.style1 { color: #000000; } function OpenComments (c) { window.open(c, 'comments', 'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes'); } function OpenTrackback (c) { window.open(c, 'trackback', 'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes'); }

26, 2009

چقدر حرف ناگفته هست

شب پاییز بود و بخاری آتش بر سکوت باران می‌زد.درد تماشا می‌کردم.دود لا‌به‌لای نورها می‌دوید.چقدر باران می‌دانست....چقدر از رنج‌هام خبر داشت.خوشحال بودم که از ابتدا تا این تاریکی بی‌انتها، دردمند زیسته بودم.راستی آخرین پاییزی که قرار بود با این برگ‌هایی که با تنهایی آشنا می‌شدند وداع کنم کی بود؟کی قرار بود آخرین باران، آخرین شب پاییز را نفس بکشم؟دوردست‌ها آدم‌ها چشمانشان را می‌بستند.من همه قلبم را آن‌جا،آن چهار راهی گذاشتم که سرمای شب، نان در دست تو می‌گذاشت...
Posted by nima at 01:43 | Comments (10)

08, 2009

یعنی می‌شود؟

چشمهایم را آرام به پلک های بسته ام می‌فهمانم,دستانم را به اوهام شب پاییز قرض می دهم و دلتنگی هایی که بر تاریکی شب تکیه می زند...آه خدای من چقدر توان من محدود است.تنها خویشتن را به ابتدای جمعی انسان می‌رسانم..کلمه‌های بیگانه‌ای که فضای کوچک خیابان را پر می‌کنند و گفتگوهای بیهوده‌...دروغ‌های بزرگ هم مشغول پیاده‌روی‌اند...ناگهان احساس غربت شدیدی که قلب کوچکم را می‌فشارد...این‌ها همه یعنی این که چقدر تنها ماندیم.به سمت زندگی آنقدر شتافتیم که جاماندیم و من پرنده‌ی باران زده‌ای هستم که در آسمان آلوده‌ی این جمع ویران از خورشید گریزانم....گاهی وقتها دلم آنقدر میگیرد وقتی که سادگی گوشه‌ی جویی می‌افتد و این همه عابر شتاب زده لحظه‌های آخر هم سکوت را مهلتی نمی‌دهند تا نزدیکتر شود....شاملو گوش می‌‌دهم...صدای پیرمرد سالیان سال است گوش‌هام را نوازش می‌دهد...سکوت سرشار‌ ِناگفته هاست...اگر می‌شد او بود..سهرابم بود....آدم‌‌هایی که با هم تماشای ماهتاب را در شب‌های قدغن از نو آغاز می‌کردیم...چه مزه خوبی دارد این فکرها...یک جا، همه‌اش سادگی...شبهاش سرتاسر موسیقی باران...و من هنوز بالهایم را باز میکنم..هنوز سمت رویاهایم پرواز...و هنوز حرفهایی هست که پیرمرد می‌داند و من...جستجوی من همیشه تاریخ ادامه خواهد داشت..پدارن معنوی من بوده‌اند...حالا من و فرداها هم خواهند بود...و باز در انتها این سکوت است که تا آن دوردست‌ها همیشه میدود.........................................
Posted by nima at 10:33 | Comments (4)

06, 2009

تنها گناه من

در را بستم.چند کلمه لای خشونت چوب گیر کردند.فریادهاشان خواب باد را هم به باد داد.هنوز می‌آمد.پاهام را آن سوی حصار آجری که می‌گذاشتم انفجارهای پیاپی بند آرامش از ذهن مشوش یک روح روان‌پریش را پاره کرد.پاییز آن دورها ایستاده بود.جرات نمکیرد نزدیک شود.دستهام هنوز بوی رویش می‌داد.بهار رهایم نمی‌کرد...اشک در تمام دیدگانم حلقه می‌زد.از آن بالا می‌خواستم زمین را ببینم و این تمام جرم من بود.تمام جرم من این بود که دشت را برای مقدس بودن آماده کرده بودم.تمام گناه من این بود که بیتابی این تنهایی حرف دیگری می‌زد...از جنس تنهایی مطلق...من بر قله‌ی کوههای سرد می‌رفتم...دنیا پر از تیرگی آسمان بود.دستان من شب را بو می‌کشیدند و انسان هنوز در میانه‌ی روز خورشید را بود که می‌پرستید.رفتم و رفتم و من از تنها گناهی که بودم دور می‌شدم...فضایی به وسعت یک روح بزرگ آن‌جا بود...پاییز و شب و باران.تمام هر آن چه که از مردم دزدیده بودم...خوب شد.وقتی که زمین می‌چرخید من از کنار همه‌تان عبور کردم.زمین‌های تا به زانو دروغ و خیانت...من آرام از کنار همه‌تان گذاشتم.مامن کوچک من حالا وسعت می‌یافت...هستی بی‌کرانی که تا چشم کار می‌کرد دریا، آسمانش بود.
Posted by nima at 10:21 | Comments (4)