روياي سالهاي دور
روزهای تردید پی در پی سپری شدند.به شبهایی نزدیک میشوم که دستانم را باید با ستاره ها بشورم اگر این سقفها بگذارند...این روزها سلولهای خاکستریم مدام صداها را میگیرند.مدام افکار پریدن از بلندیها اگر به دست این بشرت خلق نشده بودند....دنبال واژه ای میگشتم که از عدالتت شکایت را با آن آغاز کنم.این را هم به خودت واگذار میکنم....لابه لای شب بوها گفته بود هستی من شب بوهایم را در انتهای شبی تاریک بود که کنار درخت باران در جنگلی کاشتم....میبینی سلولهای خاکستری و کوچه های بی پایان را در یک نگاه میبینم اما راهی به سوی انبوه حجم سبزم پیدا نمیکنم.در قید و بندها گیر افتاده ام.به قول نازک طبعی افیون ملتها.حیرانی گوش میکنم...من قصد جام باقی ام.دارم هوای عاشقی...باید از گردهای خاکستری که در هوا سفر میکنم کمک بگیرم.از ذرات مذاب که روی هم میغلتند...اما شاید هم نه.چند تکه چوب که دست را رویشان کشید و نام جایی که باید در آن باشیم را بفهمیم.(باید؟)...چقدر باید بگردم.فکرش را بکن...میدانم همه شان خسته اند.با من میایند.کاروانی میشویم برای خودمان.سادگی را پرچمی میکنیم و عاشقی را بازدم...باید منتظر پاییز باشیم مگر نه؟غروب هم باید باشد و باران هم باید ببارد...دریچه ای گشوده خواهد شد در اعماق حجم سبزی که شب بوهام آنجا بود.ما دهکده مان را خواهیم ساخت.ذهن تو وقلبت مدوام پر از رویاها باد.
Posted by nima at
07:52
|
Comments (3)