26, 2005
نيمه شب

با گريه شروع شد.با آه.با نگاه به عمق سياهي شب.درست سر وقت اومد.شايدم مثل هميشه.دور بر من پر از ساختمون هاي بلند بود اما اون از لابه لاي همشون پيدا شد.داشتم آشغال هاي لت و پار وسط خيابون رو نگاه ميكردم.چه پيشوازي.اما اون چه كار داشت.همه جا تعطيل و شهر خاموش.وقتي نفس نفس ميزد،عطرش تمام ريه هاي منو پر كرد.آخرين غروب گرم اون روز همش با خاطره ي اون سرد شده بود.به انتظارش تو خيابون واساده بودم.چشام رو به مغرب بود.آروم اومد.نمي خواست كسي رو بي خواب كنه.با اون دو بال نارنجيش و تاج طلاييش.باور نكردني بود اما اونجا بود.اگه كسي دور و برم نبود_كه نبود_محكم بغلش ميكردم و ميگفتم كه چه قدررر دلم براش تنگ شده... داشتم فكر ميكردم كه "همه غصه هاي دنيا توي سينه ي منه"...
حالا كه چند روز گذشته از اومدنش،باد شهر رو نورديده...خاك به پا كرده اما كسي هنوز هم نميدونه...نميدونه كه شب گسترش رو پهن تر كرده.آسمون قشنگ تر و آبي تر،دنيا رنگ عوض كرده.فصل سردِ من،پاييز،با من دست بده.
Posted by nima at
05:31
|
Comments (15)
20, 2005
پاييز

Posted by nima at
10:10
|
Comments (4)
18, 2005
آن هم تمام شد
هميشه تابستان كه تمام ميشد.امسال هم تمام شد.ديگران گفت كه تابستان عادي اي بود...گفتم عادي يعني چي؟گفت يعني هيچ اتفاق تازه اي نيافتاد..گفتم تقريبا..اما خيلي چيزا از اون مرشد بزرگ ياد گرفتم...كي ميخواي منو بندازي بيرون؟گفتم نميدونم شايد وقتي اراده ام قوي تر شد...خواست بازم حرف بزنه اما من اونقدر دلتنگ بودم كه بهش گفتم بي خيال بيا با هم يه آهنگ گوش بديم...فريدون فروغي خوبه؟..تن تو ظهر تابستونو به يادم مياره...گفت اين ديگه چي بود ياد بدهكاريام افتادم...گفتم،آخ گفتي چقدر بدهكاري تو...
بيرون باد مياد...از اون بادهايي كه قبلا ها ميومد و فروغ فرخزاد شعر ميگفت...بيرون هوا دلگير شده...هوايي كه شل سيلور استاين توش بود و گفت بياين قطعه گمشده خودمون باشيم...قطعه گمشده...به قولش قطعه گمشده ها قل بخورند و گوشه هاشون گرد بشه.كم كم البته.بعد خودشون ديگه ميتونند بچرخند و دنيا رو ببيند..قطعه گم شده منم ديگه واسه خودش يه دايره كامل شده..منم دايره شدم.ديگه جاي خالي ندارم تو خودم.اونم...
اگه دلتنگي نبود زندگي حتما چيز مهمي كم داشت.باز هم شلوغي براي دويدن و برداشتن چند تا واحد بيخود ديگه...تموم شد و من رو هم،ديگران به جلو هل داد.پيشرفت كردم!.حالا بازم روزا كوتاه ميشند...شب خوبه اما نه شبي كه از دانشگاه برگردي..ميدونم برا خود من دانشگاه هيچي نيست...يه راه فرار شايد..يه راه فرار نفرت انگيز..از ديدن قيافه هاي تكراري،اونجا خسته..من...اما ديگران با بقيه همدست..بايد خوند...و روزي ميشكنم...همه ي اين باورها را...من مرغ نيستم..من يه پرنده ام.و يه سال ديگه باز هم بايد اين تنفر رو با خودم حمل كنم...اما ميدونم ديگه من به من اجازه نميده همون لبخندهاي مصنوعي و اون سلام هاي الكي رو بزنم و بدم.من از دانشگاه متنفرم....

تنها چيز خوب،پاييز،كجايي؟
Posted by nima at
11:14
|
Comments (4)
06, 2005
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ تخيل
به داس هاي واژگون شده ي بيكار
و دانه هاي زنداني
نگاه كن كه چه برفي مي بارد
شايد حقيقت آن دو دست جوان بود،آن دو دست جوان
كه زير بارش يكريز برف مدفون شد
و سال ديگر،وقت بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه ميشود
و در تنش فوران ميكنند
فواره هاي سبز ساقه هاي سبكبار
شكوفه خواهد داد اي يار!اي يگانه ترين يار!
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد....
Posted by nima at
02:25
|
Comments (9)
05, 2005
صداي ماورا...ENIGMA

Good evening
This is the voice of Enigma
In the next hour
we will take you with us
into another world
into the world of music, spirit and meditation
Turn off the light
take a deep breath
and relax
start to move slowly
very slowly
Let the rhythm be your
guiding light
........

