شب
تا به حال گرفته دلت آنقدر كه بر گنجينه كلماتت مهر سكوت بخورد؟هيچ نشته اي بر مسير لالايي باد هر شب هنگامي که بر چهره تابان ماه ميوزد؟دست کشيده اي بر صورت حشره اي که در ميان ظلمت شب راه ميشکافد تا بر گلي مشامي برساند يا بر قطره شبنمي, لبي,اصلا تا به حال؟..من اينجا ميان اينهمه هجوم صدا تنهايم.من اينجا منتظر مينشينم تا شب آرام پرده نقره اي بکشد روي خيال؛راه بنماياند بر اينهمه تنهايي من.شب هم مثل من تنهاست.پروردگارا!هيچ نبود وقتي که از اين که هستم بيشتر باشم دلتنگ.آرامش من جايي بين بوته هاي گل هاي سرخ گم شد.من دستانم را رها کردم تا قلبم را بر بلنداي آسمانت ببرند و من هنوز به انتظار خون نشسته ام مگر ببارد از آسمان...
ديشب ميان باران و ظلمت شب نشسته بودم.ارواح سنگين بشر مدام ميرفت و ميامد.از درون تاريکي،آن سوي سروهاي بلند صدايي ميامد.من هنوز ميترسم....
Posted by nima at
09:52
|
Comments (15)