.style1 { color: #000000; } function OpenComments (c) { window.open(c, 'comments', 'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes'); } function OpenTrackback (c) { window.open(c, 'trackback', 'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes'); }

29, 2010

اتاقی پر از باران

سکوتِ تنهایی شب با باران پر میشود...رویاهای شبانه را نیمه تمام به مقصد گوشه پنجره رها میکنم...فاصله آسمان تا کف تاریک زندگیهامان چقدر کوتاه است اما کسی نیست...کسی نیست تا زندگی را با او بدزدیم و ببریم آن دورها بنشینیم و با هم قسمتش کنیم...احجام کوچک اتاق را با سایه روشن هیکل ناموزونم نقاشی میکنم و محکم بر شیشه پنجره میکوبد هنوز باران...حال و روز نوک کوه ها را رعد که روشن میکند برای من میفهمم چقدر جا هست دلم را بردارم و ببرم...شب های درازی که میچسبانمشان به صفحات آلبوم تنهایی هام ...باران خیابان بلند این روزهای من را می شوید و هنوز در گوش کفشهایم میخوانم ،دوردست ها آوایی مرا میخواند...
Posted by nima at 10:39 | Comments (8)