.style1 { color: #000000; } " />

19, 2006

پاییز در انتهاست

پنجره آرام ترانه می‌خواند.پنجره آرام ساز می‌زند...فریادهایی که در هوا گم شده‌اند.روزیست که حس نفس کشیدن در من مرده.مثل دیدن تند تند صحنه‌های یک فیلم شده فکر من.پاییز در انتهاست.پاییز در انتهاست.چقدر پنجره تنهاست.مثل من خیره به برف‌ها نگاه می‌کند.صدای نت‌های تنهایی در هوا پخش است.روی برف‌هاست.زیر ابرها.فصل سرد همه‌جا هست.ناخن‌هام پر از موهای صورت شده.این‌ها همه یعنی چقدر غمگینی!.صدای خنده‌ها فقط از تابوت خاطرات می‌آید.صدا انگار مال سال‌ها پیش است.انگار نه انگار همین چند ماه گذشته...گنبد سبز من..."اشک‌هام یادته؟.چقدر گرم بود خاکت.چقدر آروم بودن آدمات.دلم برات تنگه...دلم برات تنگه"...صدای سرد آدم‌هاست که این گوشه شهر روی پنجره من نشسته.بخارهای مسموم کننده‌ای که پنجره می‌داند و من...

من بر ابتدای خاکی نشسته‌ام که به تو نمی‌رسد.جاده‌ای که در مه گم شده است.خیابانی که روح‌های سرگردان همه جایش هستند.زمان تنها مفهوم بی‌معنای اینجا نیست.عشق اما با تنهایی، اینجا انگار همیشه همدست...روح‌ها از خیانت فرار کردند.جاده داستان‌ها دارد.قصه از آن همه تنهایی.قصه از آن همه مسافر که با خورشید وداع کردند.جاده همیشه مثل من تنهاست.باران است که تنهایی‌ها را تازه می‌کند...من بر ابتدای خاک، هنوز...جاده همیشه...همیشه مثل من تنهاست.تنهاست.مثل من...

دورن شعله‌ورم را به برف‌ها می‌کوبم...آه پروردگارا...پرده تصویر غرق لغزش می‌شود و قطره‌های اشک رها از هر صدا و واج و حرکت تمام این پوست رنجدیده را طی می‌کنند...به جهان فکر می‌کنم....به سرزمین‌های سفیدپوش آن سوی خانه...به جادوی برف...دارد برف می‌آید....امشب که می‌نویسم شب تولد آسمان ابر گرفته است.آن سوتر فرشتگان بر بالای ابرهای سیاه می‌دوند و این برف است گرد پای عشاق..پروردگارا چقدر دلم گرفته است.معدود زمان‌هایی در زندگانی کوچک اما پر مخاطره‌ام تا این حد در فکر فرو رفته بودم...کلمه‌ای نمی‌یابم که نشان دهنده این همه دلتنگی من باشد...پروردگارا...تو که بهتر باید بدانی...هر چه باشد تو بودی که قلب را دست کشیدی و تو بودی که عشق را در پرده سفید و بی نقطه انداختی.دارم گریه می‌کنم...جهان سفید پوش آنقدر زیباست و من آنقدر دلتنگم که این سکوت بی‌نهایت با لغزیدن این اشکهاست که معنی می‌گیرد.زبان اشک ریختن،کاملترین زبان‌هاست...با قدرت تمام حس را تن مادی می‌دهد تا ببینی...
لابه‌لای این برفا صدای سالهای دور میاد..و با خودش یه عالمه اشک میاره...آرزوهای بر باد رفته...دلم گرفته..دلم گرفته و تموم این اشکها خوب میدونند که...صدای قدمهاش آروم میاد..من وسط یه جنگل انبوه زیر یه برف سنگین(عین برف امشب) گیر کردم...کدوم طرفه..کدوم؟...گریه انگار انتها نداره...امشب شب تولده...شبی که شاید صدایی نباشه دیگه...تلاش بیهوده‌ایست اشک را به رشکِ کاغذ درآوردن..فرار می‌کنم از همه چیز...لمس بی‌پرده همه چیز از فرط این که حسی وجود نداره برای درکش،گریه...گریه....گریه.....شب تولد و اینهمه گریه و اشک؟...

