.style1 { color: #000000; } function OpenComments (c) { window.open(c, 'comments', 'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes'); } function OpenTrackback (c) { window.open(c, 'trackback', 'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes'); }

26, 2011

دریا دریا دلتنگی

تنها بر دیوار تنهایی‌ها میکوبم...آرام در سکوت من ، شلوغی‌ها آن سوی پنجره اتوبوس بخار میشوند...و این فضای گرم را اشکهایی که میدوند و سایه مصنوعی چشمانم را طی می‌کنند،خوب میشناسند.تند و تند تن خسته‌ام را به خانه میرسانم...بر زمین کوچکم مینشینم و "ترانه‌های میهن تلخ" حجم قلب پژمرده من را پر میکند...سرفه امان لحظه‌های من را بریده من با خیال‌های رنگ باخته در غروب سفر میکنم...دست میسایم در زمانی که تو و چشمانت خیابان بلندی که هراس من آشنا با آن بود را قدم زدی و رفتی..خورشید صدای من هم با تو غروب کرد و دیگر هیچ حرفی از کلمات برنخاست...در کوچه‌ها پیرمردی با دستان تهی دنبال کاغذهای رنگی زمین سیاه را خیره نگاه میکند...مردان سرزمین من آن جا قفلهای تازه‌ای برای پرنده کوچک آزادی میسازند...یاد باران را با ابرهایی به وسعت ترسهایمان به اشتراک گذاشته‌ایم....مرور تصویر تو خورشید را از گرگ و میش صبحهای تنهایی تا غروبهای دلتنگی، همراهی میکند...بر جاده دستهای تو نشسته‌ام...جهان فریبکار را رها میکنم،بر انتهای این راه باد میوزد...اشکهایم را باد میبرد، یاد ترا فریاد...‌بر جاده دستهای تو نشته‌ام..شاید خاک پیکر مرارت آلودم را نوازش کند...پیامبر پاییز من را دورترین سایه‌های شب با خود برده اند......................................
Posted by nima at 08:58 | Comments (5)

24, 2011

پرنده‌های قفسی

خورشید آرام پهنه چشمان من را سفر میکند...وسعتی خالی از پیامبر پاییز...تصویر کوچکی از قله‌های کوتاه زندگی من...سرزمین‌های وعده داده شده به من در آتش میسوزند.مسافر کوچک زمان اینها را میبیند و چشمان خیسش را میبندد...جهان اطراف او با زبان غریبی سخن میگوید.تنهایی را موسیقی پر میکند.دستان کوچکش را قلبی که هر لحظه کمتر میتپد...سفر را ناتمام نزدیک حجم سبز شاعر زمانه رها میکند...

آدمها راه میروند..میخندند...به یکدیگر نگاه میکنند...غروب میآید...آسمان نگاهم را میپوشاند...من از تپه یادگاری‌هایت بالا میروم...آرام آرام شعله ور میشوم...دستانم را باز میکنم شکوه غروب را در آغوش می‌کشم...همه چیز در هم میشکند...باران تن خسته من را در هم میکوبد...کدام جاده تو را به من میرساند؟تیرگی شب چشمان خیسم را آرامش میبخشد...آدمها میخوابند...آدمها خوابهای رنگی میبینند...تنها اتاق روشن شهر را قاصدکها پر میکنند...باد در گلوی تنهایی‌ها میخواند....همه جا نام توست... لابه‌لای اوراق خاطرات کهنه من...یادت را از دیوار حسرت می‌‎آویزم، رنگ چشمانت را بر هر آنچه از کلماتم مانده میکشانم...جهان دوباره از طلوع نور بر خاک خواهد افتاد...گامهای خسته من را صبح تازه، پر از تمنای تو خواهد یافت...آن زمان که خورشید در می‌آید هر روز پرنده‌ای نقره‌ای را آرزوی پرواز خواهم آموخت...هنگامی که زمین قدمهای من را در کام خود فرو خواهد برد پرندگان من آسمان تو را جستجو میکنند...نشان تو را در باد کاشته‌ام...خورشیدی که قلب تو روشنش کرد...

پاییزه چشم تو وقتی بباره...وقتی که ببینم این بارونه....بارونه چشم تو وقتی بباره...وقتی که ببینم این پاییزه...
Posted by nima at 01:37 | Comments (7)

20, 2011

پیامبری به نام پاییز

شب آسمان تنهایی‌ها را نقاشی میکند.پرده کوچکی که موسیقی من آتشش میزند..."دلتنگی‌های آدمی را باد ترانه‌ای میخواند...رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد و هر دانه برفی به اشکی ناریخته میماند...."دراین سکوت حقیقت ما نهفته است...دانه‌های اشک آرام صورت شکسته زمان را فرا میگیرد...برای تو خویش چشمانی آرزو میکنم که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند..گوشی که شناسه ها و صداها را در بیهوشیمان بشنود..برای تو و خویش روحی که اینهمه را در خود گیرد و بپذیرد و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم..." در کنار آتشی که شب را میسوزاند داستان پسرکی که روزی در باد ایستاد و فریاد زنان تاریکی‌ها را خطاب قرار داد آغاز میشود...مسافر کوچکی در زمان..

پسرکی در ابتدای جاده تاریک تنها با نوری در دست... قلبی خسته در دست...آب شده در گستره افق..."آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز میشود..."دیدار تنها برای لحظاتی کوتاه...آه از نهاد پسرک بلند میشود...آهی که لابه‌لای کوهها از آینه‌ها فراتر میرود و حرارت خورشید به آسمان میرساندش...خواب همسفرش را قاصدکها پر میکند دستان لرزانش را ناهمواری رسیدن...میرود و میرود..

