.style1 { color: #000000; } " />

28, 2006

باز هم مرگ

دونه‌های درشتش شکسته میشد جلوی نگاش.تا دوردست‌ها همه چیز سیاه بود.تاریکی بیکران.آخرین..کاش...وای...آخ..اگه...تا ننشسته بود این کلمات از چهار بُعد رسید.امواج تولیدی انسان.بوی مرگ نمیامد چون بویی نمیداد مرگ.قالیچه تنها بود.دستها کنارش بود اما تنها بود.جایی برای نشستن مرگ مهیا نبود جز آن..سیاهی رنگ پاشید به سقف.سرها رفت لای انگشتان.همه آزمایش شیمی میکردند.شاید اما چندتایی نه.بیست و دو.میگفتند چه زود.مولکول‌های اطرافش با غم شکسته شد.جنس زبان براش نامفهوم بود.سیاهی،چراغ موتور،پرده،دکمه‌های سفید،ترومپت در نوا.ناخود‌آگاه پرده جلوی چشاشو گرفت؛دنیا محو شد.سیاهی دو تا شد.آروم تکرار...تکه‌ای از هر انسان در چرخش سرش جا می‌موند.دنیای تاریکی‌ها دنیای زیبایی بود.به آن سان نمیشناختندت.دنبال صدا رو گرفت و از خفگی بیرون زد.آخرین تصویر رو داد به خاکستری‌ها.صندلی و قالیچه‌ای که تا چند روز پیش مرگ نیامده بود رویش بنشیند.آسفالت خیس بیرون پیشونی گرمی میخواست تا لمسش کنه.دو واحد روسازی،تازه پاس کرده بود.اما هر چی فکر کرد فصلی نداشت به نام مرگ آن کتاب.اصوات نمیادند.انگار دنیا،دنیا نبود.سخت همین بود.سکوت.زبانی که به بعد باید با اون حرف میزد.سکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت.

درپوش رو که برداشت آرام دوختشون به سیاهی.سفیدی از سیاهی میامد.آن بالاها.باران خانه دیدگان رو شست.فکر کرد....کاش زودتر خوب شه.کاش.فکر کرد به آن دورها.بالای کوه‌ها.صدای باد گوشش رو نوازش کرد.و به تمام سال‌هایی فکر کرد که با سکوت حرف خواهد زد.کسی چه میداند.واژه‌ها دور شدند...

Posted by nima at 12:37 | Comments (6)

18, 2006

هنوز زمستان است

آبي.قرمز.سبز.بنفش.پشت شيشه ويترين پر از آبنبات‌هایی بود که نورشون چشمو میزد.مثه کاشی‌های کوچیک حوض‌های قدیمی.انبوهی از مردم.کسی دنبال کفش‌هایی میگشت که رنگ‌هاش خیال انگیز باشه(یاد اون روزا و هنگ تن و این حرفا...به خیر).دیگری برگهای رنگی رو کنار میزد تا هدیه‌ایی که بود رو بپیچه.بوی عطرها،رنگ مغازه‌ها.شلوغی بویی میداد.نزدیک عید بود.ازدحام آهن‌هایی که بر چهارچرخ میرفتند و امان نمیدادند.چهارراه‌هایی با همسایگان همیشگی.آدامس.کلینکس.پارچه‌های قرمز و سیاه.چه قدر سوژه بود برای نوشتن اما...کاغذهایی با عکس آدم‌ها.بین آدم‌ها،لبخند می‌آورد و میبرد.(یاد نمک به خیر،آن ایام کهن‌ قدیم.)گوجه‌فرنگی‌ها با چهار سوی سبز.لبها را آویزان میدید.برق میوه‌ها اما مصنوعی بود؟..صدای سیاوش بود که میگفت:"کی جواب درد بی‌درمون من پیدا میشه".واقعا کی میشه؟کجا میشه که من آروم بگیرم.حجمه‌ای از نور و تاریکی با هم حرکت میکردند.مردم میگفتند:"ع‌ی‌د".اما ندید،لبخند رو روی لب اون کوچه‌هایی که نور پول بهش راهی نداشت.نور کاغذ رنگی‌ها.نور فروشگاه‌ها به اونجا نمیرسید.شاید تقصیر آن مردمی بود که کاغذ را اختراع کردند.کاغذی که جلوی نور خودشان که میگرفتی عکس خود دیگرشان در آن پیدا بود.نوری نبود آن‌جا تا کاغذ بازی کرد.کاغذ داد و کاغذ رنگی گرفت.کاغذ داد و بوی خوش گرفت.کاغذ داد و آبنبات‌های رنگی گرفت...آبنبات!...عجب آبنبات‌هایی بودند.مثل حوض خانه‌ای که در آن نور برای همه بود.مثل رنگ کف حوضی که در آن انسان بزرگ شد.مثه کف حوض خانه‌ی مادربزرگ.دلم برای آن بالاها میگیرد.شاید دلم برای خودم بگیره بهتره.میدونم و میدونم که من پایینم و آن که کاغذی ندارد بالا...میدانم هنوز زمستان است.هنوز زمستان است.فصل سرد هنوز ادامه دارد.آن ور یا این ور.با زمستان باید سفر کرد.با زمستان میتونم حرف بزنم.من هم باید با زمستان بروم.یا بمانم و زمستان رو نگاه دارم.حرفهایی که برای نگفتن یا شاید گفتن به هیچکس.زمستان هیچکس من است.زمستان هیچکس ماست.

