سادهی ساده
پنجره آروم تو چارچوب سردش میچرخد،"آبی یعنی دل من،دریایی که اسیره….
دل خسته ام از این جا…
باد با موسیقی شب میرقصه…آدمهایی که از پاییز چیزی نمیفهمند همان چراغهای چشمک زنهاییند که در دور دست نفهمیدند دریا را…دل خستهام از اینجا،از آدمای دنیا،همین امروز و فردا،دل میزنم به دریا…
تاریکیایی که تمام تن باغ کنار پنجرهام را پر کرده بود سمت من میآمد…من موسیقی خیره شدن به عمق آب کاشی را گوش میدادم..شب زمستان و پاییز…تنهایی و تاریکی با هم همینجا بودن.حسشان میکردم.واقعا احساس کردم از آدمهای اطرافم بدم میآد…همشون خالی از عشق..خالی از شکوه باران،خالی از افتادگی پاییز…من به دنبال چه بودم اینجا؟آره یه مهندس عمران شدم.…با اسمی که اسم شبم بود خانه دوست رو نوشتم…حالا فقط یه عالم خاطره و ساعتها تنهایی دارم…کسی به قلب آدم چقدر بها میده؟….راستی من در این بیهوده سرا چه میکردم؟.
صدایی روی دوش ثانیهها از عمق تاریک شب میگذشت،یادم آمد بانویی که فصل سرد را کاغذی کرد ــ فروغ خاموش ــ هم گفته بود تنها اوست که میماند.صدا با تمام توان روی سبزهزار فرش قدم نهاد…این همه کاغذ کاهی و نوشتهها…این همه…و من با اسم شبم روی دوازهی آدمهایی که روزمرگیها در کام خوش خواب فرو میبردشان پا گذاشتم…چرا صدا را نمیشد فریاد زد؟…صدا از جنس سکوت بود.معجزهی قرن بود…..بگو ای یار بگو…که دلم تنگ شده..رو زمین جا ندارم…آسمون سنگ شده…من از تولد کسی میآمدم که نوشته:سر ارادت ما و آستان حضرت دوست،که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست….دل دریا رو نوشتی .. همه دنیارو نوشتی…دل ما رو بنویس.کوله بار تنهاییها سنگین و دست من خسته شد از بس که نوشتم…راه طولانی خانه دوست من…جایی که این همه تنهایی رو رها کنم که برن زیر شیرونی و شب بیاد…آخه خدایا کویر شباش دیدنیه…شب یعنی شب کویر…اینک زیر نورافکن..اوج شعر من…آخرین پرده…قصه قصهی مردی…که غرورش را رها نکرده….هرچه که بود..مثل فانوس گرم و روشن بود…مثل هیچکس نبود…شبیه من بود………
تنهاییهای مردی که قلبش مثل قلب پرنده بودو میخواست پر بگیره تمام کویر رو پر کرد…کم کم از میان این شنها که شب را خنک میکردند به راهی رسیدم که به خانه دوستم میبردم….امشب انگار کلمه نیست…رنگ خیال نیست که بزنم به کلمهها…ساده ساده.بینهایت ساده….اما هنوز خوشحالم که خانه دوست رو دارم…هنوزم خوشحالم که هست..هنوز و هنوز…با تمام وجود ایستاده…و من هم به پاش…بهترین لحظهها بود وقتی life.khaneyedoost رو داشتیم.و شنیدم که صدا میگفت دروغه روز دوباره دروغه....
این روزها تنها جایی که میتوان ساده بود و نفش کشید،تنهاییست.

حالا 1،2 و 3.اینجا پاییز...نزدیک ورق روشن وقت.حالا صدا به دو صندلی خالی رسید.فصل سرد در ابتدا یا انتها؟کلمه ناگهان ک ل م ه شد.....
