حرفی بزن
آسمان فکر مغشوش من را در آغوش میکشد.آرام به صدای بلند ابرها گوش میدهد آسمان.در میانه دشت وسیع حیات، تنها موجود زنده باقیمانده از تلاطم خشم انسان،سر بلند کرده بر آسمان."مرا به زمانی ببر میان انسان و حیوان.زمانی در آن سوی کیهان.آن جا که همیشه چراغی روشن بر سیاره عشق نور میافشاند."و من آن را دیدم"...به تنهاییهای من رنگ بپاش.روح خستهی مرا به دستان باد بسپار.سالهاست این راه قدیمی بر چهره من آفتاب افروخته است.نجوای ابرها به همهمهای تبدیل شده.."گوش بده"....آسمان رازهای کهن برملا میکند.در آن سوی کیهانم.جایی که آفتاب یکبار در سال، تراوش آغاز میکند.در انتهای کیهانم.جایی که باد در پایان پاشش رنگهاست.رنگهایی که از هر سوی جهان بر مرکب ابر سوار کرده...و اینجا تنهایی بر دانههای برف مینشیند.اینجا تنهایی،تنها نیست.تمام تنهاییهای جهان خالی وجودش را پر کرده.دست در دست همهمه ابرها،باران را آغاز میکنیم.بر وسعت بی انتهای دشت میتازیم.برای شنیدن بوی گلهای سرخ آن هم زیر چشمان اشک آلود آسمان،چون باد دست میگسترانیم بر سبز،سرخ و زرد...با صدای باران است که از خاک برمیخیزند تمام بر باد رفتگان.جان بر کفان اکنون جان خویش باز مییابند در انتهای کیهان.در انبوه نرگس و نرگس.میان رایحهی خوش علفزار خیس از باران.همهی آسیابهای قدیمی خواهند چرخید باز.و من از بلندترین تپه بالا خواهم رفت.بر ساز خود انگشتانم را خواهم کشید.و خورشید از میانه کوه،هنگامی که باد و باران و عشق به هم آویختهاند، آرام طلوع میکند.عطر طراوت بر طولانیترین شعاع نور خواهد نشست و راز کتیبه مدفون در اوهام، آشکارا خواهد درخشید.

ــ کتیبه همه عمر در "
خانهای آن سوی شب " بود.بگذار روح من بغلطد در تیغی به نام زندگی.اجازه بده بر خاک سیاه عشق،نفرین پراکنده سازم.جایی نشان بده.این همه تنهایی و تاب و تحمل؟تو را چه میشود مرد کوچک من.جایی نشانم ده.اشتیاق مرا به لمس صفحات نمیبینی.در بگشا بر روی این کتیبه قدیمی.خانه در سکوت فرو رفته.حرفی بزن.حرفی بزن.
از خانه دوست، دوست گذر نمیکند.خانهی دوست هم تنها شده باز.خانهي دوست من.آه.!
Posted by nima at
03:27
|
Comments (3)
صدا میگفت کسی کمکم میکند؟
سال نو نزديکه.از جنب و جوش مردم فهميده بود و سرش رو ديگه به شيشه تار ماشين تکيه نداد.اون بيرون از لابهلاي بخارها،چراغ هايي بودند که مدام تکون ميخوردند.شلوغي خيابونا براش تفاوتى نمىکرد.شب نزدیک میشد.صداش رو از اون دورها احساس کرد.در رو محکم بست.اونم مثه یکی دیگه از مسافرا پیاده شده بود.حالا وسط اونهمه آدم آروم خودش رو گم میکرد.مثل همیشه روزنامه تو یکی از دستاش بود و بقیه پولی که بابت یه بسته سیگار دکه دار بهش داد.چقدر تنها بود.چقدر تنها.تنهاتر از گربهای که آروم بزرگ شده بود و دیگه از زیر در پارکینگ بانک نمیتونست بره تو پیش بچههاش.تلاش بیفایده حیوان تو انبوه دود گم شد.کوچههای سیاه نمناک از بارونی که مدام میبارید به سمت خونه..به سمت خونهای فقط یک کلید داشت،اونو میبرد.سرفه امانش رو بریده بود.خودش رو انداخت رو کاناپه وسط اتاق.فنرهای کهنه تا چند لحظه اعتراض میکردند...چشماشو بسته بود.سرفه کلافش کرده بود.کسی چه میدونه یه مرد مرده به چی فکر میکنه.به دنیایی که بعدا خواهد آمد؟دستای من مثه چشای خیره به درش رو کیبرد مونده...سرفه امونشو بریده بود.دوست داشت کسی از میان غبارها عبور کند.آن همه دود را کنار بزند.کنار تنهاییهای او بشیند و با سکوت....فقط با سکوت با او حرف بزند.تمام کلمههای دنیا انگار لوس شدن.حرفیه که اون میزنه...این همه دیوار...این همه اتاق...این همه تصویرهای سیاه و سفید.دستش رو تو هوا تکون میده.تا کنار بزنه...همشونو...بر بالای درختهاست که پرواز میکنه....اون کسی بود که درد خیانت رو خوب چشیده بود...و اون هنوز دستاشو تو هوا تکون میده....در اتاق رو ببندم...عبور کنم...و سالها بعد با زمستانهایی که هیچوقت اینقدر سخت نخواهند بود باز خواهم گشت.بر دستان خشکیده تو آویزان خواهم کرد هر آنچه از وفا میدانم.تنهایی مَرد...تنها.
24 بهمن که گذشت

