو خوندم انداختمش دور و ميخوام اون جوري كه دوستش دارم بكشمش.دوست دارم گاهي هم از رنگاي مشكي استفاده كنم.به قول رضا صادقي مشكي رنگ عشقه!.دل من كه امشب حسابي تو خودشه و با دنياي بيرون هيچجوري ارتباط برقرار نميكنه،چيزاي نو ميخواد...تعهدي به كسي نداره و فقط براش خودش مهمه.
گوش كردن رو دوست دارم من .حتي بعضي وقت ها بيشتر از نوشتن.اما ديگه شايد دوران گوش كردن سر اومده.خوب من فقط دوست دارم اونجوري كه دلم ميگه زندگي كنم.دوست دارم از كارايي كه انجام ميدم لذت ببرم و سختي رو فقط در راه لذت بردن، متحمل بشم.چقدر دلم ميسوزه براي اونايي كه اسير جامعه و باور ها و هنجاهاش شدند.ما ايراني اينجوري كه ميگند هم اصلا ملت با فهم و شعوري نيستيم.بيخودي خودمون رو بزرگ ميكنيم.هيچ چي نيستيما اما قادريم باشيم!.اما وظيفه هيچ كس اصلاح جامعه نيست.من فقط به دنبال خودمم.و اينم برام كافيه.براي رسيدن به چيزهايي كه دوست دارم و براي انجام دادن كارهايي كه عاشقشونم حتي اگه منوط به ناراحت كردن عزيزانم باشه،دريغ نخواهم كرد.قلب من فقط به خودم متعهده.و البته اونايي كه واقا دوستت دارند از روي عمد به هيچوجه جلوي تو نمي ايستند.بلكه كنارتند.نميدونم....امشبم بوي خوبي از تو حياط ما مياد...
ميخوام وقتي كه درسم تموم شد كار كنم.من عاشق رشته خودمم.ميخوام اونقد كار كنم تا بتونم از ايران خارج شم.دوست دارم برم و تا وقتي كه نخواستم برنگردم،و اون جوري كه قلبم ميگه زندگي كنم.با هر كس كه دوست داشتم آشنا بشم و هر كاري..هر كاري كه دلم خواست انجام بدم.خدا چه ميدونه شايد يه روزي عاشقم شدم!.اما فعلا كه خودم به قلبم گفتم عاشق تنهايي باش.و من دوستش دارم.تنهايي رو ميگم.و اگه هم كسي قلب منو تسخير كنه عاشقش ميشم....شايد دارم چرت و پرت مينويسم اما نه براي خودم.چون من ميخوام دقيقا اينجوري زندگي كنم.من نه به كسي تعهدي دارم و نه هيچ كس به من.چقدر خوبه كه اين وبلاگ خيلي كم خواننده داره.و اين خوبه.شايدم يه روزي دل بگه ديگه وبلاگم ننويس و مثلا شايد اون روز الان باشه.
زندگي براي من زيباست.تمام نيروهاي دنيا با من سر آشتي دارند.و قلب من آزاده و توي سينم با نشاط تمام مي زنه
20 مرداد:
امشب چقدر آرزوهام ازم دورند...ديدن يه آدم...هئاي خنك شبهاي پاييزي...آرامش بودن زير يه آسمان پر از ستاره هاي دنباله دار...آتش روشن كنار موج هاي پهنه وسيع آبي و نگاه كردن از توي يه پنجره كوچيك به شهرها و آدم هايي كه توش،با همه ي كوچكيش جا ميشند...دلم حسابي براي آرزوهام ميسوزه..خوش به حالشون يعني الان كجاند؟
عصر جمعه ي گذشته چقدر دلگير بود.يكي از بدترين ها بود.چه قده بده وقتي اون هواي خفه و اون آدم هاي كثيف با اين تعطيليه بيخود و داغ برام فرقي نكنه.دقيقا تو اين موقع خوردم به يه بي پولي خفن.يعني مجبورم واسم ساعت بشه 2 نصفه شب تا بتونم كانكت شم.چون پول خريدن كارتم ندارم.بعضي وقتا مجبور ميشم با اتوبوس برم بيام...اما باز مبهترين لحظات زندگي من بازم لحظه هاي تنهاييمه..فكر نكنم تا عمر دارم با چيزي عوضش كنم.دعواهاي خونوادگي توي خونه ي ما هم كه اين چند شبه مثه سابق آتيشش داغ شده بود و كارد و چنگال و ميز(!) و صندلي بود كه پرتاب ميشد_اينا شوخي نيستا_.كلا زندگي اصلا حال نميده.چقدر دلم گرفت وقتي ديدم تلفن قطعه حالا بايد براي پست اين چي كنم؟؟؟
اين يه ماهه قده همه ي عمرم فيلم ديدم.از فيلم هاي در پيت_پالپ فيكشن_ گرفته تا شاهكارها!_lotr 3_ از جوليا رابرتز تاثير گذار_لبخند موناليزا_ تا آنجلينا جولي قهرمان!_آقا و خانم اسميت_.از green mile عجيب غريب تا نسخه جديد جنگهاي ستاره اي،جنگ به خاطر دموكراسي.اما هيشكدوم اونقدري روم تاثير نذاشتند.شايد چون تا ميخواستم راجع به يكيشون فكر كنم اون يكي رو ميديدم....
و بازم دلتنگي...اول و آخر تا جايي كه يادم مياد من هميشه دلتنگ بودم.
Posted by nima at
11:09
|
Comments (4)