تین هفتم
خالی.خالی.زیر لبهای تبخال زدش مرتب چیزی بود که تکرار میکرد.یه چشش به آسمون بود و اون یکی به ساعت.تا حالا شده اونقدر تحت فشار قرار بگیری و بعد ندونی چی باید بکنی؟زمزمههاش تمومی نداره.سالهاست. شاهکار انینو موریکنه با دستهای هنرمندش فضای اطراف رو آروم پر میکنه.فصل سردی که انتهایش را کسی جشن نمیگیرد،شاید بهانه فقط بهار نیست.لبخند اجباری!.برای من که از سمت تنهایی عبور میکنم بهار معنی تازهای ندارد."پس کو گمشدهای که در صدای باد سالهاست نامش برده میشود؟"به سراغ تنهایی من بیا..ترانهای بر حرکت دستهای انینو موریکنه..بهار بر در میکوبد.صاحبخانه پیرتر از هر سال آب میپاشد بر ماهیت حیات.شب سینها باز اینجاست.در دفترچه خاطرات من آنقدر ت هست که نگو!.زمستان دلتنگیهای من،زمستان تنهاییهای من باز هم رفت.به سراغ من بیا.تهای من تنهایی تو را کم دارد.
Posted by nima at
02:10
|
Comments (13)