Posted by nima at 11:01 | Comments (19)

11, 2006

آرامش چقدر كم بود

چند كيلومتر بيشتر نمونده بود.تگرگ ريزي تصوير ماشين‌ها رو محو می‌کرد.هر از گاهی دسته سیاه برف‌پاک کن بین دنیاهاش جابجاش می‌کرد.عمیق توی فکر بود.به اون همه اتفاق.همش به ازای چند دور اون دسته‌های سیاه؟تا محل دفنش فاصله کمی بود.همون چند قدم رو که برمی‌داشتی سر از توش درمی‌آوردی.دستش رو گرفت از میله‌های آلومینیومی،خبری از آب طلا نبود.زیر انگشتانش سادگی رو لمس میکرد.اووووم چه بوی خوبی میداد.چهارتایی نم رو روی چشاشون احساس کردند.اون کمتر.توی وضوخانه قدیمی که درش واسه خاطر اون باز شده بود(؟)حس کرد ملاقات مهمی قراره اتفاق بیافته.سایه خودش علاوه شد.اما اون ترس همیشگی نبود.ــ چه سرمای خوبی،فکر میکردم باید داغ باشه! ــ.

اومد بیرون و به دوردست‌ها خیره شد.حد فاصل نگاهش بودند هفده ساله‌ها،نوزده و بیست و بیست و دو و....آروم لبخند زده بودند.انگار همه داشتن نگاه میکردند.پرده بعضی‌ها کنار بود و بعضی‌ها...انگار قرار بود.آرامش از لابه‌لای رفقای خدا آمد.

انگار اون حس بد رفته.من سعی می‌کنم برش گردونم اما رفته.خدا خواسته؟.

Posted by nima at 09:38 | Comments (17)

08, 2006

بدون عنوان

اينهمه ادعات ميشه؟چشم در مياري؟چيكار ميكني؟خاك بر سرت.قد گاو هم حاليت نيست.حالا چيكار ميكني؟اگه خوب نشه اگه درست نشه يه عمر ميخواي چي كني؟اونم كي،پدرت.بابات.شايد بگي من كه اصلا قصدم اين نبود.اما چه فايده.آخه ديگه چي بنويسي؟تو كه آزارت به يه مورچه هم نميرسيد حالا....حالا چي ميخواي بكني؟چي؟سردمه.ميترسم.هيچ كس نيست باهام حرف بزنه.هيچكس نيست كه گريه كنم پيشش.نفسهام تو سينم خس خس ميكنه.سخت نفس ميكشم و آرام گريه ميكنم.براي دومين بار در زندگيم به هيچ چيز ديگه‌ای نمیتونم فکر کنم.از خودم بدم می‌آد.بدم میاد.
Posted by nima at 02:34