تو در بيست و چهارم بهمن بود که متولد شدي...پس تولدت مبارک!
مثه ديونهها شيفت و ديليت رو فشار دادم.خودم رو از همه اون چيزهايي که بهشون تعلق نداشتم رها کردم.در باغ کلمات رو بستم.کلمه هاي من امروز رنگ خون دارن.کلمههاي من امروز همه و همه از تنهايي و دلتنگين.تنهايي ايي که تا انتهاي دنيا منو رها نميکنه.ياد زماني افتادم که قلبم سرشار از عشق بود.زماني که دريا منو صدا ميزد.زماني که جنگل تنهايي من رو تو شبهاي تاريکش ميکشيد...24 بهمن باز هم اومد.ميدونم با تنها کسي که احساس کردم تنهاييم شيرين شده تو اين روز متولد شده.تنها کسي که داشتم و منو از صميم قلبش اون روزهاي خوب گذشته دوستم داشت.تنها کسي که کلمات رو به من داد.اون کليد قديمي گم شدمو.و باز هم روز تولدش رسيد.شايد ديگه امشب بارون نباره.شايد ديگه من زير بارون خيس آب هديه تولدي بهش ندم.شايد ديگه کاسه چشام با تصويرش موج برنداره...ولي ميدونم حتي اگه متنفرم بشه از من،من هميشه تو اين قلب قديميم دوسش دارم.هميشه.در تمام کره خاکي انگار هيچکس نيست که منه ديوونه رو بخواد،دوسم داشته باشه و يا...و من امروز از کلمات اون استفاده نکردم.از کلمات خودم...همين جملههاي بيقواره...همين متن درب داغون..اينا همه دارايي هاي من هستند.من تنهام..تنهاتر از اون چيزي که فکرش رو ميتونيد بکنيد...تنهاتر از اون چيزي که تو ميتوني فکر کني.نميدونم روزي اينها رو خواهد ديد.؟جاده ملالآور زندگي من بر من آتش ميزنه.آتشي که در اون ميسوزم و دم نميزنم.آتشي که من در ميان اون نشستم و آرام شعله ور شدن خودم رو ميبينم.
تولدت مبارک کوچولوم.تولدت مبارک.کاش تنهايي من با من حرف ميزد.کاش زير باروناي سيلآساي اينجا دستاش رو به من ميداد.ياد تموم زمستونامون ميافتاديم.بر چرخش هستيم آتش ميزنم...خداوندا منو به حال خودم نذار.دوست دارم دلتون برام بسوزه.دوست دارم مثه خودم اشکاتون جاري بشه.ميدونم ستاره الان که نشسته اونجا و اينارو ميخونه و به خودش ميگه که مبادا کامنتي بذاره چه حالي داره.همون ستارهاي که خودش ميدونه هيچ وقت عشق متولد همين 24 بهمن از قلبم دور نشد.همون ستارهاي که هيچ وقت نديدمش.همون ستارهاي که ديگه اونم رفته.چه آرزوهاي کوچک شيريني بود که دريا پذيراي ما چهار تا باشه.ولي دنيا جاي سرديه.نه از اون سرديهايي که دوست داشتني باشه.دل سپردن براش بيمعنيه.فقط از تنهايي ميدونه.دنيا پر از عقله.پر از خيانته.آدمهاي لعنتي هم همه همينطور هستند.آدمهاي لعنتي.به نظر من تنها کساني که دست به خودکشي ميزنند ارزش اين رو دارند که از نقاب کثيف دنيا بيرون بياند.قهرمانهايي که فکر کردن بهشون هميشه خيال انگيزه برام.آدمهايي که مثل ديگران ترسو نيستند....خدايا منو به حال خودم نذار....
آسمون رويا امشب گرمه از تب من/
ماه آرزوها اومده تو شب من/
عطر شمع بوسه رو لبهاي بستهي من/
غير از يه نوازش دل من دل تو دل ما دل همهي آدما مگه چي ميخواد؟/
آروم اومدي تو خوابم/
آروم اومدي مثل رقص يه پروانه با ناز سايهي گل/
بوي عشق تو هوا پيچيد/
اشک تو رو لب من بوسيد/
قلب منو همه جا همه جا همه جا برد/
خوابي که عشق تو چشاي تو بود/
آروم اومدي تو خوابم/
آروم اومدي مثل رقص يه پروانه با ناز سايهي گل/
آه از اين سفر کوتاه/
بازم منو و تو و دوري و آه/
ميترسن از منو تو منو تو منو تو حيف/
تو قلب ما نه هوس نه ريا...../
بوي عشق تو هوا پيچيد/
اشک تو رو لب من بوسيد/
قلب منو همه جا همه جا همه جا برد/
خوابي که عشق تو چشاي تو بود/
The Grace Of A Dancer
She had the grace of a dancer, pretty as the morning sun,
Her days were filled with laughter, and when sixteen years had come,
She went to work in the old house, and there she met her love,
But he, the son, was high-born, and she, a village girl;
They met at night by the river, and there he pledged his love,
And so it was for the summer, but by winter, all was done,
For the word was out in the village that she would have his child,
And the night before she left him, these words were in his heart,
When she said, "Love is all that we have, it is forever,
Love is all that we need, to be together,
Love is all that this world has to share, only love
Can take us there;"
They found her clothes by the river, of her there was no trace,
And for many years he mourned her, haunted by her face,
So he set off over the ocean, these memories to escape,
But the ship he sailed was ill-starred, and soon would meet its fate;
They struck the rocks at midnight, in the grip of a roaring storm,
And he found himself in the water with a woman and a boy,
With a power that was more than human, he brought them to the shore,
And her whisper in the darkness was a voice he'd heard before,
When she'd said, "Love is all that we have, it is forever,
Love is all that we need, to be together,
Love is all that this world has to share,
Only love can take us there;"
She had the grace of a dancer, and the father of her son.

Posted by nima at
10:15
|
Comments (1)