The Rivers of Belief
Take me back to the rivers of belief
Take me back to the rivers of belief
my friend
I look inside my heart
I look inside my soul
I promise you
I will return
And when the Lamb opened the seventh seal
silence covered the sky
Take me back to the rivers of belief
Take me back to the rivers of belief
my friend
I look inside my heart
I look inside my soul
I'm reaching out for you
Lets hope one day
We'll rest in peace
on my rivers of belief
Posted by nima at
02:28
|
Comments (1)
02, 2005
مرگ
به جز عشق كه والاترين زبان خداوند بود،زبان ديگري هم احتياج بود براي لذت از زندگي تا آدميان بفهمندش و خدا مرگ را آفريد...
پيرمرد چيزي جز لبخند طبيعت را نديده بود،كتابي_شايد_هرگز نخوانده بود،شايد به سبك فيلسوف ها به زندگي نگريسته بود،كفش مد روز نداشت،فرزندان به راهي هم شايد_از ديد جامعه ي داغون_نداشت،شايد بلد نبود لفظ قلم حرف بزند،عشوه و اغواگري هم يادش نداده بودند،اصلا جايي نرفته بود كه ياد بگيرد،شايد نميدانست سياست هم چيست،سواد نداشت راستي!...اما دستان پينه بسته اي داشت.دست هايي كه يك عمر لبخند را روي لبهاي خدا گذاشته بود...از هر كه،كه ميشناختش ميپرسيدي چيزي جز كلمه ي خوب نبود كه بگويند او مردي آنچنان بود.خوب...مردي كه يك عمر را در دامن طبيعت گذرانده بود.در زندگيش اما خطر كرده بود.نخواسته بود به شهر بيايد و اسير هزاران غلطي كه درست ميپنداريمش بشود.خوب بود....واقعا خوب....
بعد از مدت ها راه هاي خشكيده چشام باز شده بود...چاه هاي درون كه سياهي تراوش ميكنند دوباره پر آب شده بود و قنات اشكاي من به راه بود...پدر دم در مغازه بود و يك خبر.نادعلي مرده.نه!..چرا.ديروز...اشك توي چشاش حلقه زده بود...شايد پدر برگشته بود به وقتي من سه سالم بود...19 سال پيش.زمان جنگ...اون موقع كه شهر ما رو بمباران كرده بودند و اون و مادر دو تا بچه هاشون رو به تعبير خودشون_وقتايي كه تعريف ميكرد ميگفت گربه_مثه گربه دهنشون ميگرفتند و از اين پناهگاه به اون يكي..سالهاي آژيرهاي قرمز...اون موقع بود كه توي يكي از دهات هاي كنار شهر كه عراقي ها به اونجا دسترسي نداشتند دوستي پيدا كرده بود به نام نادعلي....مردي كه ماه هاي بمباران مرگبار شهر ما رو به دامن طبيعت برده بود و به جاي بازي با تركه و خمپاره من اين ماه ها با درخت و آب روان همراه بودم...60 سال....و اون دستاي پينه بستش...بعدها ماها دوست مونديم..عيدا ميرفتيم پيششون...و اون باداماي درشتي كه هيچ جاي دنيا نميشه پيدا كرد رو هزار،هزار در سيني ميذاشت و ميگفت بخورين...چه شكلاتايي..چه پسته هايي....نه باورم نميشه قسمتي از خاطرات من پر كشيده شده بود....اشك چشام پر كرده بود...مثل الان...و ناگهان پرده ليز فرو ريخت....پدر سال ها بود گريه نكرده بود...نادعلي مرده بود...
صد ها تن روي پلي در كاظمين جان باختند...ده ها تن بر اثر كاترينا در نيو اورلئان به فرشته مرگ بلي گفتند...قهرمان پرش با موتور ايران به دليل بي مبالاتي مسئولان مرد...كشته شدن 14 نفر در ساختماني در پاريس كه مهاجران آفريقايي در آن ساكن بودند و 10 تن از آن ها كودكاني بودند كه پدر و مادرشان را صدا ميكردند...هر ساعت در ايران 3 نفر به دليل تصادفات جاده اي ميميرند...خدا هيچوقت هيچ چيز رو فداي رابطه علت و معلول ها نميكند...حتي عدالت را.مرگ كنار ماست..همين جا.روبرو..ممكنه مانيتورت منفجر بشه...ممكنه سر يه پيچ تو جاده واساده باشه و برات دست تكون بده...ميشه رو طبقه چهارم،پنجم خونت رخ بده...ميتونه هنگام درست كردن يه ناهار خوشمزه اتفاق بيافته و ...اما وقتي كه نوبتت بشه...يه روزي شنيدم كه حضرت علي گفته بود خوشبخت ترين مردم آنهايي هستند كه امروز را روز آخر عمرشان ميدانند...خوب زياد نفهميد يعني چي؟اما 2 هفته پيش وقتي در زهير ديدم كه پائولو كوئوليو هم اينچنين گفته فهميدم آره...لذت بخش ترين زندگي رو كسايي دارند كه هر روز انگار آخرين روز عمرشونه...يه كم فكر كني،ميفهمي...
نادعلي عزيز..گرچه من اين 2 سال حتي با مامان و بابا نيومدم ديدنت واسه عيد ديدني...اما منو ببخش كه اثير اون زندگي الكي شده بودم نميتونستم از دست همه اون 99 درصد اشتباه مثه ديگران رها بشم...منو ببخش...و يه چيز...دلم براي حرف زدن باهات تنگ ميشه وقتي كنار اون جوي آب روي كوه....دلم برات تنگ ميشه...

Posted by nima at
12:18
|
Comments (1)