.style1 { color: #000000; } " />

31, 2006

روزهای تردید

به کجا چنین شتابان؟فکر میکنی و میروی...میدونم که آخه وقتی نیست دیگه.مگه چقدر مونده که به سرزمین سکوت بروی؟دنبال کدام نظریه ای در این روز بارانی؟منتظر شبی تا بیاید و سیاه شوی و به جماعت ناشناس گداها بپیوندی؟میدانم تو نفی قدرتی.میدانی که زمین رنگ خون میگیرد برای قدرت.دل تنگی میدانم.میدانم نشسته ای و منتظر ابری هستی وپیامی.میدانم تمام این روزها که میگذرد به بهانه چند کلمه منتظر نشسته بودی.میدانی که زود میرسد و مهر خاموشی میزند بر زبان کلمات،مرگ.آن موقع میخواهی فریاد بزنی؟وقتی مثل یک قاصدک فوت شده بشوی؟(این آلوچه ها هم جوری میخندند که انگار دلشان برای مرگ تنگ شده است).این هوای بارانی آخر برای چه همهاش منتظر من است؟تار را به دست بگیره.در ابتدای راهروی مرگ بایست و برای من قشنگترین آهنگی که بلدی را بزن.نمیدانی روزهای سخت تابستان هم میآیند.نمیدانم در هجمه آتش هم آبی هست؟دستی هست تا بردارد و به پوست بکشد لطافت جهنم را؟نمیدانم که میدانی در پایان دوران چند قطره خون منتظر است تا دست بگیرد وببرد تا پیش آن جا که رمز میگشایند و فکر هم نمیتوانی بکنی چون میخوانند.آه محبت بیکران دست مرا بگیر.من از روزهای گرم تابستان خسته ام.نمیداند که این دانستنهای من،من را به درگاه رنج میبرد،مرا در آستانه تحمل قرار میدهد.به من میگوید این دریا روزهای تابستان تمام میشود...دیدهای قدرت سر را از تن هزاران انسان جدا کرد و من در "ابعاد سنگی این عصر" بیشتر از همه چیز دلم برای آن دو نفری تنگ میشود که قرار بود جهان را در نیمه شب عوض کنند....
Posted by nima at 03:50 | Comments (12)

16, 2006

نقطه روشن

One more time….


به صداهایی که می آید گوش میدهد.لابه لای اسراری که فرود می آیند پشیمانی هست.پشیمانی ایی که مینشیند روی یک نقطه داغ روشن،دود میشود و میرود تا گنبد طلایی خورشید.آخر چرا؟.آرامشی که شلوغ میکند هم میرود.رطوبت همیشگی می آید.و می ماند.به شب پناه میبرد.شبی که سیاهی اش آرامش میکند.شبی که نقاب نمیخواهد.رخت خوابی که فقط تنهایی میخواهد.واجهایی که با حنجره انسان بیگانه اند می آیند.همه جا هستند.روی تمام دانه های کوچکی که فرو میریزند.زیر تمام خاکسترهایی که هنوز داغ داغند....


به خیابان میروم.در پناه یتیم هایی که کاغذ رنگی نمیخواهند.کنار آتش کسانی که بی آنکه بدانیم از قانون آقای سیب توی سر خورده بی خبرند.روی کلمات شب،گام برمیدارم. میگذارم بندهای کفش به هم برسند.جویده میشوم در حسرت آسمانی که ابریست و نمیبارد.علامت تعجب میشوم و میروم روی انگشتانی که دنبال کلمات سفید میگردند روی کلیدهای سیاه.توی تمام زباله ها دنبال معنی این گیر همیشگی،زندگی،میگردم.نمیدانم زندگی جز همین مشت کوچک من که میتپد چه میتواند باشد؟.تمام سبزها خم میشوند به احترام تمام سخت هایی که میروند و می آیند.همین جا کنار ما هستند و ما اما نیستیم.چه قدر در تب این جنگل فرو بروم تا بدانم کجا میرود آخر.و اما سیاهی باز هم می آید.قانون می آید و تنهایی همیشه همراهش هست.سیاهی می آید و مثل یک تابلو خسته از کلمات،خیال را میفرستم روزهایی که یک چوب خیس بودم.دنبال میکنم خط شب را.دلم چه قدر تنگ شده برای سیاهیها.برای آن وقت که انگار نبودم.میدانم وقتی همه جا سیاه بشود میتوانم راحت بگیرم و بخوابم و فکر هم نکنم که چون امین کوچک تمام سیم ظرفشویی هایش را چه طوری میفروشد؟.

Posted by nima at 10:02 | Comments (10)

05, 2006

گاهی نیستی آرزویی میشود

آرام به صدای باد گوش میدهد.سکوتی که از ته دلتنگی میاید.تمام دنیا از جنس سنگ میشود.پر میشود و تمام هم نمیشود.ته ته دلش صدایی بود که دیگه نیست.رنگی بود که نیست.در انبوهی از دلتنگیها گم میشوم.حس رفته باز میگردد.اردیبهشت من زرد زرد است.زرد زرد....و آنقدر تنهایی هست که جایی نیست که کسی باشد.حتی تنهایی تمام خطها را پر کرده.راهی نیست برای یک لحظه نبودن.یک لحظه نبودن.نیستی گاهی آرزویی میشود.ساعتها میگویند که این خوبی مضمن مدتها بود نیامده بود...گاهی نیستی آرزویی میشود
Posted by nima at 02:42 | Comments (6)