Posted by nima at
12:15
|
Comments (1)
پرنده

پرنده بر فراز افق تاریک بشر گرد سفید سکوت میریخت.پرنده با دستهای بزرگی که داشت میتوانست نگرانیهای میلیاردها قلب تنهایی که برای یک لحظه میتپیدند را حمل کند….شعله روشن شرق لابه لا از هر گوشه این حجم انبوه تاریکی میگذشت….صدا میگفت که بر هر چه خاکستر روشن است بریز این همه حسرت کهنه را…و مدام بود که صدا تکرار میشد…به شیوه باران سمت موسیقی آبی دویدم که از میانه این همه تنهایی عبور کرده بود…جنگل سرد و ساکت بود…پرنده آرام پر میگرفت..دور دستها برای ما زندگی توضیح میداد…اما اینجا بر زمین نمناک حقیقت نه…همانجا دور از قلب دستهایی که همه تو را نشان میدادند….اینجا حسرت بود و حسرت و حسرت….گذاشتم موسیقی به اوج خود نزدیک شود...اجازه دادند که روی هوای مه آلود تردید قدم بنهم…دایره های تو در تویی که پرواز تو را از من میگرفتند سرتاسر من را فرا گرفتند…یکی از چند مرد آشنا به تاریکی میگفت،نه زمزمه میکرد…"دستهای سردم را به هم آشنا کن…من اینجا برای توکالایی دارم که تو را از صدای برخورد فلز میان یک توهم دوخته شده جدا میکند…آن کاغذهای رنگی،آن سکه های آلوده…من تو را نجات میدهم…تو از من بگیر…"من به پایان انسان نزدیک…من به آغاز توحش نزدیک…پسرک در آغوش من…آدامسهاش روی زمین پخش…جیبهام خالی…..صراحت برای اولین بار خانه دوست من را در خود پنهان میکرد…
پرنده گرد سفید سکوت بر ما فرو بریز….بگذار اسم خوب تو را از درون صندوق های خاک خورده رها کنیم…بگذار تاریخ بداند تو این همه دایره زرد را از کجا آورده بودی…انگار تمام عمر جلوی دیدگانم بودی و من ندیدمت…قبر من روشن شد…مرا در سکوت یک شب برفی خاک کنید…آنگاه که شب تمام حرفهایش را به برف میدهد تا زندگی آغاز شود….همان موقعی که نقابها روی زمین می افتند و تیرگی خاک تمام انبوه انسان ها را در بر خواهد گرفت…زمانی که کلمه دستهایش را در هم فرو کند و کاغذها برهنه در مسیر باد بدوند…وقتی که پاییز تمامی شکوه خود را در یک غروب دلتنگ به خستگی شب تقدیم کند…هنگامی که باران گودالی از طراوت روح بسازد میان سنگ کوهستانهای تنها.آه ای پرنده تنهایی های من از قبیله آدمهای تنها پر بگیر…پیام این کلبه های تاریک را در آخرین غروب پاییز به گوش آسمانها برسان…بگذار باد دستان تو را بگیرد و به سمت دشتهای سراسر باران ببرد….آینه ها هم امشب همه بیدارند….افسوس که در سکوت شب چیزی نبود که تو نگفته بودی…در سکوت شب بود که گفتی اردیبهشت هم میتواند قسمت گمشده پاییز باشد…ممنونم…گوشه نامریی شب مرا میخواند…برای این تولد دوباره ممنونم…تو در سکوت یک شب برفی مرا تا آرزوهای دوری که دفن کرده بودم بردی…
و شب همه جا هست…چقدر دلم برای پشت غروب تنگ شده…من همسفر خوبی نبودم؟کوله پشتیم پر بود از باران…اما اسم من روی برگهای زرد پاییز نبود…اسم من جایی میان یک شب برفی جامانده بود…و من سالهاست که پرنده ها را برای یافتن اسم گمشده ام به تاریخ میفرستم…لابه لای کاغذهای کاهی زمستانهای دور…دلم میخواهد بروم…نمیدانم اما کجا باران منتظر من است…کاش میدانستم……………...
Posted by nima at
11:38
|
Comments (3)