.style1 { color: #000000; } " />

27, 2006

مرگ

آن دور دستها روي سبز دراز كشيده بود.چشمانش را باز كرده بود.دستانش را روبه آسمان گشوده بود.صداهای ماورا سر تا پایش را نوازش می‌کرد.آرام به مرگ فکر میکرد.آرام به آن سوی تاریکی‌ها،به آن طرف زندگی می‌اندیشید.خوب که فکر کرد دید تنها نیمی از زندگی به مرگ فکر کرده.چه حرفهایی،چه فکرهایی.کجا؟کجا دوست داشتی بمیری.مگر فرقی هم میکرد؟در افق دوردست یک نگاه.نگاهی که مدت‌ها بود منتظر بود.آخر در همان نگاه می‌مرد.از قواعد زبان و از کلمات،آرام،دست میکشید.کتاب‌هایش را می‌بست.قلم‌هایش را به گوشه و کناری می‌انداخت.فرق سرش را باز کرد.سینه‌اش را شکافت.احساسش آرام پرگشود.دور شد و دورتر.از شهر آدمیان که نمی‌دانستند دلتنگی یعنی چی؟...همه و همه.از همه دور شد.اون سبز رو از دور می‌دید.فاصلش با اون،همش یه نفس بود.یه نفس...

وقتی مردی،وقتی چشمات باز شد،وقتی تو هم همراه سیاهی شدی...سیاهی؟یا آنقدر نور هست که من نمی‌تونم ببینم؟نمیدانم وقتی نبینی و ندانی چه فرقیست بین سیاهی و یه عالمه نور...آنوقت با قلبت حرکت کن.و با پای احساس راه برو.احساست رو به اتاق کوچک من بیار.احساست رو سر اون پل چوبی که یکبار بیشتر ندیدم بیار.تو اونجایی و من نه.احساست رو بیار به اون راهروی پاییز.درز انتهای باغ.جایی که در قاب دوربینت نقش بست.جایی که حرفهای من را با صدای باد حل کرد.از پله‌ها بالا و پایین ببرش..احساست رو بکش روی گونه‌های خیس من.وای از آن روز که حتی آن "یک" هم اتفاق نیافتد.احساست رو آروم ببر به اونجا.روبروی پارک.دیدنی‌ها.من هنوز،خیره،جاده رو نگاه میکنم.آسمان شب هم با چشمام قهر کرده.اونقدر نور هست که هیچ اختری در آسمان دیده نمیشه.آه.من از این هجوم نورهای مصنوعی خسته‌ام..من دلم می‌خواد روی سبز دراز بکشم.نفسهام برای بوی باد تنگ شده.باد....باد.....آنقدر سنگینم که باد مرا با خودش نمیبره.نمی‌بره.می‌ترسم.می‌ترسم من سیاه شوم و تو نور. مردن در امتداد خط سیاهی که از یک نگاه عبور می‌کرد.کسی چه می‌داند چه دنیای عجیبیست.خدایش با سکوت سخن میگوید‌.با سکوت.فقط یکبار و یکبار.فقط یکبار...خدایش با سکوت سخن می‌گوید.من هم خدایی بودم.
Posted by nima at 07:59 | Comments (13)

22, 2006

حرفي با زمستان

وقتي كه آروم از اون‌ور دشت‌ها اومد با خودش بوي نمناك باران رو آورد.همينطور كه مي‌اومد صبح باهاش حركت مي‌كرد.قدمهاش آرام بر زمين گذاشته مي‌شد و چشمهاش به نقطه نامعلومي خيره بود...ابرها در هم فرو‌ميرفتند و آسمان رو خيس ميكردند.هرسال كه مي‌رسيد همه‌چيز يه شكل ديگه‌اي مي‌شد.وقتي اون بود،انگار از همه طرف انيگما بود كه شنيده مي‌شد.شبيه به اون پسري بود كه از بالاي هرم‌هاي بلند مي‌پريد توي رودخونه اي كه همش زرد بود.مثه يه نت موسيقي اسپانيايي بود كه تا حركت ميكرد فشار خون آدم رو ميبرد بالا...بالا...اگه مي‌شد فكرش رو بخوني تا شب مشغولت مي‌كرد.ميشد باهاش تمرين زمان كرد.به نقطه‌اي خيره شد و ساعت‌ها توي فكر...پسر خوِبــــــــم نميدونم كجاست....

بوي بهار براش نمياد.بهار يه كلمست كه نيست.دلش نميخواد هيچ گلي جلوي خودش رو نگيره.تو سرش هزار تا چرخ ميخوره.بين آرزوهاش حركت ميكنه.با دنيا رابطه‌اي نداره.اون دورها يه نقطه رو نشون كرده.نقطه‌اي كه مال هيچ كلمه‌اي نيست.نقطه‌اي كه خوابه خوابه.نقطه‌اي كه از خون نميترسه.نقطه‌اي كه همه حرف‌هاي بي‌ربط رو به هم مرتبط ميكنه...نقطه‌اي كه خدا ازش قرض گرفته....

