.style1 { color: #000000; } function OpenComments (c) { window.open(c, 'comments', 'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes'); } function OpenTrackback (c) { window.open(c, 'trackback', 'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes'); }

23, 2010

خانه دوست

سایه شب گرم تابستان تمام رویاهام را پوشانده بود.آخرین باری که ماه را تماشا کرده بودم چه زمانی بود؟نجوای اسرار آمیز قدیمی‌ترین واژه‌ای از محبت که می‌شناختم مرا در خود فرو برده است.کمی بعد از آفتاب دستانم را در جیبم می گذارم و به دنبال کاغذ‌های رنگی‌ایی که تمام شهر را آکنده از بوی تعفن کرده‌اند می‌دوم.اگر عطر سحرانگیز شب نبود من خودم را آن دورها لابه‌لای آدم‌هایی که کودکان سرزمینم با آن‌ها بیگانه‌اند باید جستجو می‌کردم...تمام جریان خسته‌کننده اتاقی که من با همکارانم آن جا محبوسم را به دستان سخاوتمند پنجره می‌سپارم...پنجره‌ای که من می‌فرومشم با آن که خواهانش هستم چقدر بیگانه است...حرارت بی‌پروای خورشید را سپری نهاده‌ایم و دستان تهی خویش را به پندار خودمان با صورت‌های مغرورمان پر کرده ایم...با خودم می‌گویم کاش ابعاد تنگ جهان پیرامونم را یارای عبور از آستانه‌ی کوچک رویاهایم بود...

همیشه آخرین پرده‌ی این آمد و شد بی فایده راهی هست و دری...دری که تمام دلتنگی‌های را می‌‌توانم ببرم آن سویش....جایی که سال‌هاست روح من آزاد است....دشت بی‌انتهایی و خانه‌ی کوچک تکی.خانه دوست........
Posted by nima at 11:43 | Comments (4)