.style1 { color: #000000; } " />

10, 2005

پاييز من

چه سرگيجه اي.اومممم.تمام دنيا دور سرت مي چرخه.عجب دردي.روزهاي خاموش پاييز بيشتر از همه روزها پر از نشانه،خدا داره حرف ميزنه...چه كيفي داره كه ديگه مسلمان هم نباشي.آزادِ آزاد.هر هفته بايد از يه درخت خاص بالا برم و از اونجا به دره ي زير پام نگاه كنم.نگاهم رو بدم به باد تا ببرتش به دور دست ها.چه كيفي داره سر دو راهي موندن.ندوني كه چيكار ميكني.چه حالي ميده كه كامپيوترت رو يواشكي از تو كارتنش بياري بيرون و بنويسي.فقط براي اين كه نوشته باشي.و چه لذتي داره اين كه توي اين ماه يواشكي وسط ظهر چيزي بخوري و بعدشم...اما تنها چيز دردناكش اينه كه شب ها وقت رفتنش لبخند رو ،روي چهرش نبيني.هميشه داد بزنه و بره...

اين فصل سرد من چه قدر double speaking بلده.عجيب حرفاش معني ديگه اي ميده وقتي ميگه.و من لذت ميبرم از اين كارهاش.اين درساي لعنتي دارند كم كم روي هم مياند و زياد ميشند.اما چه كنم راهي جز اين براي رهايي نميبينم.دلم براي اون رفتگره ميسوخت كه اين همه برگ رنگارنگ رو كومه كرده بود.چون حالا پاهاي من داشت از وسطشون راه باز ميكرد..خششششششش.واي...چه خوبه.حيف كه چند روزش رفته.اگه بارونم بياد.اگه ديگرانم باشند،اگه حتي هيچ كسم ندونه،من توي بغلش بودم.توي بغل فصل سرد.اصلا تمام دنيا به جهنم.من توي بغلش بودم...اينو روحي گفت كه توي تنهايي ها،توي سكوت من،در من دميده شده بود.توي خوابها...چه فرقي ميكنه كسي بدونه؟اصلا كسي مهم نيست.

اين نشانه ها و ايمان بهشون امسال پاييز،ديوانگي رو زياد كرده.كلا خون به پا كرده.ديدي رنگ خون روي برگاي نارنجي چقدر قشنگه؟
Posted by nima at 11:54 | Comments (32)