بازگشت
دوردستها جاده محو تماشای شب برایم دست تکان میداد... در امتداد دلتنگ ترین غروب جهان به سمت آن چه از خانه در یادم مانده بودم روانه بودم.هوا پر از بوی کلماتی بود که زمزمه های مبهم تنهایی را از تک تکشان میشد شنفت...با خودم به نقطه کوچکی که در واژه نبودن بودم آن هم آن ته های کهکشان می اندیشیدم...رویاهای صدا دار اطراف، جاذبه را یاد تار و پود مشوش آرامش من می آوردند...آهسته پرواز را نیمه تمام رها میکردند و پسرکهای خیالی را به زمین بازمیگردانندند...دایره ی تنگ روی دیوار چیزی به نام زمان را بیست و چهار بار جلوتر برد و کودک را نشاند ، تنها ، با کاغذهایی با قدمت بزرگی هاش...گرت تاریخ را تکاند و لابه لای جمله ها غرق شد..آن بارانهای تندی که دیگر انگار آسمان هم فراموشان کرده بود...آن سبزه های بلندی که دویدن را به او آموخته بود که حالا گویی تخمشان از زمین گم شده بود...رودهایی که تفاضل دو کوه را با گلهای نرگس پر میکرد جایی در زمان متوقف مانده بود....آن زمان ها که دست در آسمان خوابهایش میکشید و سرشار بوی ستاره ها میشد...دستهاش بوی تند کاغذهایی که از سرنوشتشان ،آتش ، گریخته بودن میداد...حالا که تو هستی باید زمین را به مقصد سرزمینی که این برگهای قدیمی نشان میدهند ترک کنیم...همان جایی که مینشستیم و موسیقی باد را تماشا میکردیم...بر آن دو راهی که خورشید برایمان میرقصید و تاج آرزوهات را گل میزدیم ....آسمان دلگیر میشد و باران تند و تند لحظه هامان را پر از زندگی میکرد....پشت همین غروبهایی که انگار چیزی کم دارند...فراتر از روزهایی که رویاهامان را به یغما برده اند....نزدیک آن شبهایی که ایمان آوردیم که واپسین تنفسمان را از اطلسی های پنجره دریغ نکنیم..................فکر کن...ثانیه ای که به انتظار ما سالهاست سفره هفت سین میچیند...
Posted by nima at
10:43
|
Comments (12)