سر آبادان

روزی روزگاری مردی به نام آرزوهای دست نیافتنی از کنار من عبور کرد...دست من را گرفت...سفر ما را تا چند تکه ابر آزاد برد....سفر ما را به به زیبایی اردیبهشت مهمان کرد...ما را تا فراغت رودخانههای فراموش شده تا وسوسه چیدن سبزترین مخلوق بی پناه تا پرواز رویاهای خوش رنگ حرارت اجاق کوچک خانه ...برد...برد...برد...

آغوشم را روبروی چوب های خیس باز کردم..باد تنهایی آن را پر کرد...کلمه سرشار از شوق پریدن بود...همه جا پر از خدا بود.حشره کارش بو کردن گل بود آن جا...آدمهاش عصرها ابر میخوردند...صبحانهشان آفتاب بود و کارشان رویش گیاه...چهره سرخ حیات ، خندان بود....زمان را بین مه بود که پیدا کردم....روبروی سنگ سیاه بلند قامتی نشسته بود و از صدها سال پیش سخن میگفت....

مردی از جنس رویاهای بیبند...مردی از جنس لطافت شقایقهایی که وقتی جذبه روح آرامش را بو کشیده بودند زندانی از جنس قاب تصویر برایش ساختم...

رود را سر میکشیدم زندگی را لمس میکردم."میل" که شروع به نواختن میکرد باد بود که صدایش را روی دوش تنهایی های خوابهایم میگذاشت...سادگی بیپروایی که برای سلام ، شاخه درختی را مدام تکان می داد..او میماند و من میرفتم...سفر مرا میبرد...شب کثیف تهران باز برای من لالایی میخواند و من برای بالش خستگیهام یک بغل داستانِ آزادی آورده بودم...........
Posted by nima at
08:16
|
Comments (11)