چترها را باید بست
شبهای تاریک را نورهای سرگردان میخورند و با شتابی هراسان غروبهای تنهایی را تا پاییز سپری میکنیم...دیدار در وقتی اضافه باقیمانده از عشق...از من...؟باران بر شیشه روبروی من میکوبید.جاده را باد با خود میبرد من را یاد تو...پا بر حیات میفشارم،کلمات از منفذ کوچکی بیرون میپرند، بر کف سیاه زندگی پخش میشوند...مهتاب بر چتر تنهاییهامان هم خانه نمیکند نمیدانم چرا...
شب از قلب کوچکی که در انتهای صدا گم شد حکایت میکند...چشمان دختر پاییز را اشک دوران میبرد...رنج دادن یاد به دست باد...من همکلام آبهای روان میشوم...برگهایی که اندک اندک پاییز در جانشان آغاز میشود...قلب کوچک من بر زمین خالی عشق میافتد.خواسته بزرگ من با سری افکنده لابهلای اشکهای پیامبر گم میشود...عشق واژه غریب امشب ماست...نامش را من اما به سرچشمه سرابها میبرم...یادش را...زمزمههایم را به آبتنی چشمانش مهمان میکند...نادانیام را به دالانهای تاریک حقیقت میبرد...شب همه جا هست...باران هم...
شمارش روزها را آغاز کردهام...شبها را به تو میسپارم...برای من باران را بیاور...من ابرهای فراغت را گم کردهام...برای من کلمه بیاور،صدا و کمی نگاه...من خود سرود چشمانت را خواهم ساخت...بر سرآغاز آسمان نشستهای...پرنده تنهایی را قاصد روزهای باران میکنم...چتر تنهایی من را شکوه بارش تو بست...برای من ای پیامبر، پاییز را بیاور...

Posted by nima at
11:45
|
Comments (8)
در هوای بیچگونگی
شب پر از هراسهای بیگاه است.در هوای بی چگونگی قدم میزنم و دانههای اشک آتش رنجهای دورنم را فرو نمیفشاند...در آسمان تو هوای پروازم است...پیامبر پاییزم بر من ببار...سرتاسر تنم را یاد تو درمینوردد..کاش از آسمان شب میشد ترا چید..کاش میشد قطره قطره وجود تو را بویید... کاش سرزمین دروغینم را کویر فراگیرد...کاش تنهاییهای انبوهم را حجم سبز تو آغشته خود میساخت...دوردستها دشتهای مردمان را باران وجود تو زندگی میبخشد و من حرارت روزها را لابهلای کتابهایی از جنس آیینی که مرا آموختی زندانی میکنم...باید صبور بود...چهره مکدر خویشتن را به نقابهای بیثمر وا نهادهام...من را از من جدا کن... مرا ببر به کرانه دریاهایی که پدرهایمان میگفتند...دستان مرا تا اوج غروبهای طلایی آرزوهام هدایت کن...چشمانم را به تماشای رازهای زمین مهمان کن...پیامبر من تویی...در هوای تو پرواز را آغاز کردهام...
Posted by nima at
10:11
|
Comments (7)