سکوت سرشار از ناگفته هاست
نارنجي غروب نيشابور را فرا مي گرفت....بالاترين تپه اي كه ميشد نشسته بود ميان سيم خاردارها...صدا تمام وجودم را پر ميكرد...پرنده اي به نام عشق كه بلند تر از همه پريد...هنوز هم طلب هست..هنوز هم سوختن قانون ميشود براي شنيدن حتي يك كلمه...خاك با باد بازي ميكند...ميدان موانع يعني همين...و يك تصوير بلند كه پشت غروب را از صدايي كه صدا نيست ميشود فهميد...گاهي اوقات سوختن قانون ميشود...وقتي كه ميخواهي و راهي نيست....وقتي سينه ات قفسي ميشود براي كلمه ها...وقتي سكوت ميداند و غروب....نيشابور همه اش دلتنگي است.....
Posted by nima at
11:33
|
Comments (6)