پسر خوبي كه سه تا نقطه داري.ببين!همه چيز رنگ تكرار داره.از آخر به اول يا از چپ به بالا!.تلخه اما...شايد طنابي كه به پرده وصل بود بريده و بايد فقط خسته بشي آنقدر كه ببيني...ديگه اگه‌ام خواستي نگاه نكن،ببين!ديگه اگه خواستي اصلا بيرون نيا.بمون و با خودت خيال كن كه يكي داره طناب رو درست مي‌كنه.يكي داره يه رنگ تازه اختراع مي‌كنه.من دور ميشم.اونقدر كه گنبد آبيش،سبز رو نذاره ببينم.آنقدر كه وقت گريه كردنت صدات رو هم نشنفم.ببين!چه قدر دورم...و اين خيلي تلخه.مگه نه؟

Posted by nima at 09:40 | Comments (12)

16, 2006

پيرمرد

اپيزود اول:


......روزهاي پر از هياهو.دلش به درد اومده بود از آن چه بر اهل حق در قم رفته بود.خيلي زياد...خودشم نميدونست چي بگه...
ايران،سرزمين جاويد بود.جاويد يعني هميشه بود؟كتابِ سرزمين جاويد رو در دستانش گرفته بود.سطر،سطر كتاب ميبردش به تاريخ باشكوه متمدن ترين انسانهاي كره خاكي.آن زمان هاي دور....هزاران سال پيش...متاثر بود از....نميتونست بگه...پس همون جا تمومش كرد...اونقدر غمش بزرگ بود كه بر بال هيچ كلمه و جمله اي جا نميشد.لوسش نكرد.حرفي نزد....
اپيزود دوم:


پيرمرد رو سالها بود كه ميشناخت.اون وقتها كه صبح زود بيدار ميشد و چايي درست ميكرد..از اون موقع كه زندگي بوي خوب كودكي ميداد هنوز...پيرمرد هر روز قبل از آفتاب مي اومد.قبل از آفتاب مي اومد و بعد از غروب همه ميرفت.صداي موتور گازي آبيش كه مي اومد پرده رو كنار ميزد تا ببينتش.پيرمرد از خورجين موتور جاروي قديميش رو در مي آورد و از اول محل رو ميُرفت...سيگار بهمنش چه دودي ميداد.ميمرد برا بوش.تا بهش سلام نميكرد روزش روز نميشد.آرومش ميكرد.با خودش ميگقت اگه يه روزي پول دار بشم هرچقدر كه بخواد بهش پول ميدم،خديا چند تا بچه داره؟به همشون كمك ميكنم.خداست كه همه كارهارو انجام ميده.وجودش هنوز پر از آرزوهاي كودكيه.. پيرمرد هنوزم مياد.صبحها.اما اون ديگه خوابه.خيلي وقته ديگه آروم نيست.

Posted by nima at 01:54 | Comments (12)

12, 2006

تولد

گويند چو داروگ بخواند،باران سر رسد.قاصد روزان ابري؛داروگ!كي ميرسد باران؟...

سالها ميگذره از خريدن يه ديوان حافظ جيبي با جلد سبز.سالها ميگذره از مرور كردن بيت،بيتِ غزلها.از فالهاي كودكانه.از معاني صادقانه.مدتها گذشته از انتخاب كردن با يك شعر و رد كردن با يه شعر ديگه...امشب اما بازم كودك درون بيدار شده.لباشو آروم روي كتاب سبز گذاشته،خيالش رو پرواز داده و از حضرتش يه شعر كادو كرده.غير از اين چه كار ميتونه بكنه؟فقط يه نامه سرگشادست كه بدون آدرس به مقصد ميرسه....
رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد............................وظيفه گر برسد مصرفش گلست ونبيد
صفير مرغ برآمد،بط شراب كجاست................................فغان فتاد به بلبل،نقاب گل كه كشيد
زميوه هاي بهشتي چه ذوق دريابد...............................هر آنكه سيب زنخدان شاهدي نگزيد
مكن زغصه شكايت كه در طريق طلب.............................براحتي نرسيد آنكه زحمتي نكشيد
زروي ساقي مهوش،گلي بچين امروز..........................كه گِرد عارض بستان خطِ بنفشه دميد
چنان كرشمه ساقي دلم زدست ببرد....................كه با كسي دگرم نيست برگ گفت وشنيد
من اين مرقع رنگين چو گل بخواهم سوخت.................كه پير باده فروشش به جرعه اي نخريد
بهار ميگذرد،دادگسترا درياب..................................كه رفت موسم و حافظ هنوز مي نچشيد
Posted by nima at 11:46 | Comments (10)

