فصلی برای تنهایی
در کوچههای شب قدم می زنم.ابرهای تنهایی در آسمان و خستگی مفرطی که از چشمانم میبارد رفت و آمد را نزدیکیهای قلبم دشوار ساخته است...شهر پر از خیابانهای یکطرفهایست که تنها باید بروی و انگار ایستادن و کمی به گذشته نگاه کردن هیچگاه امکان پذیر نخواهد بود...آن دوردست ها بلندیهایی که گرد و غبار، جزییات دوست داشتنیشان را از من میگیرد، خورشید من را در دستان شب میگذارند و من دوان دوان بازهم غروب را از دست میدهم...کار من سفر در حفرههای تاریکی است که گرد طلایی بهشت را من باید برایشان سوغات ببرم...آرزوهای خیسی که در آغوش شب میخوابند و ترانههای گمنامی که بیدار مینشینند و اشتیاق دیدن خورشید را آتش میزنند و این فریادهاست که تمام زندگی من را این روزها پر کردهاند....تنهام..تنهای تنها....این روزها برای خلاصی از اندیشههای غمناکی که دارم باید گاهی سرم را به دیوار بکوبم شاید....دستفروشی داد میزند "آقا تنهایی شما چند؟"....

افق باز است و هوا نمناک.جهان مملو از خاطراتی است که تو را نهیب میزنند باید رفت....آسمان سراسر آبی است و تکه ابری که باد آن را به دست فراموشی سپرده است...
Posted by nima at
12:03
|
Comments (11)