.style1 { color: #000000; } " />

26, 2006

تولد

زمزمه کرد:آرام نگاه کن.بشکنشون.بعد سیاشون کن و بچسبونشون به همه‌جا.باد تو گوشش زمزمه می‌کرد.دورتر رنگ آسمان سرخ شده بود.سرخ.سفید و بنفش.از پله که پایین می‌اومد چوبها از قانون جاذبه ناله می‌کردند.از روی کرت‌ها عبور می‌کرد.شاخه کج خودش رو پیدا کرده بود.نگاه عجیبی بهش کرد.شاخه داشت با فصل سرد حرف میزد.اومد تو حرفش و گفت"میشه ازت برم بالا؟!".هیچ دیده‌ای درخت لبخند بزند؟.آلبالوهای کوچولو همه هم قد هم بودند.خوب پیدا بود که چه‌قدر هم‌رو دوست دارند.نور تقسیم می‌کردند.باران جمع می‌کردند.تولدش رو بهش تبریک گفتن.آخ راستی امروز بودها...همون گاهی که خورشید بود و آب.و تو هم آمدی.جانِ وجودت هم نمی‌دانستی کجا بوده؟.از دنیا روح‌ها...بعدش هم هر چه نشست و فکر کرد نفهمید و یادش هم نیامد.آخ که چه خوابی دید آن شب...یه برگ خیس گفت چه زود می‌گذره.گفت همین الان متوقفش کن.نهایت خوشی.الان.بعد سرش رو بالا گرفت.رفت تا نوک شاخه.دیگه دست آقای سیب ‌تویِ سر خورده نبود.برگ‌ها تند تند بالا و پایین می‌رفتند.گاهِ سفر بود...

خ‌خ‌‌خ‌خ.نور را به بسته بردم.کاغذ‌های رنگی دلشان برای نور آخر تنگ شده بود.بوی کاغذ می‌آید.بوی مقوا.بوی کتاب.نویسنده‌ای که پیامبر نوک مداد سیاهش بود که بر کاغذ نشست.چه بویی هم می‌دهد.می‌نشینم کف اتاق.به چرخش سقف نگاه میکنم.ترکیب رنگ‌ها.بعد که در باز می‌شود و خوشحالی هم می‌آید.دو،سه می‌شود.میروم سر گنجه‌ای که کودکی نام دارد.کتاب را میپیچم لای تبرک شده‌ی مادربزرگی که دیگر سیاه شده.بعد هم می‌مانم چطور سپاس کنم او را که ششم اردی‌بهشت که می‌شود...حلقه نور و دود نزدیک می‌شود و من وقتی عقربه‌ها 130 را نشان می‌دهند سال نو‌ام را شروع می‌کنم.با قطره‌های شور شروع می‌کنم.با غرش آبی بیکران،با دکمه‌هایی که وصلم می‌کنند به خانه مهربانی.با خیالی که می‌رود کنار آن حوض قدیمی و سرخ می‌خواند و بنفش پرواز می‌کند.با هدیه آلبالوهایی که تن را درک می‌کنند و هایی را.با موسیقی بلند باد.و با بسته‌ای که بوی دستی می‌دهد،دستی که آرامش را به سبز می‌دهد.دستی که از جنس شکوفه‌هاست.شکوفه‌های سیب.دستی که کشیده شده روی"دلواپسی‌هایش برای شادمانی"هایم.آغاز می‌کنم و پشت سرم سفیدی محض تمام می‌شود...تمِ هیجان دارد شب.نویسنده را می‌گذارم توی کیفم.قلم هم برایش می‌گذارم...امروز ششم اردی‌بهشت.گاهِ سفر می‌شود...این نقطه‌های سه تایی هم دنبال نویسنده می‌روند توی کتاب...با خودم می‌گویم:"امروز روز تولد من است".باران می‌بارد.......................
Posted by nima at 03:06 | Comments (9)

24, 2006

یکم اردیبهشت

امشب اردیبهشت می آید.آرام از گوشه ای پنجره که باز است راهش را پیدا میکند.عطر میزند به در و دیواری که از سفیدی خسته شده اند.به صدای خوب کریس دی برگ گوش میدهد.اردیبهشت خوب صدایی دارد خودش هم.میخواند.آتش را دور سرش میچرخاند.انگار کهکشانی به دست دارد.ستاره های دنباله دار به هر سو میپرند.دستهایم را میبوسند.جایش هنوز هم هست.آخیش!بوی نمک میاید.اردیبهشت یادش نمیاید چیزی راجع به فشار خون.اصلا نخوانده است از این کتابهایی که عکس لوله و آهن و آجر دارند.توی یکی از کتابها دیده بود از بد گفتن به کسانی که درخت را قطع میکنند.تا دور روز و شش ساعت خندیده بود.شش.میدانم ششمین قسمت اردیبهشت مال من است....

