.style1 { color: #000000; } function OpenComments (c) { window.open(c, 'comments', 'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes'); } function OpenTrackback (c) { window.open(c, 'trackback', 'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes'); }

25, 2009

ز م س ت ان

زمستان هم مثل تنهایی ت دارد.زمستان هم مثل سکوت س دارد.زمستان مثل من م دارد...کف زمین از یکنواختی خاک می‌خورد...عشق در دست ‌گرفتم...پنجره هم نگاه بیگانه‌اش را پرتوهای سرگردان برد.گشودمش.شب پر از صدای همسایه‌ها بود...چه رویاهای کودکانه‌ای...من روی گرد و خاک‌ها نشسته بودم...زمان آبستن ثانیه‌های تلخی برای من بود.هراسِ ارشد روی سکوت زیبای شب سنگینی می‌کرد...زمان، انتظار بوی ورق کاهی داشت... من به آن جبرِ سنگین ریاضیات می‌دادم...

می‌گفتند در ثانیه‌ای باشکوه،در اوهام یک شب خیس پاییز،حیات روزنه‌ای خواهد گشود...روزنه‌ای که تمام جمعیت اندکی که ب، به باران داده بودند را ببرد تا اعماق جنگل‌های انبوهی که خدا در آن جا متولد شده بود...چقدر دلم گرفته بود...چقدر........................
Posted by nima at 12:13 | Comments (4)

19, 2009

91

سپید دانه‌های کوچکی که هوا را از تکه‌های آسمان پر کرده بود قدم‌های بلند من را می‌گرفت.کنار تنهایی یک پارک نشستم.مشت پر از خدایم را باز کردم و به جرقه‌های اندک خوشبختی مهلت ملاقات دادم....آن دورها بر صفحه‌ی رنگی‌ایی که جیبم را پر کرده بود،91 ماه زندگی من، میخندید...دکمه ی سبز را لمس می‌کردم"الو....".

هوا از آسمان فرار می‌کرد.این لحظه‌های آخر ما بود.ثانیه‌ها تند تند می‌دویدند.روزمرگی از روی دنیا می‌زدودم،امروز درس مهمی داشتم...باید قانون صاف ماندن یک ستون را به کاغذ می‌فهماندم....سرم را از بین آدم‌ها بیرون آوردم...پشت پنجره تو برای باران لالایی می‌خواندی.........
Posted by nima at 10:49 | Comments (6)

11, 2009

دیوانه

من،پاییز و یک اتاق تنهای تنها نشسته بودیم.برف سکوت باشکوهش را در دستان شب می‌گذاشت.چقدر رویداد بود این شب‌ها.چقدر تنهایی‌های نو.ذرات کوچکی از خورشید گرداگرد من می‌چرخیدند؛ بوی خوب فردا بود."حالا دیگر تنهای تنها زندگی می‌کنم"، سخنان یک عابر کوچک زیر پل‌هایی که هیچ را به هیچ متصل می‌کردند بود.دنبال آسمان می‌گشتم.لابه‌لای همهمه‌های شما گم می‌شد.راستی کسی این روزها آسمان را دیده بود؟

حیاط امامزاده صالح باز پر از پرواز بود و برف.موج گرمایی که از دهانم بیرون می‌آمد پرواز را به آسمان می‌بخشید.کلمات یک شاعر را دیدم که دوان دوان سوی چترفروش دوره‌گردی می‌رفت....شاملو در گوشم آرام فریاد می‌کرد باز هم....روی یک سبز، پاییز نشسته بود.داشت با سربی که تازه از حرکت‌های بیهوده‌ی رهگذرهایی که آسمان را نمی‌دیدند، زاییده شده بود، صحبت می‌کرد.دوباره داشت می‌رفت.برایش دست تکان دادم.کسی بلند زمزمه کرد:" دیوانه".
Posted by nima at 01:59 | Comments (3)