.style1 { color: #000000; } function OpenComments (c) { window.open(c, 'comments', 'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes'); } function OpenTrackback (c) { window.open(c, 'trackback', 'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes'); }

26, 2010

و حالا باز ششم اردی‌بهشت

بهار...تابستان...پاییز....حالا باز هم اردیبهشت...چقدر صبر کرده بودم تا ششمین روز اردیبهشت را تنفس کنم...حالا تنها کسی که دلتنگی‌ این ثانیه‌های سنگین را با من می‌بیند یاس‌های همسایه‌ است که دوشادوش باد حرکت های ذهن خسته‌ام را پیش‌بینی می‌کند...دنیا هجمه‌ی بی انتهایی از درد را در تنگه قلب من می‌نشاند و کلمات گم شده‌ی من را عبور رهگذری که آفتاب را تا خانه شب همراهی می کند می‌فهمد.....زمان، این واژه‌ي گنگ و نامفهوم تمام چین و چروک دیدگان من را فرا می‌گیرد...27 سال گذشت...انبوه اوراقی که باید لابه‌لای آن ها سرک کشید....

بین حملات وسیع روزمرگی ها نشسته‌ام و کلید ها را فشار می دهم.پبشتر چه بهایی که تولد داشت برای من...هنوز هم اندیشه‌ام پر از ترین هاست برای همین روز...ششم اردی‌بهشت...ساعت بی‌مهابا می‌تازد......پنجره را باز‌میکنم...و تنها قاصدکی که از کهکشان ما مانده‌است آرام زمزمه می‌کند: تولدت مبارک.
Posted by nima at 02:43 | Comments (5)

21, 2010

تپش سایه‌ دوست

پرده‌ی لغزان چشمان پسرک را دستان خسته‌اش کنار می‌زد...ساعت آرام داد می‌زد...اردیبهشت....تمام حجم اتاق کوچکش را نجوای پیرمرد تنهایی پر کرده بود...یاد نسیم کوتاه عمری، بود که مدت‌ها بر او می‌وزید و درست در ابتدا اردیبهشت بود که تابلوی سفید خالی داشت حالی‌اش می‌کرد که ..ناگهان حرارت فضای خالی را اشک پوشاند....دیروز خورشید هم می‌گریست...باورش نمیشد حالا او هم داشت گریه می‌کرد...سرش را روی شانه‌ی موسیقی گذاشت..."اینجا پرندگان نمی‌خوانند....".رویای کودکانه‌ی ساده‌ای که آسمان رویاهای شبانه‌اش را در همراهی مرارت سوت ممتدی که گناه در گوشش می‌زد ،میپوشاند حالا حلقه‌ی وسیعی از اشک پوشانده بود...دهکده ای آن دودرست‌ها...نزدیکی تقارب رود و پهنای سربلند یک درخت...جایی که در زمان گم شده بود.جایی که هرگاه شروع به بردن نامش می‌کرد، قلب کوچکش ناگهان دچار تحرک وصف‌ناپذیری می‌شد که تا تخت‌های سفید می‌بردش....قانون نانوشته‌ای که مردمان جهان را به جدایی می‌خواند...و او همیشه پر از علامت سوال می‌دوید...آتش شعله‌وری که همه جا را سوزانده بود... دشت‌های سبز بی‌پایان...خالی...خالی... تا چشم کار می‌کند آبیِ آب است و پارو‌های شکسته‌ای که این خفگی بی‌کران بر قلب من می‌کوبد...اشک‌های خورشید ، سیاهی خاک را محو دریا می‌کند...دو دست کوچک خسته، تنهایی غلیظی را از حرارت فراوانی که همه جا هست، آویزان می‌کند.شاهد می‌آید...شهادت من را اما موج‌های سهمگین دریا دریا دریا به فراموشی می‌سپارد...تا چشم کار می‌کند تنهایی همه جا هست.

گاهی تنها هیجان قطرات درشتی که هدیه آسمان ابری چشمانش است آرامش می‌کند.....کتاب اردی‌بهشت را باز که می کنم نام تو سرفصل پرواز‌های جهان است.چه درد انبوهی که تو در یافتن راز گل سرخ، شب را گام می‌زدی و من تازه داشتم گم شدن را در آغوش مادر می‌آموختم...پیرمرد می‌گوید شکفتن گلی...ناخود‌اگاه صورتم را اشک می‌پوشاند....شب را صدای یادآوری‌هایت پر کرده...هوای تیره‌ی غروب را تا مرز نگاه تو رمز گشایی می‌کنم..آن گاه که "سرطان شریف عزلت" دریچه‌ی شب را برایت می‌گشود...جهان من پر از سادگی‌های توست...

شاملو مرا آتش می‌زند...رگه‌های سفیدی که از سیاهی لبانم بر‌می‌خیزد تا ساعت نیمه شب می‌رود...دلم می‌خواهد فریاد بزنم...چقدر حرف ناگفته...چقدر کلمه در بند...اشک دوباره چشمانم را می‌پوشاند…
Posted by nima at 12:21 | Comments (8)

18, 2010

اردیبهشت

گوشه کنار علامت سفیدی که مدام تکان می‌خورد پوشه‌ای بود پر از موسیقی‌های قدیمی...فاصله‌ای که بین من و دنیای آن‌ها بود(!) را یک سیم سیاه پر کرد...از میدان ولیعصر که وارد فلسطین شدم و طالقانی تا کنار دیوارهای آن همه دانشجو که می‌خواستند آزاد شوند خاکستری ذهنم را با قرمز قلبم خونین کردم...یکی دو کیلو آگاهی دستهایم را خسته کرده بود....ـ تازگی‌ها هیچ بوی کاغذ کاهی لای خطوط سیاه و سپید زندگیم نیست ـ .هنوز آن همه فلز خسته به انقلاب نرسیده بود که بهار دید دارد به اردیبهشت نزدیک می‌شود...آه...پروردگار تنهایی‌هام...بگذار ساده بگویم....(مثل همین انگشتانی که چشمانم را که می‌بندم این همه حرف تازه را به دنیا هدیه می کنند...آن دست بی پروایی که امروز به من اجازه داد قدیمی‌ترین همراه کودکی‌هام را لمس کنم...زمانی‌که تنها به جنوب می‌رفت تا برای دیدن بهتر شعرهایش لنز دوربین‌ها را بردارد...شکل آقایی که در دشت‌های پهناور کاشان راه می‌رفت...سادگی می‌دید و کلمات را نگاه می‌کرد تا شعر شوند...)...آری بگذار ساده بگویم ...امشب باران می‌بارد...

موسیقی گوش می‌دهم...مثل همیشه...ساز درخت...نت رود...اردی‌بهشت نزدیک است...اتاق کوچکم پر از آوای باران است...دستهای خالی ام را حرارت صدای مرد تنهایی از سرزمین‌های دور می‌سوزاند...این شب‌های کوتاه چقدر دلم می‌خواهد از دوردست ها؛ آن جا که نورش الان در چشمانم دیده می‌شود؛ سراغم بیایند...دلم می‌خواهد بروم...دور دور....و این رویای قدیمی که کودکی‌هام هم می‌گوید یادش بوده....حیف باشد...الان است که باران تمام شود...چشمانم را می‌بندم...اردی بهشت نزدیک است...

Posted by nima at 08:39 | Comments (2)