سکوت باید شنیده شود
دستهاش انگار دیگه توان نوشتن نداشتند.روزهای داغی بود از زندگیش که سپری میشد...صدا میگفت که سکوت باید شنیده شود...و تکرار این سکوت بود و صدا تا انتها.به دستهاش نگاه کرد که از تحمل درد مور مور میشدند.به حرارت راه روبرو قدم میگذاشت...سکوت همجنس کلمه های سفیدی که روی زمین ریخته شده بود نمیشد.سکوت نیمه ی تاریک شب بود که بر برگها مینشست,سوار زورق لحظه ها میشد و از تمام چشمها بخار میشد...اینجا هوا چقدر آب داشت...آدمهاش همه بغض داشتند....آدمهاش همه تنها بودند...سکوت با پای پنجره ها آشنا بود.از یک همچین جایی آمده بود،آن لحظه ای که آسمان شکافته شده بود برای پوشیدن چشم مردم از قطرات اشک کودک تنهای راه......چه روزهایی که میگذرد...دشوارترین کارها الان رخ خواهد داد...تبدیل یک دنیا احساس،یک عالم حواس،یک کهکشان دستهایی که مدام تکان میخورند به چند کلمه....
-چقدر دیر؟
-برای این ذرات معلق در هوا زمان چه معنی دارد
-برای من که داشت
-من که گفته بودم رفته بودم ببینم ساکت یعنی چه؟
-حالا فهمیدی؟
-از چند واژه که آن دورها میانه عبور یک قطره اشک تنها نشسته بودند
پرسیدم...
-جواب من این نبود
-جواب من اما بود،آن ها همینطور سخن میگفتند
-پس زبان تازه ای هم یاد گرفتی...
-نه،بو د اما خیلی دور نه خیلی نزدیک،بستگی داشت چقدر به باد خیره میشدی
-میدانی دلتنگی یعنی چی؟هر روز بیایی و بازگردی،آن هم این همه راه؟
-میدانم،فراتر از آن,هر روز بمیری و دوباره از نو زنده
-اگر باد نبود بدون پاهایم محال بود بیایم
-کجا مگر بود که جایشان گذاشتی؟
-نه،جذب خاک شدند،همین راهی که آمدی
-آه!،نفرین بر جاده هایی که سکوت را به دو نیم میکند.
-ببین برای تو یک آینه دارم،این یعنی یک بغل حرف...
-و من برای تو یک سنگ،سنگی که از درونم بود که بیرون آمد
-سنگ و آینه،چه روز با شکوهی،برای شکستن باید صاف بود
-صافِ صاف.
-نگاه کن ،غروب بر پاهای تو دارد قدم میگذارد........
باد میوزد،رعد در آسمان به سمت سبکی آن حرکت میکند.از سیاهی ،زلالی بوجود میاورد.من تنها بر دیوار آجری خانه تکیه میکنم و تو دور میشوی،تو در جاده ها با باران سخن میگویی من در ایوان خانه،کنار مامن قدیمی تو،همانجا که دستهایت جوانه زدند،همانجا که با هم سکوت کردیم،همانجا که بر فرش رهایی گام زدیم...آه تو از من دور میشوی اما نگاه تو مرا در هم میشکافد،وزن سنگین این اشکهای ناچیز حرارت درونم را نمیکاهد،تمام باران بر سرم خراب میشود.شاید یادت رفته بود من دلتنگترین مرد کهکشانم...بارن میرود،باد موسیقی میشود برای رقص علفزار....نگاه تو روی طلایی گندمزارها میدود و تو دور میشوی...دور...نیمه شب است،ماه قاب تصویر تو میشود و خیال من پی بازیهای ساده ی کودکی روان.موسیقی من به اوج میرسد،سرم را بلند میکنم،تو را فریاد میزنم و به سمت بویی که از سرزمین های دور میاید میدوم...تو کجایی..تو دوری...چگونه از خود دور شوم و به تو نزدیک...سکوت میکند و جهان هم...به انتهای کلمه رسیده ام...جایی که نوری نیست تا بخوانی...تا ببینی..نگاه تو میان تلاطم احساس من نه میان کوچکی دلهامان گم میشود...و من از کلمه عبور میکنم...تنهای تنها به سکوت میرسم...من...من....تو....سکوت در برم میگیرد...گوش بده....صدا میگفت سکوت باید شنیده شود...
Posted by nima at
10:33
|
Comments (7)