.style1 { color: #000000; } " />

29, 2006

Burning Sky

روبروی باد ایستاده،آرام دستهایش بالا می‌رود.آن سوی هستی هم صدایی هست.صدایی که نمی‌دانم چه کسی نشسته و این همه سال هنوز...انگار از شعله می‌آید.انگار این همه گردش دو به دویی‌ها نتوانسته از پا درش بیاورد.بوی افسانه‌های کهنه می‌آید.افسانه‌هایی با قدمت پاییز.پاییز...تمام احجام خوشی را حس می‌کند با گفتن کلمه.پاییز"پادشاه فصل‌ها".طاقت می‌خواهد.همان حکایت غوره و حلوای کتاب های کودکی که هنوز نخورده.پس کی می‌آیی؟.و آن وقت هم نوبت می‌رسد به آب.با آن وزن سنگین ِ منتظر.وزش باد تارهای سپید را جلو می‌آورد!آه پروردگارا!.....حکایت عجیب قاب کوچکِ گِرد من به کجا می‌رسد؟!...

"اگر هم دانش‌ ــگاه ــ‌ تمام شود این دغدغه "ارشد " همیشه هست.
Posted by nima at 08:57 | Comments (6)

23, 2006

بن بست اردیبهشت

گاهی وقت‌ها که اتوبوس میاد واز کنارت رد می‌شه و تو منتظر تاکسی هستی،عجیب حس غرور عجیبی به تو دست می‌ده.!..سالها بود اطاقک مستطیلی قدیمی را بو نکرده بودم.اطاقکی که روی چهار چرخش رویا قسمت می‌کرد.از همه‌ی جاهای شهر عبور می‌کرد و من نگاه می‌کردم به آدم‌ها که آن بیرون راه می‌رفتند،ایستاده بودند،منتظر و یا نگران...فکر می‌کردم اگر کسی می‌توانست فکرشان را بخواند دیوانه می‌شد.این همهمه افکار متلاطم...

اتوبوسی که خودم رو سپرده بودم بهش از میان خیابان‌ها،میدان‌ها و چهارراه‌ها عبور می‌کرد.من اما فکرم هزاران کیلومتر آن ور تر بود.گاهی هم نزدیک....مادر کمی عقب‌تر به روی خاطرات گذشته باز می‌گشت.می‌دانستم که تمام این خیابان‌ها را می‌شناسد،یک عمر که کم نبود که.آن روزها که خانه قدیمی پدربزرگ هنوز فروخته نشده بود....آن روزها که بساط هندوانه خنک زیر مهتابی‌ها تکرار می‌شد.آن شب‌ها که که آن قدر چراغ نبود که ته دل همه را روشن کند.آن روزها که دوست داشتنی‌ها نمی‌رفت آن‌قدر دور که سوار هواپیما باید می‌شدی و یا بر خطوط سلول‌های باردار،صدا را پارو می‌زدی.آن روزها که حرف می‌زدی حساب نداشت.آن روزها خنک....آن روزهای خوب ِ بن‌بست اردیبهشت....

با مادر کنار دیوار واساده بودم.خودم هم یادم رفته بود که خانه جد و آبایی من در بن‌بست اردیبهشت بوده.اردیبهشت آن هم از نوع بن بستش.میان آن همه اسم اجق وجق انگار قسمتی از جای دیگر بود.مادر بود که حرف می‌زد...:"اینجا خونه سوسن بود.دوست قدیمی من.از اون دوست‌های قدیمی،فوق زبان فرانسه داره به گمونم الان ــ خانه با دیوارهای کاهگلی،در کتاب‌های دانشگاهی ما همه رد بود! ــ.این‌جا یه پسر خلی بود که هر وقت از در خونشون رد میشدی شیشه خرده می‌ریخت روی آدم.اون خونه ــ که نیمه خرابه بود انگار اما بوی زندگی از چراغ روشن لای یکی از درهایش می‌آمد ــ دوستای مهران اونجا بودند،همون سه تا پسری که با مهران دمار از روزگار اهل محل درآورده بودند ــباید اینبار که به بالای شاخ آفریقا وصل می‌شد این را می‌گفت‌ ــ این خونه..اون خونه..."....

همان جا بود.ته اردیبهشت.همان جایی که اردیبهشت را بن‌بست کرده بود تا برای خودش بماند.کوچه‌ای که اردیبهشت برای همیشه آن جا گیر افتاده بود....زینگ...زینگ..تق تق تق...سلام منزل آقای رضا حسینی؟....تظاهر به ندانستن به دیدن حیاط بزرگ پدری البته از نیمه در می‌ارزید.در سرم می‌گذشت آن روزهای دوچرخه‌ای.آن روزهایی که بوی گلابی‌های پیوندی تمام ایوان طبقه بالا را پر کرده بود.داشتم فکر می‌کردم که همه را به خانه دوست بیاورم...همه رنگ‌ها را آبی کنم و بیاورم.آن شیروانی قدیمی،آن شیر آب پای قیاسی‌ها،آن چوب‌های قهوه‌ای.... آن‌ها ماندند.لای در.آن موتور گازی قدیمی دایی رفت.آن روزهای آلبالویی....بوی خاک خیس باغچه... و تنهایی هم جا ماند...کاغذهای رنگی همه ما را گول زدند....

اردیبهشت همیشه همان جا آرام نگاه می‌کند هنوز.به آفتابگردان‌های حیاط خانه‌ی خراب شده‌ی پیرمردی که روزنه می‌ساخت برای نور.به امامزاده‌ای که بندهای خاکستری پوسیده‌اش روی لمس انگشتهایم گفتند زمانی سبز ِسبز بوده آند....اما اردیبهشت هنوز آن جاست.آن جاست و تنها من می‌دانم که منتظر مردیست که یک روز چند هندوانه بزرگ به دست،بیاید و تنهاییش را رنگی کند...زمان باقیست.
Posted by nima at 09:34 | Comments (1)

03, 2006

کسی به فکر مادر نیست

صدای نفیر یک گلوله آرام روی نقشه یک کلبه کوچک کنار یک چوب شکسته می‌نشیند.جایی که تا چند بار قبل از گردش این عقربه‌های بیکار، قاطی لبخندبچه‌هایی بود که چه می‌دانستند چرخش فلز چه‌قدر ضجر‌آور است.به فوران خون و غلطش آتش که تمام بزرگی زمین بازی چند کودک را پر می‌کند.به تنهایی یک مادر که آنقدر وسیع است که یک قاره هم چیزی نیست که.آخر از این تفنگ بازی چه حاصل.یک سو به اصطلاح مقاومت و غرور و در سمت مقابل پاسخ تا سرکوب.آن که بر تریبون می‌رود و داد می‌زند چند مادر دیده که تکه‌های بدن فرزند جمع می‌کنند از زمین.یا آنکه پاسخ می‌دهد؟....حتی یک بهانه کوچک هم برای زیستن نمی‌ماند.و گاه می‌اندیشد که خدا هم در این بازی گم شده فرض شده است.یکی این را می‌کشد و یکی آن را...

Posted by nima at 12:46 | Comments (8)