mute
اگر کلمه نبود و این دستان خالی سرد برای یافتن همین جای اندکی که برای من یک دنیاست چه باید میکردم؟این روزها بر مدار مردم نیستم،دور از تمام هر چه که هست و نیست و من و تنهایی باز خلوت کردهایم.این روزها صدای هر مجموعه فلزی که آسمان را شکاف میدهد میبرد مرا تا ثانیههای دوری که تو بر فراز کودکی باد رفتی،سوار کدامشان بودی؟کاش میدانستم.تاریکی را به دیدگانم دعوت میکنم،روشنایی را به آنهمه کاغذهای کاهی که از تو مانده…دیگران میخندند لابد اما همین که تو عشق زمزمه میکردی برای من کافی بود.چرا نباید از تو بنویسم؟.روح مشوش من به هر پاره سنگی چنگ میزد.کاش جلوتر میآمدی....ببین این صدای موسیقی قرنهاییست که دور بودی.درونم را تمام کرده و به بیرون رسیده است...
شب بود،موسیقی دوردست طنین انداز.تنهایی همه جا بود.من درهای خانه دوست را بسته بودم.زیر رویایی به نام کرسی خزیده بودم.بوی تند خورشید آمد؛چند تا کلمه از جنس روز از پنجرهی باز.بستمش.آن را هم.عکس سادگی را کنار میل همیشگیش گذاشتم؛یک انار سرخ.برف انگار میآمد؛دانههای سپید.دایرهای ساخته بودند کاغذ کاهیها.من شعاعی بودم که حرارت را به بوی خوبشان پیوند زدم.شرارههای زردی که رد قلمت را به نامریی حیات بخشید...پژواکی از جنس شب بود که میگفت:خسته نشو اگه تموم راها پیش تو و سادگیات بسته شن...طاقت بیار اگه همه آدما از این که پا به پات بیان خسته شن...طاقت بیار.
Posted by nima at
12:01
|
Comments (3)