یک شب که پاییز شدی
روي صندلي تنهايي ها نشستهام.شب آرام از نيمه عبور ميکند.اطلسي هايي که پشت سر تو ماند از شکوهش پژمرده ميشوند،دانههاي سنگين اشک تصوير باغچه کوچک اين شبهاي مرا ميسوزاند.از آن ارتفاعات سياه شب طلوع ميکند…آسمان چشمان تو را روياهاي سالهاي حسرت آلود، پوشاندست …تو پيامبر اين شبهايي…بالهاي اعجاز تو باز ميشود..اين نقطه کوچک از زمين را پرواز آغاز کن…دوردستها باران تن خسته کلمات را ميشويد…تنها واژه اي که باقيمانده پاييز……حياط کوچکي که قلب من را از جا ميکند، دو صندلي خالي و بوته گل سرخي که حالا زير نور بي رمق آفتاب رنگ باخته.چشمانم را باز ميکنم و در انتهاي خوابهاي باران زده من پاييز است که بر جاده هاي خداحافظي ايستاده دست تکان ميدهد…دستان خالي ام را بن بست اين امواج خروشان ميسازم…سد اشکهام خشم اين معجزه توست.تو بر آتش تقدير مينشيني و خاکستر اين عشق آسمان سرزمينم را پر از پاييز ميکند…هوا پر از عطر ايثار توست.تو پيامبر پاييزي و اين راز را تنها سينه شکافته من و کلماتي که بر بالين شب آرميده اند ميدانند…
Posted by nima at
10:19
|
Comments (12)
تب سرد
باران غم این سالهای دراز را میشوید از خیابانهای بلند غربت...اندوه فراوانی که تمام تن مرا دربرگرفته است...قلب باشکوهی که تنها به جرم فریاد کردن آزادی، زندان بر آن بوسه میزند...چوبه داری که دهانی که میبویند را به خود میآویزد....زن تنهایی که بر خنده انسانهای بیخیال دست میساید...کودک کوچکی که کولهبار اشکهایش زیر لگد آدمها نادیده گرفته میشود...آسمان دقایقی تو را به من میبخشد و چشمان داغ من بازهم آن نوک ماه تو را میبیند که میروی و مینشینی...من سرشار از اشک میشوم...کارم به هق هق میرسد...لحظهای میاندیشم حالاست که دم فرو بندم و بمیرم اما باز سینهام که بالا و پایین میرود هست....احساس حقارت میکنم...تصورم آن است که هر چه درد است از اینهاست..سرزمینم، ایرانم، را غصب کردهاند...دلهامان را خون ، چشمانمان را اشک آلود....
چنان اشک میریزم که این صفحه سپید را هم سیاه میبینم...صدایی که جا گذاشتی بر پنجرهها میکوبد...حجم کوچک این اتاق حالا هزاربار کوچکتر مرا در خود میفشارد....سرنوشت خالی بر دستهایم سنگینی میکند...کلماتم را امشب آن پرنده کوچکی که خورشید داده بود با خود برد...من در شب آنگاه که تاریکی از تو روشن شد پلک زدم و زدم و زدم...انتهای سردِ خانه را رد خیال تو پر کرده...به دلتنگی آن مرد تنهای زندانهای شهرمان راه میبرد رویاهام...چقدر تنهاست..چقدر تنها....شاید یک روز سهم همه ما خوشبختی باشد...شاید روزی تمام آن تنهایی که به دست باد سپردند برخیزند و کودکان وطنم به تساوی خورشید را تماشا کنند....پاییز حالا نزدیک میشود...بیا بریم اون بالا...پیش اون تپهایی که نسیم عشق رو زندونی کرده اونجا...من نوشتنو میذارم کنار...امشب آخ من پر از غمم....بذار کلمههام برند...امشب فقط میخوام اشک بریزم...امشب چقدر تنهام...امشب فقط میخوام اشک بریزم...
وقتی که دلتنگ میشمو و همراه تنهایی میرم...داغ دلم تازه میشه..زمزمههای خوندنم وسوسه های موندنم با تو هم اندازه میشه....قد هزار تا پنجره تنهایی آواز میخونم...دارم با کی حرف میزنم نمیدونم نمیدونم..این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره...کاش که میتونستم بخونم قد هزار تا پنجره.....
منو از این کوچهها بگیر و ببر...من با این شهر بیگانهام...منو با خودت ببر...بذار یه درخت باشم جلوی اون پنجرهای که پاییزه...همه برگام داره واست میریزه....امشب فقط میخوام اشک بریزم...امشب فقط دارم اشک میریزم.....
Posted by nima at
10:36
|
Comments (12)