فصلی برای من
پاییز مثل همیشه آرام آرام از لابه لای دودی که سوزش عودی در تنهایی های من پر از آن است گام می گذارد روی زندگی خالی من.بازهم اینجا و من هنوز نفس هایم را یکی دو تا می کنم ...کودکی که شب را بو میکشید , خنده هایش را رایحه نمناک درختان حیاط کوچک ما و نگاه نافذش را قلب مشت شده من می برد حالا آن دورترها ایستاده است..حالا دیگر او اینجا ، جایی که میخواهم پاییز را شروع کنم ، نیست و تنها صدایش را به هزاران کیلومتر مسی که لابه لای این سیم ها خوابیده اند میدهد و من آه....حالا او نیست و من گل های سیاه قالی را آب میدهم....حرفی نیست صدایی نیست...خاموشی عجیبی پاییز را همراهی میکند...کلمات انگار به سمت آبهای آزاد جاری شده اند.....یاد کودکی هایی که رود با خود برد و من دالانی از درختان خشکیده یافته بودم و محو شکوه پاییز اشک میریختم...کودکی های من به سی سالگی نزدیک میشوند...حالا پنهانشان میکنم و راه هویدا شدن را بر آن ها میبندم...پاییز اما می آید و می یابدشان...دستان شب را میبوسم و بر رویاهایم سوار میشوم و آن دورها مابین کوهستانهایی که قله شان با سکوت پوشانده شده بیتوته میکنم...
موسیقی آرزوهای بر باد رفته ، فراموش شده مان را گوش میکنم.مرارت یادآوری خواسته هایی که زمان گرد قدمت به آن ها پاشید....حالا حتی یافتن تکه ای آسمان ...حالا لحظه ای درنگ کنار تکه دستی که مسافر کوچولوی زمین ما جا گذاشته و باز ...و باز تنها حجم انبوه موسیقی است که تنهایی های من را با خود
می برد.........
Posted by nima at
12:36
|
Comments (10)