08, 2006

آمور يعني عشق

چند تا قاشق شربت اكسپكتورانت حسابي گرفته بودش.شب آرومي بود و خواب آروم اومده بود همه جا رو پر كرده بود.قطرات باران تو دل شب آروم ميباريد.انگار زمستان زودتر از موعد بار وبنديلش رو جمع كرده بود و رفته بود.چند روز بيشتر نمونده بود.بهمن هم آروم داشت ميرفت.مثه بقيه روزها.داشت فكر ميكرد زمان عجيب ترين چيزيه كه توي دنيا هست.وقتي بهش فكر ميكني و ميشمريشم طاقت فرسا ميشه.اما وقتي كه بي خيالش ميشي مثه برق ميگذره وميره.به تنها چيزي كه احتياج داشت فكر ميكرد.يه كمي آرامش و اندك جايي براي زيستن...توي روزهايي كه هجوم اخباري كه همش پر از تنش و تشنجه،يه ذره آرامش مثه يه چيز دستنيافتني شده...

يك شب گذشت.اون ور پنجره گرد هنوز باران بود كه بي مهابا ميباريد.موسيقي قرن توي گوشش طنين انداز شد..Mon Amour.......صداش مثل قطرات باران روي صورتش نشست.به گناههاش فكر ميكرد و...خيال آرام از ذهن پرواز كرد.آرام آرام دور شد.زير باران آنقدر رفت تا ابرها ديگه نذاشتن ببينه...چه فرق ميكرد...خيره شد به خط عمودي ايي كه روي صفحه ميرفت و مي اومد...از قاعده زبان دور شد...اون ور پنجره گرد هنوز بارون ميباريد...ميخواست ابرها رو ببينه.چقدر سخت بود نوشتن و چه سخت تر كه تنها راه همين بود...چاره؟...چه قدر حرف داشت واسه گفتن...

چه فرق ميكرد چه كسي ميخوند...آرامش حالا آروم اومده بود...همه جا رو پر كرده بود.انگار ديگه صدايي به گوشش نميرسيد...آروم...يه پنجره گرد و يه عالمه باران.
Posted by nima at 11:11 | Comments (11)

01, 2006

سرما

اشك چشاشو پر كرده بود.صداش تو گلوش مونده بود.خفه شده بود.از دنيا دلگير بود.كم نه.هر روز كه پاشو از خونه ميذاشت بيرون و ميديد چه طوري يكي تو اون سرماي وحشتناك لابلاي آشغالهايي كه هر وقت ميبرد و ميذاشت دم خونه زود مي اومد دستش رو ميشست،داشت دنبال چيز به درد بخوري ميگشت كه بتونه بهش كمك كنه بيشتر نفس بكشه.ياد همين چند روز پيش افتاد كه مادر براش از دختري فقير تعريف كرده بود.مادر توي يكي از مدرسه هاي پايين شهر معلم بود.از دختري گفته بود كه سالها غم و رنج زندگي رو تو سينه اون ريخته بود.لبهاي مادر كه به هم ميخورد انگار نميشنفت.در خلوت خودش رفته بود و آروم گريه كرده بود.دختر فقير رو به ياد آورده بود كه بعد از سالها از طرف يه بنياد خيريه به سفر دسته جمعي رفته بود و توي راه اتوبوسشون رفته بود تو دره و لت و پار شده بود.دلش شكست.يادش اومد كه مادر چقدر از اين تعريف ها كرده بود.دختري كه از روي ناچاري شوهر كرده بود و هر روز كتك ميخورد.مواد مخدر دامن گيرش شده بود.يادش اومد اوني كه گفته بود كه داداشش توي شهر نون خشك مردم رو جمع ميكرد تا واسه خواهرش بتونه يه جفت كفش بخره…يا كسي كه از بي پولي روي صندلي هاي بيمارستان جان داده بود.تا كسي نبود اشك ريخت.اشك ريخت و اشك ريخت.نيما حسابي گريه كرد……

.بعد با خودش عهد بست كه كمك كنه.كه به جايي برسه كه بتونه كمك كنه.همين چند سالي كه طول ميكشيد هم براش ضجر آور بودو عهد بسته بود كه بخواد از شما تا كمك كنيد.وقتي كه روي كيبورد فشار ميده و گرماي خونه گرمش ميكنه،وقتي شادي خريدن يه لباس نو تو چشاش برق ميزنه،وقتي غذاي گرمش رو ميخوره ولذت ميبره ….وقتي…وقتي راحت نفس ميكشه،يكي هست كه با حسرت نگاش ميكنه.يكي هست كه توي سينه قلبي داره كه از جنس قلب اونه….خوب ميدونه زندگي همين لحظه هاست كه به خيال آينده همشون رو تباه ميكنيم.تو همون لحظه ها كمك كنيم به كسايي كه لبخند رو گم كردند…كمك كنيم،فردا معلوم نيست باشيم.
Posted by nima at 02:23 | Comments (9)