روزگار سیاه
سرمای شهر تنهاییهامان را با درد فنا شدن وطن فراموش میکنیم. بر سنگفرش زمان، سفرهای کوتاه جهانـ بی پایان با مقصدی خالی از آن چشمان خیال انگیزت آغاز میشوند...همزمان که این مرگ قلب من در روزانههای بی حاصل بر روح فراری شب پاییز خراش میاندازد باید خودم را به گودالهای سیاهی برسانم که ایران را در کام خود خواهد فرو برد.نقش من تنها گریستن بر سرزمین پدران و مادران آفتاب...سرنوشت از شبهای بی باران پاییز با من چه حکایتها که نمیکند...دوری از دستان سرد تو و دانه دانه اشکی که گونه های خاکی مرا میشوید...عقربکهای زندگانیم مرا از نیمه سیب حیاتم، نشانی نمیدهد...آه پروردگار کالبد شبهای بی پایان، این حجم وسیع زمان مرا در هم میکوبد...اندوه بیکران اتاقهای جانکاه مرگ...باران شبهای پاییز و میلاد کهکشانهای فرادست، حسرت انگشتانی که لمس خورشیدهای تابناک حالا تنها آرزویی است که این سیمهای زبان نفهم به هدر میدهندشان...جهان کوچک من ناگهان سردی خانه ابدی کلمات باران خورده این روزها را بر ذهن من مینشاند...گاهی که دست از کاغذهای کاهی شستهام در چشم انبوه مردمان، لابهلای سکوت شب، گم شدهام...خط سیاه چشمک زن من از حرکت بازایستاده است......
فشار گیج کنندهای که لحظه ها را به ایستادن از تپش تهدید میکند...با رویای دیدار، ذهنهامان را پس از مرگ خواهند شکافت و دو دست کوچکی که علامت سوالی به بزرگی عشق بر عدالتش حکاکی کرده اند...نتیجه تکامل سلولهای پایان دریاها بود یا بار سنگین سرنوشت آنچنان که کوهها حتی شکستند؟ بر ابتدای جادهای که تو در آن سویش میباری هستم. میشود برویم؟ کجاست خانه دوست؟...
Posted by nima at
09:39
|
Comments (6)