.style1 { color: #000000; } function OpenComments (c) { window.open(c, 'comments', 'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes'); } function OpenTrackback (c) { window.open(c, 'trackback', 'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes'); }

30, 2009

الف ب باران

دکمه‌های سیاهی که یکی در میان سفید می‌شدند آماده می‌شدند تا موسیقی کلمات را بار دیگر تا انتها تمرین کنند.تمرینی که به یک اجرای کوچک ختم می‌شد.در سالن کوچکی که حیات حرکت‌های خفیفی در آن می‌کرد.از زندگی چیزی بیشتر می‌خواست،خوابهای دوری که گاه کسی می‌شد و می‌ایستاد در آستانه در و خیره نگاه می‌کرد به یک صفحه‌ی عریض با انواع و اقسام رنگ‌ها.انگشتهاش انگار سر می‌خورد روی حروف...تند و تند.بوی باران تمام تنش را پر کرده بود.باران فصل سرد...تو از زندگی چه می‌خواستی و این پرسش‌های بی‌وقفه‌ی باران...باران یعنی سکوت و یک خط سفید ممتد که در انتهای تاریک شب گم می‌شود.باران یعنی هجوم بی‌وقفه‌ی دانایی مستقیم تا اعماق قلب...حرکت پرشور دستان عاشق زیر تکرار موزون صدا.باران یعنی دوباره و دوباره وقتی که هوا تو را از من می‌گرفت...وقتی که ابرها کارشان یادشان رفت...زمان مشوش غرور...نه.باران یعنی یک خیابان دراز که مردی تنها بخار می‌شود در انتهای قدمهایش،وقتی که دستهاش نقابی نیست چون کسی نیست تا ببیند،یک خیابان بلند که در پایانش عشق را به دار آویخته‌اند...یعنی حکایت موج و صخره‌های خونین...باران یعنی که یک تصویر مبهم از تیرگی شاخه‌ایی که آبی آسمان را به سیاه خاک می‌رساند...باران یعنی جمله‌ آخر وقتی که تمام حزن بی‌پایانش تو را با خود برده است........................
Posted by nima at 11:08 | Comments (1)

19, 2009

night music

نمیدانم کاش دستهام یک ساز بودند...نمی‌دانم می‌توانستم اینهمه تنهایی که من در آن غوطه ورم را برات آهنگ میکردم؟

از ستیغ کوه‌ها پایین می‌آمدم،قرار روزانه مان را آفتاب بود که به گوشمان می‌رساند.باد ما را به سمت هم هدایتمان می‌کرد.یادت نیست آن روزها که کوه برای من شکافته می‌شد،من در اتاقکی بودم تو در پشت دشتهای پهناور نرگس می‌خوابیدی،صدات آسمان را هم به وجد می‌آورد،باران بارش آغاز می‌کرد...تو مثل انگشت‌های خدا بودی روی تمام موسیقی‌های آزادای بخش جهانش می‌دویدی....نمیدانم که من هنوز تمام شب را به قصد تنها یافتن نشانه کوچکی از تو طی میکنم.شب دست کوچکش را بر گونه‌های خیس من می‌کشد.من بر خود می‌لرزیدم از برودت وحشتناکش،تو کجا بودی؟از تو شاید یک سایه بر جا مانده بود وقتی که آفتاب هم دیگر بر ما نتابید،آنگاه که تمام سادگیم را در دستان باد دادم به قیمت تو...اما آه...آه...آه....فقط سایه‌ای مانده بود از تو....تمام صفحه‌های آدمهای نقاب دار را جستجو کردم،با واژگان مخصوصت...اما فقط سایه‌ای مانده بود....وقتی بهشت کوچک شد و من پرندگان را می‌دیدم که بازمی‌گشتند پرنده‌ی بزرگی اشکهای مرا ندید،و دستان بزرگتری که اشاره می‌کرد برو.و من رفتم....روی سالهای من خاک نشسته..اشک نشسته...اشک و اشک و اشک...نمی‌دانم این حس درون تاریکم را چگونه باری کنم روی کلمات؟؟؟؟؟حسی که از درون مرا میخورد...آرام آرام تا پایانی که در کار نیست....اینجا ...آفتاب....حلقه نور......به اندازه تمام جمعیتی که خدا خلق کرد من دلم تنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ.آفتاب آواری می‌شود برای آرزوهای من وقتی که صبوح می‌شود و من هنوز بر چشمانم تصویر ناتمام یک دایره‌ی بزرگ را همیشگی می‌کنم و آن سالهایی که گردی شد و من دیگر نفس نکشیدم.دایره‌ای که تو از یک سمتش رفتی و من را از طرف دیگرش بردند و تفاوت ما همین بود.من را بردند،تو رفتی.......
حرکت میکنم...از دشتهای پهناور نرگس باید گذشت،آن سوی شب لحظه‌ایست که جهان می‌ایستد،و من از شروع یک دیدار آغاز می‌شوم....از همان جایی که نا تمام زمان مرا با خود برد..از اردیبهشت....

Posted by nima at 01:09 | Comments (1)

02, 2009

چند قطره زندگی

موسیقی آرام روی روح من می‌نشست و من ایمان می‌آوردم که قدرت این امواج حتی از کلمات هم بیشتر است.دوست دارم بدانم خدا چه موسیقی‌ایی گوش می‌کند؟

شب آرام از پنجره می‌آمد،صدای خوب بودن می‌خواندش،روی بال باد سوار شدم،بر آسمان گام نهادم،جایی که همه صداها بودند.من دنبال صدایی بودم.همه تیک تیک‌ها بودند،شر شرها،تالاق تلوق‌ها...من اما هر گوشه دنبال صدایی بودم که انتشارش به سالیان دوری بازمیگشت...اینجا همه چیز ساکن بود و فقط می‌شد تماشا کنی.نمی‌شد لمس کنی..نه...به حرفهایی که شنیده بودم فکر می‌کردم..نه..زندگی کاغذیست که در دستم می‌گیرم و باد با خود می‌برد،پر از کلمه‌هایی که می‌روند تا دست کودکان تنهای آن سوی شهر را بگیرند،زندگی سکوت یک شب برفیست که زمان را نگاه می‌دارد تا بروی از پله‌های یک معبد قدیمی بالا و بخوانی دعایی که هزاران سال لای دو ورق زندانی بوده،زندگی لبخندی است که می‌نشنیند روی سردترین لحظه‌های مردی تنها که ما با کاغذهای رنگی‌مان زندگیش را تباه کردیم و با پایین کشیدن فضایی که از جریان هوا جدایمان می‌کند و گفتن:"همش" به او باز‌میگردانیم،زندگی سری که بین غربت دو دست تنها جمع می‌شود است و این یعنی یک علامت سوال بزرگ روی نیرویی که این همه نقاب میزند به چهره‌ها....برای لمس هر چه از آن حسها که مو به تنت راست می‌کند آماده‌ام...در به در دنبال تاریک ترین نقاط حیات می‌گردم.....بگذار....بگذار اشک تمام آنچه برایت مانده است را پر کند.اینجا کسی آشنا نیست.همه غریبه‌اند با من....اینجا هیچ کس از شنیدن صدای کشیده شدن دستی روی صورت تنهایی متغیر نمی‌شود...

دنبال می‌کنم شیار کوچکی را که یک دانه‌ی برف از میان واژه‌های گنگ باز می‌کند.دستهایت را باز کن.تا زمین راه زیادی نمانده..مرا به کسی بسپار که سال‌هاست این راه طولانی را نشانه رفته است...با تنها چیزی که برایش باقی مانده‌است...
Posted by nima at 12:42 | Comments (2)