خط خطی دیوارها نتیجه یک لحظه تنهایی اردیبهشت است.آرام چشمانش را میبندد.بوی چایی را از ده متری هم میشناسد.آخر اردیبهشت فقط چایی میخورد.دلم میگیرد.سیصد و 60 و چهار بار دیگر چرا باید چایی دم کنم؟دلم میگیرد.میدانم،خوب میدانم هر سال میرود و من آن گوشه اتاق باید زانوهایم را بغل کنم.اردیبهشت میرود بازهم.اما تنهایی نه.شش.صبح.باران.من و تنهایی با هم شمعها را فوت میکنیم،فکر میکنیم که فوت میکنیم...

اریبهشت امسال از فصل سرد میگوید.فصل سردی که سفیدِ سفید است.فصلی که با یک جعبه زرد مستطیلی تمام میشد.کنار آن همه آدم.فصل سردی که اردیبهشت هم میفهمد رفتنی نیست.فصل سردی که کلیدش گم شده است.تنهایی چقدر بزرگ است.حتی وقتی تنهایی میشود و با من می آید دانشگاه باز هم معلومِ معلوم است.حتی وقتی اردیبهشت ششمین قسمتش را به من میدهد.من که میدانم کلید کجاست.کلیدی که تنهایی و فصل سرد را کنار آن پهنه وسیع با هم دوست میکند.تو نمیدانی؟.....................
Posted by nima at 10:36 | Comments (7)

14, 2006

نشانه‌ها برمیگردند

عجيب تشنه بود.چشماش قرمز قرمز بود.خون بود که مقدس بود.براي صدمين بار با سکوت حرف زد.انگار بار اول بود.ذهني که خالي بود.خدايا چگونه؟اين‌همه نشانه؟!.از دوسمت قرمزي آب بيرون زد.سفيدي‌هاي من هم.اشکي که از دوتا چشمام ريخته مي‌شد...

چهارشنبه،بعداز‌ظهر،کيلينيک نگاه.میرداماد. وحالا هم اينجا.از نگاهش آرامش تراوش مي‌کرد.نشانه بود.عجب نشانه‌اي هم بود.... "کتاب سخن عشق،جي.پي.واسواني.122:دکتر آلبرت شوايتزر که رييش يک دانشگاه بود شغل خود را تغيير داد و يک پزشک شد.وقتي از او علت تغيير شغلش را پرسيدند،پاسخ داد،ترجيح مي‌دهم يک پزشک باشم تا بدون سخن گفتن ياري برسانم.عشق هرگز سخن نمي‌گويد.عشق ياري مي‌رساند."..

تا دمي که بود،بود.تا آن دو دري که فقط يک نفر را رخصت عبور بود.دست‌هاي کسي با صورتي پوشيده به ماسک جلوي آدم را ميگرفت.دانه‌هاي چوبيش را در دست من فشرد.رفته بود.من به تسبيحي فکر مي‌کردم که با من قهر بود و با پدر دوستِ دوست.تسبيحي که خيس بود.تسبيحي که کسي شايد خواب ببيند که چه...تسبيحي که هديه سالها بود.هديه پزشکي که آرامش تجويز مي‌کند شايد الان.پ‌ز‌ش‌ک ي که آن نيمه سيب قرمز پايين تر از ريه مرا کامل پر کرده...دنيا جاي عجيبيست...گفتن 5 مثلا در يوسف آباد.وقتي که مرد آرامش تعداد انگشتان دستي که روبروي چشم راست پدر بود را مي‌پرسيد....سکوت چه واج‌هايي که ندارد.م‌ع‌ج‌زه.

