آسمون رويا امشب گرمه از تب من
رقص گرتههای برف روی سیاهی آسفالت، سرما رو تا مغز استخونش راه میداد.چشماش نه باز بودند و نه کاملا در نقاب پلکهاش.دندوناش بههم قفل شده بودند.انگار یه حرف ناگفته اما، گیر کرده بود اون لا.باد دور تا دورش می چرخید.تسلیم مطلق بود.تو اون پرده شفاف دو قطره اشک بود که رنگ میزد به این هستی بیجان،آروم، از رو گونههاش راه به سمت نجوای کوچک مردانهاش میبرد.با خود اندیشید:"سکوت.".نه انگار حق با دنیا بود تمام.کو جایی که بره همهی این تنهایی جز اون؟.کجاست اون کوه تنها، پنهان در انتهای شب؛که بر او باد میراند و برف جز قلب کوچیش؟."پس اون آدما؟".برف هم با سکوت میگفت از قصه آن همه تنهایی که با خودش داشت.بیصدا پرده اوهام میزد به باد.تردید نمیکرد در حقیقت برف.آروم اشک تمام صورتش رو پوشوند...سکوت..سکوت محض.سینه را شکافت.صدای رعد،حدیث از حیرت باد و بود و مادر برف.قلبی مالامال درد...درد.بر آستانه قلبش سکوت بود که آویخته بود...
Posted by nima at
09:52
|
Comments (5)