.style1 { color: #000000; } " />

03, 2006

درد

در پهنه‌ی آبی بیکران، آرام، سیاه دوست داشتنی من کنار می‌رفت.21 روز باران را با خود می‌برد.دیدی باران هم تمام شد،آرام در گوش‌ها نجوا می‌کرد باد.خط خطی برافراشته سروها،جدا می‌کند تلالوی ستاره را از دشت خواب آلود.آرام دست در دست باد و باران با برگ‌های پاییزی همنفس، به دردها می‌رسم.دردهای کوچک، بزرگ.کنار رفتن عمر از منجلاب زندگی.رود می‌داند خوب اینهمه درد کجا می‌روند.نجوای خاموش یک ساز کهنه آرام بر روی قطران خیس باران می‌نشیند و اما این دود است که همه چیز را در خودش حل می‌کند...آری این دود است.چهار تخته سنگ.سرزمین باد وباران را به یاد بیاور...شب، شب تنهایی‌هاست.مثل هر شب اما درد سفر کرده و حالا چند قدم بیشتر فاصله‌اش نیست با من.آه پروردگارا..رگبار برگ‌ است نه؟...نه درد است.رگبار درد.و درد را از هر طرف که خوانی،همان درد است. گمان می‌کنم با چراغ عشق،کاهدانی جهالت را می‌گردم.
Posted by nima at 10:35 | Comments (11)