جهان اطراف ناگهان پر از گلهای داوودی میشود...ثانیه‌ای میرسد که سالها غروب چشمانش را نوازش میکرد...آن دورها شبح تمام خواسته‌هایش رنگ وجود میگیرد...کلمات جان می‌بازند...سکوتی که بر تمام توانش چیره میشود...پاییز میشود.........هر آنچه میتواند چشمانش را میبندد...شب را به چشمانش میبرد...در خوابهایش راه میرود...حالا پاییز آنجا کنارش نشسته...سالهایی که سفر کردند و رویاهایی که ناتمام پرواز را از او دریغ...حالا پاییز کنار او نشسته...قلب کوچک زمان از تپیدن باز می‌ایستد...انگار تنها نوشتن هم از یاد او میرود...

پاییز او را به تپه‌های حقیقت میبرد...پاییز او را تا سراشیب زمان همراهی میکند...میکشدش به تماشای غروب...تناول ماهتاب...چشیدن سکوت...پاییز دستانش کوچک و سرد است...پاییز خیابانهای تنهاییش را پر میکند...پاییز هستی او را تمیز میکند...تا توان دارد نور به او میخوراند...فواره‌های زمان را متوقف میکند...دستش را میگذارد در دست باد...با هم در شب سفر میکنند...روبه‌روی شکوه پاییز اوست که به خاک می‌افتد...پیامبری متولد میشود...پسرک سرگشته و حیران فقط نگاه میکند...پاییز او را به صندوقچه اسرار میبرد...باران را نثارش میکند...باران را...چشمان کوچکش را قاصدکی میکارد...اشک می‌آید و ساعتها رویای پسرک را پر میکند...پاییز او شبها میخوابد....حالا پاییز با او سایه درختها را میشمارند...محو تماشای پاییز،خنجر زمان بر پیکر مسافر کوچک فرود می‌آید...پاییز بر شانه‌های پسرک زیر باد سر می‌گذارد..هق هق آنها بین همهمه‌ی مردمان گم میشود...چشمه کوچکی که پیوند پاییز و پسرک را به سوی جدایی میبرد تمام سروهای بلند تنهایی را سیراب میکند...قطره قطره...خیابان بلندی که چشمان خیس پسرک و پاییزی که آرام آرام قدم به سوی نور بر میدارد...

از پشت شیشه‌های سیاه میجوشد...چنان بار سنگینی قلبش را میفشارد که خواب همسفر را صدایش پریشان میکند...اشک تمام چهره نحیفش را میپوشاند...تنها جاده‌ای که روشنیش تمام رویاهایش را سنگین میکند هست...پاییز آن دورها جا مانده است.....آن جا روی تپه‌هایی که باد نوازششان میکرد...زیر آن کاجهای بلند...نزدیک خالی رودی که چشمانش را پر میکرد...پاییز آن جا جامانده است...پسرک همینطور اشک میریزد.....پاییز آنجا در انتهای خیابان بلندی که مردم خانه‌هاشان خط میکشند و دیوار میسازند...خیابان بلندی که پاییز آرام آرام بین نورها گم میشود...و خدا میداند توان پسرک تحمل این همه درد نیست...

اتاق تنهایی‌ها سرجایش است...افکار خسته آرام در هوای آن جولان میدهند...آتشی در دست صدا میدهد...برگهای زردی که مانده است را در دستانش میگیرد و آرام شعله ها را تماشا میکند... فرا میگیرندش ...او اشک را...

"پس از سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم..بادبان بر چینم...پارو وا نهم...سکان رها کنم..به خلقت لنگرگاهت در آیم و در کنارت پهلو گیرم..آغوشت را بازیابم..استواری امن زمین را زیر پای خویش..."

"عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب..در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه"...
Posted by nima at 12:39 | Comments (5)

11, 2011

پاییز خوابهای من

دریچه کوچک خاک آلود روی میز را باز میکنم...زمان از محمل موسیقی به بیرون تراوش می‌کند...دستان خالی من را باد پر میکند، تنهایی شب را شعر خوب سهراب...به سرزمینم نگاه می‌کنم...حجم خروشان آفتاب...خورشید با تمام توانش خیابان دیگران را می‌سوزاند..کوچه جهنم را قدم میزنم...گوشهایم پر موسیقی آبی است.دست در دست روزمرگی‌ها چرخ زمان را می‌چرخانم تا نگاهم را با نگاهت قسمت کنم...آنجا بر طاقچه خاموش گرما, شاعر رویاهای کودکانه من برگهای تابستان را به انتظار پاییز خیره نگاه میکند...سراسیمه در خنکای تنهایی‌ها میخزم...در جستجوی کلمات شب باید داستانهایم را در جاده‌ها بنویسم..سرنوشت من جز سفر نیست.آرام آرام بلندای تل خاک‌ها را در کاهدان تجربه میریزم و نزدیک و نزدیکتر میشوم...مسیر جادویی روخانه‌های گم شده, دشت‌های انبوه نرگس زیر چکمه‌های حسرت‌, کهکشان‌های محو کویر...تصویر کوچک دستانی که جهان دیگری را کنار میزند...آه..چشمانم را سرشار غضب میکند این شبیخون شهر...ناگهان شبه پر نور تو، آن سوی شب، جهان من را پر از باران می‌کند...کلمات از من بخار می‌شوند....پاییزِ تو بر گیسوان بلند خوابهایم سایه افکنده است...
Posted by nima at 08:04 | Comments (6)