ششم اردیبهشت
باز 365 روز گذشت.شبهای طولانی…بارانی و در حیرانی.بازهم ششمین روز اردیبهشت فرا رسید.باران بیوقفه میبارد،خورشید انگار تصمیم ندارد شکوه ابرها را تسخیر کند.روزهای بلند گذشتند.مدتها منتظر ششمین روز اردیبهشت بود و حالا باز هم به او رسیدم.در اندیشههای گوناگونم غوطه ور خیره،به مه که دوردستها را از من میگیرد میشوم.به اینهمه صدا که در فضاست.بوی خوب هوای بارانی را قلبم هدایت میکنم تا شاید کلمههایی که زیر نگاههای سنگین بشر حبس ماندهاند،آزاد شوند.25 سال گذشت و مه هنوز همه جا هست…این جادهی پهناور مرا از میان دشتهای وسیع نرگس عبور نمیدهد چرا؟چرا دست من را نمیرساند به سر شاخه هوش بشری؟چرا تو باید روز نخست از بهشت بروی و من ششمین روز شعرهایت را در اتاق بپرانم؟من سادگیهایت را از هوا میگرفتم اما جاده چقدر ممتد میرود و من نمیدانم تا کی جرعهای که دادی دستانم را بسته نگاه میدارد…گسترهی بی انتهای شبهای بارانی را یادم هست که در کتابی میریخت و دست کودکانی میداد که از نخلهای بلند حقیقت بالا می رفتند.کودکانی که بعدها ابر می شدند و پهنهی بی کران آينه را میشکافتند…هیچکس فهمید فقط که کجا رفتند..هیچکس شدهای تا به حال؟…
شبهای بلند را صداست که به پایان میرساند…و این صدا بیشتر آنِ سهیل محمودی است.در رادیو پیام.چقدر حافظ هست در شبهای من.چقدر شوق گوش…چقدر شوق اشک.حرارت خواستن و نتوانستن….دیشب باران میبارید.من نگران قافیهها بودم به قول تو…سبزها بیرنگ میشدند اصوات بی لحن…کنار تاریکیایی که پرده را انسان میکرد تو و شعرهایت حرکت میکردید…بوی سادگی همه جا میآمد…سالها پیش از اینکه باشم تو بودنم را سپاس نهادی….دوردستها دو پرنده،پرواز را فرامیگیرند،باران آن ها را بدرقه میکند…سرطان خون تو هدیهی تولد من بود.
Posted by nima at
06:29
|
Comments (5)