چقدر اذیت می‌کنند این دکمه‌ها.آخ خدایا چقدر گرمه.این بخارها آخه چرا باید اینجا باشند؟.چه آجرها تنگ روی هم رفتند.اون طیف من کجاست؟.دو را در دو ضرب بکنم همه‌اش فضای اینجا نمی‌شود.چه سیاهی‌ایی.از اون خوباش نیست اینجا.اینهمه سال و تنگی.آخر چرا؟.باید بدوام.یه جایی این سفیدی لعنتی آبی میشه،سقف تموم میشه و آسمان شروع.الف و دال و میم که با هم میرسند من حالم بد می‌شود.تهوعی که تمام هم نمی‌شود.این تیر را به آن ستون وصل کن.خطی که زیرش شاید عین و شین وقاف بخواهند زندگی کنند.از این دانش انباشته شدم آخر.پس چرا این لبخند همه جا هست و من نه؟.کسی چه می‌داند.من سالهاست که مریضم.با سر مداد جنگ دارم.دارم فکر میکنم این مداد چند سالش بوده؟دایره‌هایش پیدا نیست اما.زمستان کنکور ارشد هم داشت.یاد میداد سالهای عبور کرده را.تست شماره 120...این مداد چند دایره دارد؟...

گرافیت روی کاغذ من می‌ماند.ستون‌ها و تیرها و بادبندها شکل می‌گیرند.مداد من دو خط راست موازی.خوب است که نام دوست دارد.مداد من می‌گوید دودکش مهم‌ترین جای خانه است!.به تنهایی فکر نکرده بودم.تن‌هایی که اگر شروع نشود تمام می‌شوم.
Posted by nima at 10:53 | Comments (9)

06, 2006

نیکو

آروم سرجاش نشست.موهای توی هم رفتش رو تو دستام گرفته بودم.چشمام داغ داغ بود.چشاش می‌خندید.چشاش با من حرف می‌زد.که چه قدر بد بودم من شاید.شلوغی اصوات.روی پاهایی پر از درد نشته بود.دستم از تو موهاش بیرون نمی‌اومد.همه زندگی 3 ساله من.ن‌ی‌ک‌و ی من.باران همه نورها رو شکسته بود.می‌دونستم با چرخاندن یک کلید و با تکان دادن یک تکه آهن حرکت می‌کنه و دور می‌شه.3 سال کم بود برای دوری از مادر. 3 سال که سنی نبود؟.لبخنداش پشت شیشه چسبیده بود.نوک دماغش رو فشار میداد به شیشه.خوب بود باران بود.کمک می‌کرد تا اون قطره‌های شور دیده نشه.کلمات رو از توی ذهنم ریختم کف آسفالت.دیگه بی‌تاب شده بودم.اهرم تکان خورده بود و اون دور می‌شد.میگفت دوست دارم دنبالش بدوم.آخر او همه زندگی من است..حالا که او رفته این چند شب کنار هم خوابیدن رو هم با خودش برده.بازی‌هاش.بهونه‌هاش.لپ‌لپ خوردن‌هاش.تو بغل من خوابیدن‌هاش.خدا کنه به سلامت برسه.خدا کنه زود برگرده و بهانه بده برای زندگی کردن به من.خدایا.....................

نفرت وجودش رو پر کرده.نفرتی که از خودش داره.نفرت خودش از خودش.نفرت.حالا تا چوبه دار چیزی نمونده.همش چند تا نفس.

Posted by nima at 11:47 | Comments (20)

01, 2006

فصل سرد

چه سوزی میاد.ابرها سفید رو همون نزدیکی‌ها سفید می‌کردند.مه غلیظی که مثل روز تولد زمین آرام بود.جایی در دوردست‌ها صدای کسی می‌آمد که تنهاییش را با کوه قسمت می‌کرد.سرما تا کنج خلوت من هم آمده بود.جاییکه هیچ‌کس را راهی نبود به آن.تنهایی قسمت شده آرامش برف‌ها را گرفته بود.از صدایشان خوب می‌شد فهمید.تکه نون‌ها آرام مرا می‌برد به نوک دو گنجشک.در تلاطم بقا؟.دخالت در کار خدا نمی‌کردم،من اما پی آن نور عجیب میگشتم.چه خیال‌هایی که با نوشتن رنگی نپذیرد.گروه کوچکی در جستجوی تنهایی قسمت شده.و من هزار سال است که چندسنگ سفید را برای نشستن دو کرکس بر موجودیت بی‌وجود می‌برم.برای تنهایی قسمت شده.
Posted by nima at 01:50 | Comments (8)