باران
رویاهای در برف مانده را موسیقی شکستن باران از خواب گرم صبحگاهی من میرباید...روزنه کوچکی به بازی کودکان به جای مانده از تابستان باز میکنم..بوی باران همراه سوت ممتد پسرک خردسال، حجم اندک اتاق را پر میکند...با حسرت تمام، انگشتی که نشان از سالهای دور نوشتن دارد را بر حرارت نمناک شیشه میکشانم...تصویر انبوه انتظار فصلهایی که گذشت...باران بر پیکر این شهر بیگانه فرود میآید.چند نقطه تیره آن گوشههای آسمان، چشمانم را از پرواز کبوتری سرگردان میبرد به ابتدای ابر کوچکی که سیاه میکندش این خطوط موازی خاکستری...هوایی در این جا انگار نمانده...همه درآتشی که بر لبان من است میسوزد و تقلای آرزوهای کوچکی که روزی خواستهاشان بزرگ شدن بود را حالا که بر کف سرد زمین اینجا افتادهاند من میبینم...آسمان سرزمین روزهای رفتن را دیوارهای بلند بایدها پوشانده...آه بلندم را باران شاید به دریا میبرد، تنهایی وسیع صداهامان را بغض فروخورده خاک...اندیشه شبهای بلند پاییز بر دشت بیکران نتوانستنهایمان میوزد، نسیم آرامی که طوفان کاش بود و این یکی از جای کندش را میتوانستیم ببینیم...کلمات گنگ و نامفهوم حنجره من را باز هم باران خواهد شست...شبح خاکستری پیامبر در آستانه آسمان درختان پاییز، آواز بلندی که از کودکیها در خاطرم مانده را میخواند.مدام بر در واژهها میکوبند عابران خیابان باران...

من از قلب پاییز، زیر باران با تو سخن میگویم...کدام پیام روشن شب باران، طرح چشمان تو را از من بازپس میگیرد؟کوتاهی لمس غروبهای طلایی را به درازی آفتاب دیگران وا مده...آیههای کتابت را قلمرو پهناور مردمان میخوانند، تو بارانم باش، عطش فرو ناپذیر دستانم را پنهانی در دوردستهای تمنا دریاب.....دریاب..........دریاب...................
Posted by nima at
12:46
|
Comments (4)