| روح | دوشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۴ |
| setare | سه شنبه ۱۱ بهمن ۲:۳۷بعدازظهر |
|
روش یه کوه میکشم.. بلند و مغرور.. همون کوهی که هر روز صبح میبینمش.. بهش صبح به خیر میگم.. شبا با یادش آروم میشم..چشامو میبندم. |
|
| URL: | E-mail: |
| دوشنبه ۱۰ بهمن ۲:۱۰بعدازظهر | |
|
I am only a voice in a city of noise... Do you hear me this time?! |
|
| URL: | E-mail: |
| صبوح | دوشنبه ۱۰ بهمن ۲:۰۰بعدازظهر |
|
نه این رو همه ی شیشه جا نمی شد..پس فقط نوک انگشتم رو میذاشتم روی شیشه! |
|
| URL: | E-mail: |
| صبوح | دوشنبه ۱۰ بهمن ۱:۵۸بعدازظهر |
|
می نوشتم:" خیلی خوش شانس بودم که توی اتوبوس یه جا برای نشستن پیدا کردم . تا با خیال راحت زحمت برفهای ریز و ببنیم که می خواستند طول پاهای آدمایی رو پر کنند که از ایستگاه مترو می ریختند تو اتوبوس!برفای بیچاره چقدر دلشان می خواست زود دوباره سفیدشان کنند جای پاها رو اما همیشه آدما عجله دارن که به خونه برسند" |
|
| URL:http://sabooh.persianblog.com | E-mail: |
©Designed
and powered by nima_baran_abi