.style1 { color: #000000; } " />

21, 2007

اشك شب

شب هم دلش نميخواهد پاييز برود.اشك شب يخ زده.خورشيد هم فردا شرم دارد از دوباره طلوع.به انتظار صبح نيستم....خداحافظ..حداخافظ....
در سوی روترین شعاع نوری که محو میشد،نگاه خاموش کودک من آب میشد.می اندیشیدم آیا زمستان عبور کرد؟....
آدم ها تند تند افق دیدش را سیاه میکردند.آدم های که همه شان محو بودند.میان بخارهایی که مرارت بهار با خود میآورد فریاد میزد برای آن که خانه ای دروترها جایی که همه سرهاشان پایین بود باز هم آکنده شود از حرارت خنده...بزرگترین کودکی بود که دیده بودم و با همه آن ها تفاوت داشت...در نگاش انگار یک بغل تنهایی بود...میان اصوات گم شده هیاهوها آرام صدای موسیقی ایی میآمد.از چشمانش....ناگهان دنیا از سکون رها شد.ایستایی ما به پایان رسید.دست های یخ زده اش را بالا برد....میان آن همه کلمات محو ش%D

Posted by nima at 06:32 | Comments (4)

08, 2007

سالروز دات كام شدن

چندين سال پيش بود.23 آذر كه خانه دوست دات كام شد.زير باران يادم افتاد كه شايد خوشحال بشه اگر من بهش بگم مبارك.من هيچوقت اين خونه رو ترك نخواهم كرد.به انتظار فصل سردتر نشسته ام.تا اون موقع روياهام رو قلم ميگيرم روي كاغذهاي كاهي با يك مشت فرمولهاي نانجيب.دل تنگيهامو توي گوش شب زمزمه ميكنم...5 سال گذشت...

Posted by nima at 05:06 | Comments (1)