.style1 { color: #000000; } function OpenComments (c) { window.open(c, 'comments', 'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes'); } function OpenTrackback (c) { window.open(c, 'trackback', 'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes'); }

27, 2009

آن شب که پاییز آمد...

آرام آرام حرکت می‌کرد.از دشتهای پهناور نرگس تا اوج بی قرار آبشارهای بی انتها...در هر جا که هوا بود شروع به رشد کردن می‌کرد...هر جا که من بودم می‌آمد....هر جا که او بود میگریخت...تنها بر فضایی جدا از حیاط...منزوی می‌خواندم:

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود

پاییز بر من می‌نواخت...فصل سرد من سلام...

دیشب باران بی‌وقفه نثار ما می‌شد.بر هر اشک کلمه‌ای و در هر قطره حرارتی که توان برای قلم نبود، بود.باران سرشار دلتنگی‌های آسمان بود.این همه دریا، آیا آسمان تنها نبود؟من،او و هر آن که گرد می‌چرخید درگیر این همه بود و نبود...انسان چه می‌فهمید از آسمان؟درکش ناقص نبود؟...پاییز اما همه تنهایی من بود....آن سوی شب بارانی ایستادم...سرزمین من اینجا نبود............

کاشکی نگاه می‌داشتی، میراث این‌ باران‌ و آن آفتاب؛خاکی که با هم خورده بودیم و راهی که با هم رفته،شکفته زیر گله‌ی پروانه‌ها...اما اکنون که پرپر در ذهن خلوتم شده‌ای آن همه کجا میانه‌ی یک مشت انسان...همیشه میگفت حلقه‌ی نورم که جمعیت درمان هیچ دردی نیست،سم مهلک قرن است..روزی به حرمت سکوت، روزی به عظمت این من ِ فرتوت پیشانی بر خاک خواهی نهاد...میتوانی آن روز پرواز را به تن کاغذهایت بچسبانی و رویاهایت را از کابوسهای شبهای بارانی‌ات بخواهی...من وجود نخواهم داشت...گوش کرده بودم...نوشته بودم...من با پاییز خواهم رفت...
Posted by nima at 05:23 | Comments (1)

04, 2009

چند لحظه و دیگر هیچ

یک دایره تمام عیار صفحه تاریک حیات را نقره میچسباند وقتی که روح متلاطم من جسم پر دردم را تا انتهای اندیشه‌های تیره‌ای به نام " زندگی" میبرد.یاد زمان افتادم، زمانی که در پشت سر چند دکمه از حروف سفید را فشار دادم و پاسخ در اتاق‌ها را بستن و نشستن و رزوهای متمادی خورشید را با بلند کردن سرم از بین کلمات نا‌آشنایی که بر چشمان خسته‌ام حملشان می‌کردم،همراهی کردن را روی صفحه‌ی رنگی‌ام مشاهده کردم.گاهی اوقات فکر می‌کردم تنهاترین مرد زمینم...آن زمان که انیگمای من دوباره سمت پرندگان نارنجی‌ام میبردم و میگذارم موسیقی دستانم تمام حجم کوچک اتاق را پر کند...با خودم زمزمه می‌کردم که دنیا گذرگاه عجیبی است، این همه کاغذ خط خورده بود و شب هنوز کالبد مجروحش را روی باد انداخته بود....کلمه از قتل چوب انگار خبر دار شده روی کاغد نمینشیند...من دلتنگ...گاهی اوقات فکر میکنم تنهاترین مرد زمینم.....

توصیف تن هایی که در کنارم میچرخد را وامیگذارم به آن که مدت‌هاست شنیده نمی‌شود...پیشترها هم لابه‌لای این جملات بود...یادت می‌آید آن شب پر هیاهو که من از شنیده شدنت گفتم؟سوار بر چرخ‌هایی که نمیچرخید از بین خواب مردم گذشتیم و تو دستانت را کاسه‌ای کردی،ماه در در آن ریختی و جاده را برای سوارانی که گم شده بودند کهکشانی کردی؟...لابد وقتی آن دور دستها نشستی و اشکهایت را در جلد نامه‌ای گذاشتی می‌دیدی که نام تو را از هر کس که ایستاده بود می‌پرسیدم...کسی اینجا هست که سکوت را دیده باشد؟.....

دلم تنگ شده است برای آرامشی که تماشای غروب داشت وقتی دقایق عبور میکرد و گرد سحر آمیزش تمام بدنم را میپوشاند...دلم برای آن روزهایی که باران‌های تندی می‌آمد و مردم که فرار میکرند من می ایستادم و این حس دیوانگیش به من قوت زندگی میداد، تنگ شده است...دلم برای صدای جیر جیری که شبهای پاییز تمام جاهای خالی جملات را پر میکرد، برای وقتی که برمیخاستم و قاصدکی که آرزو حمل میکرد راشتاب میبخشیدم برای تمام خوبیهایی که ته دل من را قلقلک میداد و دنیا از آنها خالی شده، تنگ شده است...این روزها روزهای تردید است....
Posted by nima at 11:14 | Comments (8)