روح
چرخ روي پوشش سفيد جاده ميچرخيد،از خودش ردي باقي ميذاشت و ميرفت.پاشو روي پدال گاز فشار ميداد.ميخواست بره.مهم فقط رفتنش بود،از خودشم كه ميپرسيدي نميدونست كجا؟توي ذهنش مثه اون بيرون داشت برف ميباريد.روي همه گذشته ها.همشون رو ميپوشوند.سفيد سفيد.تا ديگه ديده نشند،سفيد رنگي بود كه هيچ وقت ديده نشده بود.نيمه شب بود.يه روح توي هوا حركت ميكرد.روحي به رنگ سفيد.روحي كه بال داشت و روحي كه جاي پاهاش آروم روي برفا ميموند.يه روحي كه از يه پل كوچيك چوبي شروع به حركت كرده بود.روحي كه تو تمام زندگي دميده شده بود.روحي كه جان گرفته بود و بعد پس داده بود.آروم روح رو نگاه ميكرد.به قدم هاش.داشت به سمت انتهاي خيابان كوتاهي ميرفت.آنقدر كوتاه كه چند ثانيه بيشتر براش نذاشته بود تا تصميم بگيره و از تاريكي نترسه و دنبال روح بره و يا مثه بقيه آدمها زندگيش رو پر كنه از اميد به آينده و نگراني از حال.بايد رها ميكرد و ميرفت.....................................
يكي از بزرگترين لذتام تو زندگي اينه كه هوا اونقدر سرد بشه كه روي شيشه پنجره گرد اتاق،بخار بشينه.بعد كنارش واستم و با انگشتام آروم نقاشي كنم.روش بنويسم.اگه شما يه پنجره با يه شيشه بخار گرفته داشتين روش چي مينوشتين؟
شروع آزمايش فوتوبلاگ خانه دوست با نام "قاب كوچك"خوبه؟

Posted by nima at
01:05
|
Comments (4)
پنجره
روي منوي ويندوز كليك ميكنه...دنبال ميكروسافت ورد...و اين انبوه واژه هايي كه بعضي هاش گم شدند و رفتن پهلوي بقيه...چه شباي بلندي كه كنار يه عالمه كتاب سر شد.وقتي دوباره پنجره باز شد،هواي بيرون غريب بود و گنگ.در حافظه انگار نزديكي واژه ها فراموش شده...زماني پنجره هر روز باز بود و طغيان وجود هر شب آغاز ميشد.زماني همه پنجره ها باز بود.همه همسايه ها...و كسي از ترس سرماخوردگي...بگذريم...
يه شب اواخر پاييز كه هجوم روابط رياضي تموم شده بود و از در شيشه اي بيرون اومده بود،چه مه اي همه جا رو فرا گرفته بود...چراغهاي زردي كه نور پخش ميكردند.و احساس امنيت ميكرد.ميدونست كه هيشكي از چند متري هم نميتونه اونو ببينه.آروم قدم زده بود و گذاشته بود نم ابرها تا روي گونه هاش هم برسه.چه قدر غرق لذت شده بود.به لحظه ها فكر ميكرد،لحظه هاي از دست رفته،لحظه هاي پر شده از هراس و پوچي.چقدر دلش گرفته بود مثه الان.مثه الان.
حالا يادش نميره كه حتي اگه كسي خواست به زور پنجره رو ببنده،يه آهني،ميله اي رو سفت اون جا جوش بده.بذاره يه كم،فقط يه كم خوشي بياد تو.........
آنقدر دلش ميخواد بنويسه...اونقدر...اما خودش رو گم كرده.طفلك!آخه وقتي كه هنوز بزرگ نشده بود،هي نيگا ميكرد ببينه آدم بزرگا چيكارا ميكنند...آدم بزرگا چه طوري زندگي ميكنند...آدم بزرگا خودش رو از خودش گرفتند.خودش رو از خودش...حالا مجبوره بره تو وجود كس ديگه اي وهي دكمه هاي كيبورد رو فشار بده...هي ميخواد ننويسه اما اين آهنگ لعنتي نميذاره كه....پنجره بازه.

Posted by nima at
10:51
|
Comments (7)