اتاق آبی
صبح دلتنگیست...دستان خیسم را محکم به سیاهی کیفم فشار میدهم......و دلتنگی آرام مرا فرامیگیرد.حجم بی انتهای غربت....به قول سهرابم موسم دلگیریست...جای من اینجا نیست...چه حرفهای ساده ای....چه نوشته ی خالی ای؟.کتاب شعر را باد روی طاقچه یکنواختیهام میگذارد....لای آن همه آرامش...آه...من از ابعاد این اتاق تاریک بیزارم...کاش این ثانیه ها زودتر سپری شود...زودتر خودم را به اتاق آبی برسانم.بهار هنوز زندانی است...
آرام به نسیم گوش میسپارم...نسیم هم تنهاست..کسی نیست...جهان پر از دلتنگیهاست.
Posted by nima at
12:44
|
Comments (5)