وای باران!

آب از کنارش عبور میکرد.وجودش رود را دو تکه کرده بود.یک هفتهی تمام بود که از آسمان آب فرو میریخت.قلم موی نارنجی را در آسمان فوت کرده بودند انگار.به درخشش برگها، باران بود که شکوه میداد.یک لحظه ایستاد.این همه باران؟!.شوق وصف ناشدنی وجودش را درید.فکر کرد"لحظه مناسب همین الان بود". کف خیابان دراز کشید،دهانش را باز کرد،و آرام آرام مرگ را در آغوش کشید.باران بود که چشمهایش را میشست...
Posted by nima at
12:00
|
Comments (7)
متولد ماه مهر

Rose of England را گوش میدهم و در سالهای گذشته غوطهور میشوم.برگهای تقویمهایی که در تمام این سالها با دست های من سیاه شدند و...15 مهر هم گذشت.من با سهراب متولد شدم.با حجم سبزش.با پشت هیچستانش.کنار همان رودی که با یک فلاسک مینشست و آب را بر پوست پاها میدواند.من با سهراب زندگی کردم،یاد گرفتم و بزرگ شدم.داخل واژه صبح، صبح خواهد شد؟کفشهایم کو؟...دردش را با ذرات وجودم احساس کردم:من اناری میکنم دانه،به دل میگویم:خوب بود این مردم دانههای دلشان پیدا بود...دلم برای همهی آن سروهای بلند،آن دشتهای فراخ تنگ میشود.دلم همهاش میخواست که در راز گل سرخ شناور باشم.نه در شناسایی آن مغبون. Song Bird شروع میشود.خودت بودی که گفتی قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال...نبودی؟آه. که چه قدرت عجیبی و چه جاذبهی لطیفی..و فکر کن که چه تنهاست/اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد...چه تنهاست...و بی شک این که گفتی:هوای حرفهای تو آدم را عبور میدهد از کوچه باغهای حکایت،لایق توست...ممنونم!که در یک بارش عید مرا رها نکردی.یک بغل آزادی آوردی و دادی و رفتی پشت هیچستان و بعدها این سالهای نوری طی شد و من صدای آبتنی تو را در حوض موسیقی شنیدم....نمیدانی یا نه؟که با روح بازی میکند این کلمات.نمیدانی یا نه ؟که این موسیقی جاویدان مرا میبرد زیر باران.پاییز را نگاه میدارد و باران را.جلوی شعرهای تو مینوشتم،و در آن انبوه جنگل شمال نمیدانم یادت هست یا نه که باران فراوان میبارید و من برگ برگ تو را سپردم به دست آب؟...و در انتها تو بودی که که پرسیدی "خانه دوست کجاست؟".نام خانه دوست را از تو بود که وام گرفتم.مدتها گذشت و من هنوز هم نشانی میپرسم و خودم هم نفهمیدم خانه دوست کجاست؟...خانه دوست...خانه دوست سادگی را از تو یاد میگیرد...تولدت مبارک سهراب عزیز.تو از تبار پاییزی.از جنس باران و از نرمی ابر.تو همرنگ شکوه پاییزی.و چه بد بر من که تو در مهر بود که آمدی و در اریبهشت بود که...تو از مردمان فصل سردی.
-- حیات غفلت رنگین یک دقیقهی حواست
-- ببین همیشه خراشیست روی صورت احساس
-- من از هجوم حقیقت به خاک افتادم
-- مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید
-- حضور هیچ ملایم را به من نشان بدهید......
.....عبور باید کرد.
Posted by nima at
03:29
|
Comments (6)