.style1 { color: #000000; } function OpenComments (c) { window.open(c, 'comments', 'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes'); } function OpenTrackback (c) { window.open(c, 'trackback', 'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes'); }

31, 2008

درد

آروم به صدای باران گوش فرا میدهم.تمام منافذ کوچک خانه را میگشایم به سمت هیجان آرامی که تمام شب از آسمان فرو میریخت،باران شب پاییز...و من که تمام انگشتهایم را دفن کرده بودم سمت آسمان دویدم،زیر هجوم اشکهای تو،سوی حجم سبزی که در تاریکی شب در هم تنیده شده به آن خاطراتی که روی کاغذهای کاهی گذشت می ماند.مثل وقتی می افزودی به آبهای روان،آنگاه که مردمان با هراس از تو میگریختند،درد در تمام وجودم حرکت میکند.دردی که درد است،نه یک لحظه و بعد....کودکی آب،یک کلاه صورتی از باد موهایش را میپوشاند و یک نقاب از غم،قلبش را از عبور بی وقفه شادی ها...آرام_لفظی که پر از طراوت تکرار است_ به تو میاندیشیدم...به دستهایت که آن روز با یک چوب یک ارکستر به نام ابر را هدایت کرد.عجب موسیقی نواختی،بی لحظه ای نبودن....بعد سوار یکی از نت هایی شدی که تو را به سمت جایی ببرد که رود از آنجا می آمد،چشمان کودکی که کلاهی صورتی و نقابی سفید................

میان الفاظ پدر حرکت میکردم.کلمات قرمز.و من به سمت جایی میرفتم که نقطه صفرم بود..تا باز جویم روزگار وصل خویش.من که دیوانه ای بیش نبودم...پرودگار برگهای زرد معلق در هوا،خدای باران های سیل آسا...مرا به روزگار وصلم باز گردان،مرا از میان کنایه های فرزند دوم بشرم نجات بده،مرا به دوستانم واگذار،همانهایی که با لباس های سپید و زننجیر به دست آوای آبی میخوانند :
SONG_FOR_THE_UNIFICATION


مشتهای گره کرده ام را در سکوت شبی که برف میبارید تکان میدادم...بخار تکرار شدنم در هوا پخش بود،و من با ذهن تاریک و تنهایم به استقبال تو میرفتم...مثل یک بازی دلچسب بود.تصاویر جا ماندند و من با روح آشنا شدم...یکی از آنها به من برخورد کرد،همان قرمزهایی که سرعت حرکت میکردند،در اتاقک کوچکی از باران پناه گرفته بودیم،یادم آمد،شب از ستاره خالی بود و من صدای زوزه گرگی را به فلوتی که چوپان های سرزمین مادریم میزدند،شبیه میکردم...بیشتر و بیشتر وبیشتر میشدند و من زیر آماج این کلمه ها که در گوشهایم گیر کرده بودند میمردم...حلقه سبزی در کار نبود..تا چشم کار میکرد تاریک تاریک بود....................

انگشتهام را خودم پیدا کردم،همانجایی که خاکشان کرده بودم که نه،کمی به سمت فوران خون چرخیده بودند.باران چه که نمیکرد...من تنها به باران ایمان داشتم.

Posted by nima at 09:17 | Comments (2)

28, 2008

روزگار تنهایی

شتاب زده داشت رنگ میزد به کاغذها،رنگهایی که هر چه قدرپراکنده میشدند آرامششم باهاش میرفت،نیمای تنها حالا وسط جماعتی بود که میگشت دنبال یه راه فرار.پرنده اون بالاها بال میزد،رو دوشش یه عالمه خاطره بود ویه عالمه شکست.آخر چرا من انقدر تنهام؟سوالی که همیشه میپرسید.چه قدر بد بود هر کس رسید،تاب نیاورد،همیشه خیانتی بود که آسمون رو بی رنگ میکرد،زیباییو از شب میگرفت.چه قدر راحت موسیقی زیبای رویا رو عوض کردیم با پیشرفت.به اسم پیشرفت زدیم زیر همه چیز.چقدر قلب شکسته هست زیر پاهامون.صدایی که هر شب گوش نیما رو پر کرده….چقدر دلم گرفته…یادم رفته که برای خندیدن چه کار باید بکنم؟

چشاشو بست و با تمام وجود کنترل ضربانشو به دست گرفت،میبینی بین بودن و تا ابد بودن فاصله یک پرده نامریی است.خیابونو انگار تازه شسته بود،باز هم اطرفو تو قلبش مرور کرد،نیما چرا انقدر به هم ریخته ای؟چقدر قلبت سنگین شده…من به دنبال گم شدم همه رویاهارو سفر کردم،از دشت تنهایی شروع کردم،رو بام پاییز پا نهادم،سمت خانه دوست دویدم،اما در بسته بود.قفلی به اندازه غرور وترس روش زده شده بود.از سرزمین آدمهای کثافت عبور کردم،خدایا…خدایا کمکم کن پس کجاست.ابر از من خجالت کشید آنقدر که اشک ریختم…رو نهادم به غارهایی که از آنجا آمده بودم….آرامشم را باد برد،لبخندم را آب…به کشور تنهایی بازگشتم.خسته و تنها حتی خواب هم از دوشم پر کشید.این بار تنهایی جنس لطیفی نداشت،مرگ با من سخن نمیگفت،وای چه قدر آدم…چقدر کثافت تو خیابونا رو در دیوارا دارن راه میرن…پس چتری کو من برم زیرشو بارون خیسم نکنه….بارون شب پاییز من کو؟بارون شب پاییز من کو؟چقدر خوب بود وقتی بود و بی وقفه میبارید و من نفهمیدم…برگرد…برگرد..من به کمک نیاز دارم..شهر روز به روز به دیوارهاش ارتفاع میداد و کثافتها به دنبال پیشرفت کتابها را ورق میزدند….و گوشه ای دور از جماعت وسط تنهایی یک نیمای تنها به دنبال حلقه نوری تنها بود…ندا آمد که باز هم سفرت را شروع کن…تفکر تمام کثافتها را زیر پا بگذار….نیمای خانه دوست برگرد…خانه دوست بی چتری که باز باشه و متعلق باشه به بارون شب پاییز خانه دوست نیست….

نوشته های کاغذ کاهی تموم تنم رو تکون میداد…بازهم کاسه بینایی نتوانست تا آخر برود…این خطهایی که معجزه میکنند….کاش آن روزهای خوب هیچوقت تمام نمیشد…روزهایی که سالها نیما خوابش را دید…
Posted by nima at 01:04

08, 2008

خدای پاییز کمک

وسط غروب پاییز بود که رفت.تمام هنرهایی که روی انگشتهاش انباشته شده بود آخر بار باد شد ورفت.نیما تو تنهایی.از تنهایی لذت ببر.حس نویسندگی بود که وسطهای غروب پاییز رفت.اما نیما همین جاست.تمام شبها شاید رویای خانه دوست رو دیدم.آرامشی که پر کشید و رفت رو شما ندیدن؟خیلی نیما به هم ریختست.روزای سخت سالهای سخت رو ساختند...نیما ذهنش پراکندست اون دورها روی کوچ کفترا یا که یه کم نزدیک تر روی شاخه درختا.کسی به نیما کمک نمیکنه.خدای پاییز بذار قسمت کنم تنهاییمو با تو.خدای پاییز کسی از سمت خانه دوست من انگار عبور نمیکنه.خدای پاییز به من قدرت نوشتن رو برگردون.منو نجاتم بده....خدای پاییز دستای منو بگیر
Posted by nima at 11:19 | Comments (4)