Who knows
دستهای لرزان شب پر از خوابهای هراسآلودست.هزاران هزار فکر بیانتها که مدام در این هزارسوی ناپیدا، گم میشوند...گوش شب را زوزهی باد پر میکند تاریکی ذهن پسرک را ترس...سرزمینی که خاک سیاه افقش را پوشانده...آن دورها مرد تنهایی دست میکند لابهلای موهایش و چند صدای مشوش را از کلیدهای سیاه و سفید آزاد میکند کمی نزدیک تر همسفری که یکی از میلیاردها ثانیه میآید، کتاب شعرهاش را باز میکند...ناگهان همه ساکت میشویم...تازه یادم میآید باید زیر لحظههایی که بازشو گرد کودکیهام مرا به دیدن دو درخت مهمان می کرد، دنبال آنهمه کاغذ بگردم...تازه یادم میآید....نیازی که آسمان را برای حجم بارشی جستجو میکند...من هستم....چه کسی میداند.خانه دوست همین نزدیکی هاست..........
Posted by nima at
11:28
|
Comments (2)
دروغ گو
برف روی شب سوار میشود، از سرزمینهای دور صدای تغییر میآید...ذهن مشوش پسرک داستانهام لابهلای سرگردانی نورها قدم میزند.خیابان بلندی که در انتهای نامعلوم آن آسمان آوار میشود برای زمین سیاه من ....چشمهایم را اندکی میبندم؛حرارت خستهکننده زندگی، چند تصمیم میگذارد اینجا..کف رویاهایم...و من آرام به موسیقی جاری در باد گوش میسپارم...یاد شبهای بلندی که پرواز تمرین میکردیم..آن همه ثانیههایی که شبح پرشور نقاشیهاش هرآنچه خاک بود را از من جدا میساخت...دستهام...آه دستهام میسوخت اما من لبخند زده بودم...حالا...یک آسفالت که تا بینهایت برای رساندن یک به این نواخت کشیده شده است...کلید هم میخوابد تا فردا قفل درهای تنهایی پسرک را خوب باز کند.......
دروغ گو...دروغ گو...میان آن همه امواج گوش خراش تنها یک صدا بود که سقف اتاق را میشکافد و درد چکه چکه قلب کوچک پسرک را میپوشاند....اگر برود صدا را هم باید در کاسه نهارش جمع کند و ببرد...و چقدر حرف آنجا کنار سطل آشغال نشسته بود..."ولش کن...این داستان ها این روزها خوانندهای ندارد".کاش این همه باطله که روی زمین راه میروند را بنشانم وسط پیشخوان سکوت...کتاب خوبی میشود...و برگ نخست:دلم برای اینکه بگوید دروغ گو تنگ میشود.......گفته بودند:هرچه از دوست رسد نکوست.
Posted by nima at
09:03
|
Comments (2)