و جهان می‌چرخد...مردمان می‌گریند و انسان‌ها زیر بخارهایی از جنس عشق با چشم‌هایی تر،همه با چترهایی بسته،حیرانند.برای من عشق با جدایی انگار عجین است..برای من انگار جهان بر مسیر اشک و درد می‌چرخد...سوال من از تو هنوز بی‌جوابه...پروردگارا روزها بازهم می‌آیند و میروند...بخارهای عشق هنوز هم منتشر می‌شوند و من به هاله نور می‌اندیشم و به آسمانی که تنها یک ستاره داشت...به ابرهایی که سنگفرش بازی فرشته‌ها می‌شوند و این همه برف...خدواندا ..این همه برف.خورشیدت پهنه وسیع آبی آسمان را سیر می‌کند و این آدم‌ها با قلب‌هایی تنها...ماه سینه روز را می‌شکافد و بر بالای آن همه برف،فصل سرد را آغاز می‌کند...فصل سرد من قرن‌ها طول خواهد کشید...فصل سرد من با رسیدن به یک دشت نرگس،تمام خواهد شد...فصل سرد من با‌ آغوش یک دهکده پایان خواهد گرفت.دهکده‌ای که پنجره‌های بزرگ چنان آفتابگردان‌ها به سوی بازی فرشته‌ها باز شوند و جهانِ چرخان.و تمام آرزوهای قلب کوچک من در ساختن کلبه‌های آن دهکده، خلاصه می‌شود...جایی کنار یک دشت نرگس...کنار بید مجنون‌هایی که سر به کف رود می‌سایند.کنار سروهای سر به فلک کشیده.کنار یک آسیاب کوچک چوبی...کنار یک عالمه برف،باران و باد و پاییز.کلبه‌هایی که با قلب دو نفر پر خواهند شد.آبادی سادگی‌ها...در بخارهای عشق محو خواهیم شد...به سرود پرندگان دل خواهیم داد...و این همه تنهایی‌ها،این همه دلتنگی‌ها رنگ عوض خواهد کرد(؟).به هاله نورم می‌اندیشم و به همسایه تنهاییم.آرزوی من ساختن این دهکده است.جایی که باران،غم بی‌سرپناهی و برف، درد خرابی نباشد....چه کسی کمکم می‌کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این شب‌ها و امشب...متولد می‌شوی...بازهم...و من گریستن از سر می‌گیرم...تموم شد ترانه؟.برف می‌آید...فردا دنیا تعطیل است(نقطه)

برای خودم و تنهایی و خدا، دلم می‌خواست یه چیزی بپزم.آخه هر سه تایی، آروم، نشسته بودمی کنار یه شومینه که بوی چوب سوخته‌ش چه‌قدر خوب بود.گاهی به هم نیگا می‌کردیم و بعضی وقتا به جرق جرق آتیش.تو جمع ما خدا از همه بزرگتر بود فک کنم.من و تنهاییم هم هم سن و سال.خدا حسابی تعجب کرده بود.تو چهرش میشد راحت این همه بیگانگی با مخلوقاتش رو خوند.اون بیرون، جنگل آروم لباس زردش رو در می‌آورد و برف بود که داشت دکمه‌های آخر رو هم میدوخت واسه پاییز.برف صدای آرومی داشت وقتی مینشست رو زمین.خود خدا هم انگار تا حالا برف رو اینجوری ندیده بود.حساب آدم‌ها انگار از دست رفته بود.ماه پشت وزن احساس پنهون می‌شد.دستش رو دراز کرد و یه تیکه گنده از ابر رو خورد."کاش آدم‌ها مثل ابر بودند.یا حداقل مثل برف..."دلم برای تنهایی حسابی تنگ بود...یادمه وقتی برگشت براش آذر دود کردم و آبان.با اشک هایی که تازه از ابر قرض گرفته بودم، ازش استقبال کردم.خدا حسابی ازش مواظبت کرده بود.خوب می‌دونستم اهل خیانت نیست مثل این انسان‌ها.خوب می‌دونستم مثل خود من تمام این مدت تو یه کنج قدیمی آروم نشسته بوده و منو از اون بالا نگاه می‌کرده...بدون این‌که یه کلمه بگم با نگاش بهم فهموند میدونه چه بلایی سرم اومده.میدونست که اونی که به خاطرش ترکش کرده بودم، وسط پاییز به من یه هدیه داده بود...کادوش هنوز رو میز بود که تنهایی اومد...درش باز بود...تنها چیزی که توش بود..خیلی ساده و روشن.خیانت...

انگار یه تیکه از هوا جلو چشام حرکت می‌کرد.آه!از فکر اومدم بیرون.خدا بود که دستش رو تکون می‌داد جلو چشام..."سردمه.یه دست پوست تازه نداری بدی به من؟"...و برف واقعا زیبا بود...تنهایی بی هوا،لخت رفته بود و اونجا جلوی پنجره تو برفا چرخ می‌زد.چند دقیقه بعدش منم کنارش بودم و با هم شروع کردیم به ساختن یه خدای برفی...یه لحظه کوچک که برف رفت تا با کلاغ‌ها بازی کنه،من چششم افتاد به خدا.پشت پنجره از لابه‌لای بخارها آروم اشکاش رو می‌شد دید..."برای دوست داشتن،برای عشق ورزیدن فصت اندک است.همین فرصت کم هم همیشه زیر پاهای ما می‌ماند.باید انگار همیشه تنهایی‌هایمان را به خدا بسپاریم تا بتوانیم روزی صحیح و سالم دوباره با هم باشیم.خدا را شکر که تنهایی، خیانت نمی‌داند".

Posted by nima at 02:05 | Comments (572)