.style1 { color: #000000; } function OpenComments (c) { window.open(c, 'comments', 'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes'); } function OpenTrackback (c) { window.open(c, 'trackback', 'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes'); }

21, 2010

برای من تنها خودت را بیاور

چند متر کوچکی که از هیاهوی دنیا مانده و من در تاریکی فرو رفته ایم.حلقه های دودی که سهم من از هوای اطرافمست را نگاه میکنم و تنها دریچه روشنی که من با کلیدهایم لکه دارشان میکنم.موسیقی روزهای گذشته تنها لذتیست که حالا نصیب من میشود این روز آخر پاییز...بازهم پاییز به انتها میرسد اما نه برای من.من هر فصلی را تنفس میکنم، پاییز به تنم میرسانم.قلب من خودش را گول میزند یا من را نمیدانم...کتابهای ناخوانده، مهمان تمام فضای کوچک اینجا شده اند.کتابهایی که چشم من را آزار میدهند و پر از حرفهاییست که سالها گذشته و هنوز تکه کوچکی از من را با خود به سفر نبرده اند...پاسخی که اندکی بعد از هر باران در می یابم.آه ای سالهایی که رفتید و من کلماتی که میپرستیدم را در گوش هیچکدامتان نجوا نکردم.از این همه علم بیزار و در به در به دنبال لحظه ای که جرعه ای سهراب بنوشم کمی نیما بخوانم و غرق شاملو شوم و ....

حالا نقطه های تنهایی را سر جایشان میگذارم و آسمان را با اشکهای خداحافظی از پاییز میپوشانم.سرتاسر دشتهایی که هیچگاه قدم بر آن ها ننهادم را تجسم میکنم و تو را پادشاه سرزمینهای دوست داشتنی ام میکنم.شکوه اشکهایت را در پایان تمام داستانهایم شرح میدهم و کودکان فردا را با ترانه هایی که گذشته را با آنها بهشت موعود کرده بودی ، آشنا خواهم کرد...من تنها یک روز پس از سفر تو به خوابی طولانی خواهم فرو رفت...یک روز و زایش این همه کلمه؟یک روز و نگاهی به وسعت آن همه چشم که باید بدانند چطور دستهای سرد ما ،ما شد....بگذار شب تمام ثانیه های گم شده ما را فرا بگیرد...

پاییز من برایت تا دورِ دور شوی دست تکان خواهم داد.برایم ورق روشن وقت بیاور...آه نه تو برای من تنها خودت را بیاور...
Posted by nima at 04:22 | Comments (4)