.style1 { color: #000000; } function OpenComments (c) { window.open(c, 'comments', 'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes'); } function OpenTrackback (c) { window.open(c, 'trackback', 'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes'); }

20, 2011

تولدی برای باران

بغض شکسته سرزمین‌های دور,تنهایی آبی بیکران امواج بی ساحل,برگ‌های سرگردان پاییزهای فراموش شده, بادهای زمین گیر شده تپه‌های غربت,خیابان‌های بلند بی رهگذر,سراب‌های خوش رنگ جاده‌های خاموشی,آسمان صاف شبهای کویر,دشت‌های انبوه نرگس,هوای ساکت برفی....همه در جشن باران...عمر بلندش تصاویر لحظاتی که رفتی...کودکی با شاخه‌های گل سرخ بر چارراه‌هایی که وقت آن جا کشف میشود, ثانیه‌های هراسانی که لای صفحات آلبوم تنهایی‌ فریاد میزنند,ذرات ریز عشق که زیر پای مسافران روز مرگی‌ها نادیده انگاشته میشوند,حسرت پیرمرد پشت خطکشی‌های سفید خیابان,چتر مادر مضطربی که با باد به سفر رفته,درنگ کوچک نوزاد مبهوت از شلوغی حیات...چشم به آسمان میدوزیم...ترانه‌های تلخ میهن...بر گرد باران میچرخند...پسرک را کسی نمیبیند...حتی آسمان سخاوتمند باران...او در اتاق تنهایی‌هایش شمع کوچکی روشن کرده...پنجره تنها از باران , پیامی به اندازه سکوت دارد...دستهایش را به تنفس کوچه مهمان میکند...برای باران دستانش را به هم میکوبد...در دوردست صدای پایکوبی می‌آید...تاریکی هندسه اتاق را رنگ میکند,باران جشن دیگران را...هوا پر از قاصدکان کوچکی است که به جشن میلاد باران میروند...در گوشه کز کرده چارچوب زمان, راز چشمان اشک آلود پسرک را اما تنها بادست که نقش زمین میکند...آرزویی که دریا با موجهای بلندش را تا سواحل بیدارترین خاک جهان می‌آورد...قطره کوچکی از تو بر گونه‌های من..............................

تا چشم کار میکند پاییز با خاک سخن میگوید...بر مزار کودک فرداها برگهای پوسیده عقاید میریزند...همیشه برای تماشای موسیقی عشق, زمان باقی نیست...نیمکت‌های اشتراک پر تنهایی‌هاند...خطوط درشتی که زیر حجوم پاییز ،از تن سنگهای خارای ابدیش ، هنوز خوانا نیست..............
Posted by nima at 12:18 | Comments (17)

19, 2011

رود آرزوها

کهکشان انگار به پسرک خیره شده بود...جاده پر از نورهای سرگردان بود.نورهایی که هرکدام سرنوشت انسانهای تنها را حمل میکردند...فضا پر از صدا بود...دانه‌های داغ اشک این بار نه از ابرهای سرزمین‌های دوردست که از تصاویر مبهم لحظه‌هایی که گم شده بودند می‌بارید...پنجره کوچک پاییز, آسمان تیره شب و میلاد یک خورشید در حال انفجار ,قلب جاده را میشکافت...گسیختگی کوچک زمان را درخت رودهای روان ثبت کرده بود...عشقی که بر تاروپود سالهای چوبی نقش خواهد بست....آن دورها رود نظاره‌گر چشمان اشک‌آلودی بود که تا آن جا که افق توان داشت آرزو به آب میریخت...شب پر از هیاهو, پر از خوشی سرکش آدم‌ها و اما خالی از تنهایی دستها....کلمه, کلمه نبود...شباهنگام پنجره کوچک پاییز بود و باز پسرک تنها...باران خیابان رویاهایش را میشست...تنها صدای گریستن او بود که حجم کوچک کهکشانش را پر کرده بود...باد آرام بر بستر او میوزید...جاده هنوز میرفت و شب آبستن سرگشتگی تاریخ بود...پسرک اشکهایش را کجا به خاک باید میسپرد حالا که جاذبه زمین هم فاصله را یاد زندگی داده بود.

باران برگهای پاییز آن زمان که انگار تمام غمهای جهان بر پیکر نحیف عشق فرود می‌آمد, آغاز شد...سرنوشت بغض آلود پاییز را مردمان بسیاری برای پیامبر پاییز من گواهی کردند..داستان رنجهای کهنه و روزهای گم شده...حالا که پاییز به انتها نزدیک میشود من در ابتدای درختان ابد ایستاده‌ام...مسافر کوچک زمان را عشق بود که تا خانه دوست همراهی میکرد...به انتظار ایستادن زمان گام خواهم برداشت.بر سر در خانه کوچکمان, افسانه آیه‌های پیامبر پاییز را می‌آویزم...آن شب که باران بر حیات ما بی‌وقفه فرود می‌آمد و او اندک اندک ناگهان تا خورشید کهکشان‌های دیگر صعود میکرد...
Posted by nima at 12:32 | Comments (9)