آیا؟
تنها کنار سکوت شب قدم بر میداشتم.تصوير تاریکی از حیات بشر با سنگهایی که به آسمان پرتاب میشدند حرف میزد.صدا همه جا بود.چشمان تو از جادهی تاریکی که من بر مدارش تا انتها باید میرفتم بالا و بالاتر میرفت و دور میشد.آیا؟ آیا جدایی قانون جهان بود؟ چند قطره اشک آرام بی آنکه فرمانی برسد برای نرفتن و دیدن از چشمانم فروریخت. هوای سرد تنهایی بر دوش باد سوار بود و با تمام توان تنها جادهای که برای رفتن بود را انباشته میکرد....پیرمردی دور دستها همراه شب بود.صدای موسیقیایی که قرنها زمان را طی کرده بود روی دستانم نشست...من از تو دور میشدم...از حقیقت همیشه بیداری که باید جاده را برایش سوغاتی میآوردم.دستانم از حرارت تاریخ میسوخت...
درهای بازگشتن را با هم بستیم، پلهای پشت سر را با مشت هایمان خراب کردیم، خانههای عادتمان را با ذهنهایمان نابود کردیم.....به شیوهی باران سخاوتمندانه هر چه داشتیم و نداشتیم را گذاشتیم برای آن گل سرخهایی که حیات تنگشان بود...جاده هنوز هست... با قلبهامان راه رفتیم...روز نبودیم شب طلوع کردیم...اشک نوشیدیم، کفشهای عرف را پاره کردیم، روی انگشتهای عشق دویدیم و بر خاک حقیقت افتادیم...صحرای بخار شدهای در کنج دریاها بود که زمانهای بسیاری را با آن سر کردیم.تو رو به خورشید سجده رفتی و من بوی شب را استشمام کردم و این دو راهیایی بود که سالهاست میرویم و به آن نمیرسیم...حیف بود مگر نه؟ تمام نقشه من ورقهایی بود که باد به آن حسرت ورزید...راهی برای سومین مسیر ساختن کار سادهای نیست.توان من چکه چکه لای داوودیهایی که بوسیدمت ماند...زمان بر من پتک زد و دستانم را اهدای درختی کردم که نور میخواست و چه جالب بود هر که را میرانیم به خدا میسپاریم...آیا؟ آیا جدایی قانون حفاظت خدا از شوق دویدن میان انبوه نرگسهای طلایی دشت تو بود؟...فریاد میزنم و باران سینهی آسمان را میشکافد و من تنها جادهی شب را به تمام نداشتههام پیوند میزنم...
اگر نور میخواهی بنوشی جایی در شب هست...جایی که میان زمان و مکان جا مانده است...دستهایت...دستهایت را به من بده....هنوز باد، موسیقی قدمهامان زیر باران شب پاییز، از بر میکند.گوش کن...چشمهات را ببند...در انتهای غروب دریا بر من هنوز باد میوزد.....هنوز بهشت پشت غروب است..............................
http://rapidbaz.com/from/291907
Posted by nima at
12:05
|
Comments (3)