روزهای سرد پاييز

بادهای سرد،فصل سرد و حالا زندگی سرد.سرد چه کلمه دوست داشتنی خوبی بود.راه نرفته.راه نرفتهام را گم کردهام.خودم هم میدانم وجود من از هر چه غیر از تنهایی است،تهی.به بادهای سرد میاندیشم.در جستجوی آن نهایت گم کرده.در جستجوی آن تنهایی گم کرده خودم.از شهر شلوغ خسته.خسته.بسیار خسته.از قیافه آدمهای مظلوم دوُر و برم.از این همه جمعیت.خسته.خسته.آن همه جنگلهای بیانتها،آن همه بارانهای بیوقفه،آن همه نهرهای جاری و من در میان دود گم شدهام.آبهای کثیف.چهرههای آلوده.غصههای تمام نشدنی.پروردگار پاییز.این دردهای کهنه تمام تن مرا فشار میدهد.مرا به سواحل دریاهای آرامش ببر.مرا تا قلب جنگلهای تنهایی راهنمایی کن.مرا به دست آب بسپار،شاید که چشمهای مرا بشوید و تمام این چهرههای چسبناک نقاب دار را...مرا بر اسب باد سوار کن،اسبی که از میان فصل سرد عبور میکند و تا ساعت باران فرود نمیآید...مرا تبدیلم کن به یک ورق کاهی تا آرام بر موج علفزارها بازیم بگیرد.با من از تنهاییهای آدمهایی بگو که رودخانههای خروشان هم از پای آنها گذر کردهاند.نمیدانم جایی هست که فشار هوا صفر شود و به جای نفس کشیدن،نگاه بلعید،مرا به آنجا.....مرا با فصل سردم و تو و این تنهایی،روزهای سرد پاییز.روزهایی که این سنگ سیاه تکان میخورد و آرام حرف میزند.روزهایی که تمام این آدمهای لعنتی انگار برای هزاران سال قرار است بمیرند و جهان از شر انسان رها شود...روزهای نارنجی،قرمز...زرد.روزهای سرد پاییز.
Posted by nima at
03:14
|
Comments (2)
و اکنون...پاییز

آها الان.همین الان.آرام عقربههای ساعت روی دهنش میدوند.آرام آرام تا ورطهی دیوانگی میبرندش...تمام تخت را به هم میریزد...و نور سفید اشعههای پرمصرف(؟) تاریکی دوست داشتنی شب را میشکافند...میدانم...روبروی آسمان نارنجی شب راهی هست.راهی که هر سال یک بار همرنگ با شب نیست و برای من که هیچ ندارم جز دو چشم معمولی دقیقهها آرام در گوشم نجوا میکنند.و من قدم میگذارم از پهنه آسمان عبور میکنم و وزن ابر را تغییر میدهم...پاییز آرام گام برمیدارد.آه خدای من بازهم چرخش جنگلها و گردش آسمانهایت راه را برای کسی باز کرد تا به برگهای خسته تمام عالم نوید دهد که مرگ نزدیک است...بانوی نارنجیپوش تنهاییهای من پاییز...و با هر قدم که بر زمین داغ میگذارد تا انتهای این شبهای تاریک را پیوند میزند با خورشیدی که در پایان جادهها میدیدم...پنجره خاموش که با سرعت تمام،حرکت میکند.آه پروردگارا..........
1و2 و 360 .و حالا باز میآید.سالهای دور...و با کودکش،غروب،در این گوشه گیتی دیدار میکند.انگشتهایم با هم بازی میکنند.خیره میشوم به مانیتوری که روبرویم آرام نشسته است.تنها جای سفید دنیا.تنها جایی که با حرکت یک خط سیاه میشوند.تنها جایی که با تمام تنهایی های من بزرگ شده است.بیرون باد میآید،باد و پاییز هم،میدانم،همیشه همراه باد است.پر از خاطرههایی که نردبان میگذارند و از کوچهها بالا میروند تا صدایشان قاطی صداهای ابرها شود.با خودم میجنگم...سه دقیقه گذشته است.از فصل سرد من.سه دقیقه...یادم میاید فروغی که روبروی آن همه پنجرهها نشست و برای زمستان نام فصل سرد را انتخاب کرد.اما پاییز.نام با شکوه.نام با شکوه.پاییز فصل سرد من است...بازهم آمد.باز هم میرود...
پشت آن همه خاطره آرام پیدایش میشود.نوازش بوسههای باد روی تمام احساس است که همیشه جا میماند.نیکو با نواهای آسمانیش بزرگ میشود.منتظر میماند.انتظاری که همیشه یک سالی طول میکشد.بر رودخانهها میتازد،از میان قطرات آب نفس گرمش هم رنگ میگیرد،از سوی انبوه خارها،میدانم اما زیاد اهل ماندن نیست.اندازه چند باران و یک برف.دستهایش هر چقدر هم که میگذرد نمیلرزد.انگشتش را در در دریاها فرو میکند.هستی را هم میزند.و جهان میدانم همیشه خیره است.آن جا که همیشه غروب است...همه پنجرههای باز را آن شب به خاطر میسپارد.همه گونههایی که از جنس باران و چشمهایی که پاره آتشاند.و من میدانم تمام این عقربهها شروع به تپیدن میکنند.و من میدانم که 12 نیمه شب....پشت آن همه ــ آن همه ! ــ خاطره آرام پیدایش میشود.
آنقدر صداها به در میزنند که پاییز میرود و آن کابوس همیشگی میآید،زندگی،.یاد سال قبل.دقیقاً همین لحظات.خیابانهای تاریک.نقطهی روشن و آن همه اشک.تنها.تنـــــــــــــــها.همیشه اما صدای باد به گوشمیرسد.خوب بود میدانستم باد در گوش پاییز چه میگوید که همیشه همراه اوست...و امشب بن بست من،بن بست فصل سرد رنگ غروب خواهد گرفت.....................و سالها بعد باد است که این صفحات را باز خواهد خواند.تنها باد...
ــ And you know that what the Cold Season means ــ
Posted by nima at
03:07
|
Comments (4)